رفته بودم آش بگیرم
دیروز نزدیک افطار ، نخ عمرم دیگه فقط به یه .... بند بود ؛ بعد جالب بود که تو اون شرایط خونواده هم هوس آش شیرازی کردن و منو دربدر ترافیک ِ خیابونای مرکز شهر . هیچی آقا ، هن هن کنان و رنگ و رو پریده خودمونو رسوندیم چهار راه سازمان ، ماشینو دوبله پارک کردیم و ظرفو زدیم زیر بغل تا مثلاً بریم آش بگیریم که صدای یه خانومی جلومونو گرفت ... « آقا ، آقای محترم ... قندتون افتاد ! » برگشتم دیدم قندم افتاده رو زمین ، خانومه برش داشت . رفتم تا قندمو ازش بگیرم و بزارم سر جاش ، دستمو بردم جلو و گفتم « خیلی ممنون خانوم ، لطف کردین » که زنه بهم گفت « همین ؟ " ممنون ، لطف کردین " ... همش همین ؟! » گفتم « دیگه باید چی بگم بهتون خانوم ؟ شق القمر که نکردین ، هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین کارو می کرد ، نکنه دم غروبی مژدگونی می خواین ؟ » زنه پررو پررو گفت « فکر بدی هم نیست ، در ضمن مثه اینکه متوجه نیستی ، این قندته بنده خدا ، قند » بهش گفتم « خانوم عزیز ، شما هم خبر نمی کردین این قنده به دستم می رسید » پرسید « چطوری ؟ » گفتم « قندو برگردونین » قندو برگردوند ، دید پشتش نوشته " از یابنده ی این قند تقاضا می شود آنرا به نزدیکترین صندوق پست بیندازد " زنه هم نامردی نکرد ، قنده رو انداخت توی صندق پستی که نزدیکمون بود و غرولند کنان گذاشت رفت . من هاج و واج مونده بودم ، یه مدت که گذشت ، خودمو پیدا کردم ، رفتم سراغ صندوق . راستی بهتون گفته بودم من از مچ دست به اونور ، توی هر دو تا دستم بجای پنج تا انگشت یه قلاب ماهیگیری بزرگ دارم از جنس استیل ؟ نگفته بودم ؟؟ خب ببینید ، بچگی من مصادف بود با بحران اقتصادی دنیا ، عربا سر مسئله ی فلسطین به غربیا نفت نمی فروختن و همه جا قحطی شده بود ؛ این شد که منم مجبور شدم بجای بازی توی کوچه ها ، برم سر کار . توی یه کشتی ماهیگیری مسئول بالا کشیدن تور بودم ، بعد یه روز که داشتم تور پر از ماهی رو بالا می کشیدم ، یه نهنگ سفید از آب بیرون اومد و تورو گاز زد ، تور پاره شد ، ماهیا آزاد شدند و فرار کردند ، این وسط دستای من از مچ به اونور توی دهن نهنگه جا موند ، یعنی نهنگه با این کارش صواب خودشو زایل کرد . از اون موقع به بعد من سر هر دو تا دستم ، قلاب ماهیگیری بزرگ نصب کردم که البته جنسش از استیله و اگه قول بدین به کسی چیزی نگین ، راز اینکه من تا این سن و سال هنوز مجرد موندم هم بخاطر همینه . یعنی با اون دو تا قلاب اگه یه روزی بخوام مثلاً عشقمو بغل کنم ، دختره داد می زنه که « آخ ... چه خبرته عزیزم ؟ زخمیم کردی . » تازه اگه دختر مودبی باشه ، اگه نه که ... خلاصه توی تمام این سالها ، بجز یه دختر چینی که اونم خیال می کرد من بازیگر تئاترم و دارم ادا در میارم ، کس دیگه ای بهم حسن نظر نداشته .
از موضوع اصلی خارج شدیم انگار . سرتونو درد نیارم ، بعدش رفتم سراغ صندوق پستی و با اون قلابای ماهیگیری بزرگ و از جنس استیل ، قندمو از اون تو در آوردم و گذاشتم سر جاش ، همین .

این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »