رفته بودم آش بگیرم

دیروز نزدیک افطار ، نخ عمرم دیگه فقط به یه .... بند بود ؛ بعد جالب بود که تو اون شرایط خونواده هم هوس آش شیرازی کردن و منو دربدر ترافیک ِ خیابونای مرکز شهر . هیچی آقا ، هن هن کنان و رنگ و رو پریده خودمونو رسوندیم چهار راه سازمان ، ماشینو دوبله پارک کردیم و ظرفو زدیم زیر بغل تا مثلاً بریم آش بگیریم که صدای یه خانومی جلومونو گرفت ... « آقا ، آقای محترم ... قندتون افتاد ! » برگشتم دیدم قندم افتاده رو  زمین ، خانومه برش داشت . رفتم تا قندمو ازش بگیرم و بزارم سر جاش ، دستمو بردم جلو و گفتم « خیلی ممنون خانوم ، لطف کردین » که زنه بهم گفت « همین ؟ " ممنون ، لطف کردین " ... همش همین ؟! » گفتم « دیگه باید چی بگم بهتون خانوم ؟ شق القمر که نکردین ، هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین کارو می کرد ، نکنه دم غروبی مژدگونی می خواین ؟ » زنه پررو پررو گفت « فکر بدی هم نیست ، در ضمن مثه اینکه متوجه نیستی ، این قندته بنده خدا ، قند » بهش گفتم « خانوم عزیز ، شما هم خبر نمی کردین این قنده به دستم می رسید » پرسید « چطوری ؟ » گفتم « قندو برگردونین » قندو برگردوند ، دید پشتش نوشته " از یابنده ی این قند تقاضا می شود آنرا به نزدیکترین صندوق پست بیندازد " زنه هم نامردی نکرد ، قنده رو انداخت توی صندق پستی که نزدیکمون بود و غرولند کنان گذاشت رفت .  من هاج و واج مونده بودم ، یه مدت که گذشت ، خودمو پیدا کردم ، رفتم سراغ صندوق . راستی بهتون گفته بودم من از مچ دست به اونور ، توی هر دو تا دستم بجای پنج تا انگشت یه قلاب ماهیگیری بزرگ دارم از جنس استیل ؟ نگفته بودم ؟؟ خب ببینید ، بچگی من مصادف بود با بحران اقتصادی دنیا ، عربا سر مسئله ی فلسطین به غربیا نفت نمی فروختن و همه جا قحطی شده بود ؛ این شد که منم مجبور شدم بجای بازی توی کوچه ها ، برم سر کار . توی یه کشتی ماهیگیری مسئول بالا کشیدن تور بودم ، بعد یه روز که داشتم تور پر از ماهی رو بالا می کشیدم ، یه نهنگ سفید از آب بیرون اومد و تورو گاز زد ، تور پاره شد ، ماهیا آزاد شدند و فرار کردند ، این وسط دستای من از مچ به اونور توی دهن نهنگه جا موند ، یعنی نهنگه با این کارش صواب خودشو زایل کرد . از اون موقع به بعد من سر هر دو تا دستم ، قلاب ماهیگیری بزرگ نصب کردم که البته جنسش از استیله و اگه قول بدین به کسی چیزی نگین ، راز اینکه من تا این سن و سال هنوز مجرد موندم هم بخاطر همینه . یعنی با اون دو تا قلاب اگه یه روزی بخوام مثلاً عشقمو بغل کنم ، دختره داد می زنه که « آخ ... چه خبرته عزیزم ؟ زخمیم کردی . »  تازه اگه دختر مودبی باشه ، اگه نه که ... خلاصه توی تمام این سالها ، بجز یه دختر چینی که اونم خیال می کرد من بازیگر تئاترم و دارم ادا در میارم ، کس دیگه ای بهم حسن نظر نداشته .

از موضوع اصلی خارج شدیم انگار . سرتونو درد نیارم ، بعدش رفتم سراغ صندوق پستی و با اون قلابای ماهیگیری بزرگ و از جنس استیل ، قندمو از اون تو در آوردم و گذاشتم سر جاش ، همین .  

موهام یه کم بلند شده

۱ .  با عجله به من نزدیک شد ، موهایم را چنگ زد و محکم کشید .

« آی آی آی آیییییییی ، چیکار می کنی مرد حسابی ؟؟!! »

« اووو ... ببخشید ... فکر کردم کلاه گیسه . »

 

۲ .  دم صبحی توی شرکت ، منصور با آن لحن دختر فریبش گفت « آخه چرا قبول نمی کنید چشاتون سگ داره خانوم تهامی ؟ » خانوم تهامی لبخند دلبرانه ای زد و خیلی کشدار گفت « لووووووس » منصور ول کن نبود اما « شما یه چیزی بگین آقای ذبیحی » آقای ذبیحی هم سریع جواب داد « باید بررسی بشه » و مثل خوشحال ها تندی از پشت میزش بلند شد و آمد زل زد توی چشمان خانوم تهامی . همان لحظه سگ ِ چشمان ِ خانوم تهامی واق واق کنان پرید بیرون و آن دو نفر را گاز گرفت ، بعد خواست بیاید سراغ بقیه که ما خیلی قاطعانه داد کشیدیم « چخه ، هاپوی بد » و خب ، سگ ترسید و فرار کرد ، ما هم توانستیم منصور و آقای ذبیحی را ببریم بیمارستان شهید محمدی برای تزریق واکسن ضد هاری .

 

۳ .   « نه بهجت خانوم ، از اونایی نیستم که تصمیم دارن تا آخر عمر مجرد بمونن ... یعنی اینقدرا هم بی منطق نیستم دیگه  ... راستش واسه این یه مقدار طول کشیده که منتظر یه دختر کاملاً ایده آلم ، همین . »

در جستجوی تاریخ خانوادگی

پدربزرگ ِ پدرم در جنگ جهانی دوم شرکت کرده بود ؛ یا دست کم دوست داشت شرکت کند ! یعنی هنوز هم توی روستایمان یک جور اختلاف نظر اساسی هست میان کسانی که ادعا می کنند او در آن دوران ، خود را به ستاد سرباز گیری ارتش انگلیس در بمبئی هندوستان رسانده و بعد به اروپا اعزام شده و حتی در نبرد نرماندی که به آزادی فرانسه منجر شد ، زخمی هم شده !! با کسانی که تمام این حرفها را یکجا رد می کنند و معتقدند درست که او خودش را به بمبئی رساند ، اما ارتش انگلیس بنا به دلایلی از جمله عدم وجود کمترین استعدادی در فراگیری فنون نظامی و کار با اسلحه ، از پذیرش او خودداری کرده بود ، آنها همچنین مدعی هستند آن زخم روی پای چپش ، که با افتخار به همه نشان می داد ، نه بر اثر برخورد تکه های یک خمپاره ی آلمانی در نرماندی فرانسه ، که بر اثر بی احتیاطی در پیاده شدن از کشتی در بمبئی هندوستان ایجاد شده . حتی در محافل خصوصی شان چنین چالشی را هم مطرح کرده اند که : اگر راست می گفت ، چرا بجز چند تکه لباس زنانه ی هندی ، سوغات دیگری به همراه نیاورده بود ؟!

با این وجود و در حالیکه سالها از فوت پدربزرگ پدرم می گذرد ، برای من بعنوان یک ناظر بی طرف ، اینکه او در جنگ بوده یا نه ، اهمیت چندانی ندارد . مسئله اصلی این است که چرا او تصمیم داشته در این جنگ شرکت کند ؟ آنهم در سپاه متفقین ! یعنی در آن شرایطی که رادیو برلین هر روز بر روی خون مشترک دو ملت آریایی مانور می داد و جو افکار عمومی ایران کاملاً به سود آلمان نازی بود ، چه عاملی پدربزرگ پدر مرا به شنا کردن در خلاف جهت واداشته بود ؟ هیچ کس جواب این سوال را نمی داند . تنها نشانه ای که پدربزرگ من در این رابطه از پدرش به ما می دهد این است که او بعد از یک سفر به شیراز چنین تصمیمی می گیرد !! حالا مسئله اینجاست ؛ در شیراز برای او چه اتفاقی افتاده ؟ آیا ممکن است پای یک دختر در میان بوده باشد ؟ آنهم یک دختر زیبا از جامعه ی یهودیان شیراز ؟ کسی که به ماهیت ضد یهود هیتلر پی برده و از رنج همکیشانش در اروپا اطلاع داشته . با این فرضیه خیلی چیزها جور در می آید ، فقط می ماند این سوال که آیا این دختر فقط به همین یک جوان اکتفا کرده ؟ یا به همین بهانه خیلی از جوانان ایرانی داوطلبانه به جبهه های اروپا اعزام شده اند ؟ این مسائل شاید هیچ وقت روشن نشود .    

من و بورس

میگن « سرمایه » ترسوئه . کوچیکترین خطری رو که احساس بکنه زود ناپدید میشه . فقط نمی دونم چرا این یه خورده پس انداز ما که گذاشته بودیمش توی بورس اینقدر شجاع بود ؟! . . . اونقدر نترسید تا از بین رفت .

ماجرای خانوم روباه ( یا اولین تلاش ها برای ورود به حوضه ی ادبیات ِ کودک و نوجوان )

                                            

 روزی روزگاری در شهر کوچیک و باصفای آلپو ( aleppo ) ، از فلات مرکزی ایران ، خانوم روباه زیبا و مهربونی زندگی می کرد که پیدا بود از تربیت خونوادگی صحیحی برخوردار شده . پدرش یه یهودی ارتدوکس بود و مادرش جزو مسیحیان ِ فرقه فرانسیسکن ، مادربزرگ مادریش مسلمون بود و مادربزرگ پدریش زرتشتی ، دو تا پدربزرگاش هم دین و ایمون درست و حسابی ای نداشتن و به همین خاطر توی این داستان کمتر بهشون اشاره میشه . راستش بهتون حق میدم اگه فکر کنین بزرگ شدن توی همچین مجموعه ی عجیب و متناقضی باعث سردرگمی بشه ، اما خوشبختانه برای خانوم روباه برعکس ، خوش یمن بود و باعث شده بود شخصیتی کاملاً اهل تسامح و تساهل پیدا کنه ، جوری که توی این زمینه حتی می تونست به سید محمد خاتمی و هواداراش بگه " زکی " . بگذریم ، قصه از اون جا شروع شد که خانوم روباه به سن بلوغ رسیده بود و کم کم باید برای ادامه ی زندگیش به فکر کسب تخصصی ، هنری ، چیزی می افتاد و از اونجا که خونواده ی کاملاً دموکراتی داشت ، تصمیم گرفت بره دنبال علاقه مندیش ، یعنی " نوازنده ی ویولون " شدن . حالا مشکل اصلی اینجا بود که توی آلپو ، نه تنها کسی نمی دونست ویولون چیه ؟ که حتی هنوز جهاد سازندگی هم موفق نشده بود به این شهر پر جمعیت برق برسونه ؛ می خوام بگم مردم اونجا هنوز نیازهای اساسی تری داشتن که بهش فکر کنن . این شد که خانوم روباه مجبور بشه مشکلشو با گورکن پیر در میون بزاره ، و بین خودمون بمونه که گورکن پیر زمان جوونی هاش با پدربزرگ خانوم روباه خرده برده ای پیدا کرده بود و مترصد فرصتی بود تا انتقام بگیره ، حالا که بعد از سالها ، فرصت با پای خودش اومده بود و ازش مشورت می خواست ، زهر خودشو ریخت ! یعنی به خانوم روباه گفت : " تا می تونی از اینجا دور شو ، برو به سمت جنوب ، به جنوبی ترین شهر ایران ، برو به بندرعباس ! تو اون شهر می تونی کسایی رو پیدا کنی که خدای موسیقی ان ، که تا حالا رو دستشون کسی بلند نشده و . . . " پیرمرد بدون هیچ شناختی از بندرعباس می خواست دخترک رو گمراه کنه ، می خواست اونو دربدر جاده ها و کوهها و بیابونها کنه ، اما سرنوشت چیزه دیگه ایی برای دخترک در نظر گرفته بود . خلاصه خانوم روباه به گورکن اعتماد کرد و چون بلیط هواپیما به بندرعباس گیرش نیومد ( بلیط های مسیر بندرعباس رو باید از یک هفته جلوتر رزرو کنید . راوی ) بقچه شو  زد سر چوب و دل به جاده داد .

                                                                                                           . . ادامه دارد     

اقلیت ِ آگاه

آقای عرفانی تازه رسیده و بعد از کلی تکان تکان دادن باسنش توی مبل و جاگیر کردن آن ، بدون مقدمه وارد بحث می شود « ایرانیا رو میگین ؟؟ ... آدم نمیشن آقا ، بی خودی سر خودتونو درد نیارین . »  لبخندی خفیف می نشیند روی صورت همه . سابقه ی خوبی در زمینه ی مسائل شهروندی ندارد این آقای عرفانی ، همه هم می دانند ، خودم شاهد بودم که چطور برای اینکه راهش کمی دورتر نشود یک خیابان پر رفت و آمد را با ماشینش خلاف رفت و صدای همه را درآورد . خانوم دکتر مروت می گوید « ولی من با شما همعقیده نیستم آقای عرفانی ؛ این مردم هم مثه همه ی آدمای دیگه اصلاح پذیرن ، کافیه ما بعنوان اقلیت ِ آگاه یه مقدار بیشتر از خودگذشتگی داشته باشیم و آموزششون بدیم . » باز همان لبخند خفیف روی چهره ها ظاهر می شود . خانوم دکتر مروت هم در این زمینه ها چندان خوشنام نیست ، همین هفته ی پیش بود که ملیحه خانوم خبر آورد او را درحال تخلیه ی آشغالهای داخل ماشینش به خیابان دیده ؛ آنهم با یک جور خونسردی مثال زدنی . خانوم مجتهدزاده با یک سینی پر از لیوان های شربت پرتقال وارد می شود ؛ زنی چاق و دوست داشتنی که امشب میزبان جلسه هم هست . می گوید « چی رو می خواین درست کنین شماها ؟؟ اتفاقاً اوضاع خیلی هم خوبه ؛ من که میمیرم واسه یه جامعه ی بی نظم ؛ شور ، هیجان ، حرکت ... این چیزا رو فقط توی بی نظمی میشه درک کرد . » دوباره آن لبخند خفیف خودش را نشان می دهد . خانوم مجتهدزاده نباید هم از بی نظمی بدش بیاید ، با آن شاهکار شوهرش که از کابل ورودی کنتور برق خانه شان اتصال گرفته و کلی در هزینه های جاری شان صرفه جویی کرده و ... اینجا من هم تصمیم می گیرم وارد بحث شوم ، می گویم « ولی انصافاً زرنگ اونایی بودن که جونشونو برداشتن و در رفتن ، بخداااااا ... ما داریم اینجا تلف میشیم . » این را که گفتم ، باز همان لبخند خفیف روی صورت ها پیدایش شد ! معلوم نیست چه چیز را دیده اند ؛ اینکه دیروز توی اتوبان لایی می کشیدم یا اینکه پریروز زدم توی صف نانوایی و بدون نوبت نان گرفتم یا شاید اینکه دو روز قبل . . .

امروز با رضا صادقی

من دیگه بسه برام ، تحمل این همه غم . . .

ماجرای من و مورچه

اپیزود اول : 

روی دوچرخه ی ثابتم هستم و حس گرفته ام ، به خیالم دارم توی یکی از این مسابقات توردوفرانس رکاب می زنم و ملت ِ کنار جاده دارند تشویقم می کنند ، « برو امیر ، برو ... بجنب پسر ، تو میتونی  » ، که صدای خیلی خیلی دلنشینی مرا از نزدیکی های پاریس برمی گرداند بندرعباس . « ببخشین ... ببخشین آقا ... با شمام ... میشه اجازه بدین منم از این وسیله استفاده کنم ؟ » بر میگردم ، می بینم یک خانوم مورچه ی بسیار بسیار کوچولو و بغایت زیباست که دارد با چشمان درشتش نگاهم میکند ، هوس می کنم بگویم " آخر فسقلی ، تو اگر بنشینی روی صندلی ، پایت به رکاب می رسد آیا ؟ " که نمی گویم ، راستش من در مقابل خانوم هایی که صدای فوق العاده دلنشینی دارند خیلی زود همه چیز را وا می دهم ، تنها توانستم بگویم " فقط بزارید ۵۰ کالری دیگه بسوزونم بعد ، خب ؟ " و خب ، قبول کرد . بعدش من رفتم دوش بگیرم و دوچرخه را دادم به او . . . . از حمام که بیرون آمدم مورچه نبود ! نمایشگر دوچرخه هم عدد ۱ کالری را نشان میداد ، یک کالری سوزانده بود و تمام شده بود . 

اپیزود دوم :

با مورچه می رویم مرکز شهر ، از شیشه ی ماشین خیره شده است به ساختمان ها و لامپ های نئونی مغازه ها و مدام می گوید « واااای ، اینا رو ببین » و از این حرفها . من می خواهم گواهینامه ام را بدهم پرس ِ نرم کنند ، مجبور می شوم زیر یک تابلو توقف ممنوع پارک کنم و به مورچه می سپارم که توی ماشین بماند ، که اگر پلیس آمد با یک لبخند ملیح بگوید آقامون همین الان برمی گردد و هر جور شده نگذارد که جریمه بنویسد . بعد خودم رفتم توی عکاسی و گفتم کارتم را پرس کنند . جوانک کارتم را گذاشت توی دستگاه که صدای جیغ آمد . پرسیدم " صدای چی بود ؟ " جوانک حال نداشت ، گفت دستگاهشان خراب است و گاهی صدا می دهد . اما من نگران بودم ، بعدها فهمیدم حق داشتم که نگران باشم ، کارتم را که داد دستم ، دیدم مورچه زیر پرس ، کاملاً پهن شده روی کارت .... دختره به حرفم گوش نکرده بود و حالا من توی جیبم یک گواهینامه داشتم با یک لکه ی سیاه رویش و کلی خاطره .  

اپیزود سوم :

داشتم روزنامه می خواندم ، مورچه هم داشت لباس هایش را می شست . بعد لباس هایش را برد توی بالکن که آفتاب بدهد . حواسم به او بود ، دیدم هی می رود توی بالکن و هی لبخند به لب برمی گردد ، پرسیدم " چه خبره ؟ " دستپاچه شد و گفت هیچی . بلند شدم رفتم توی بالکن که دیدم بعله ، داخل بالکن ساختمان روبرویی ، پسری با رکابی و شلوارک ایستاده ، نگاهش که میکردی ( گلاب به رویتان ) واجب المستراح می شدی ، بعد مرا که دید رفت تو . از مورچه پرسیدم « کی بود این ؟ » گفت « من چه می دونم » صدایم را بردم بالا که « از کجا میشناختیش پس ؟ » جواب داد « از کجا باید بشناسمش ؟ » داد زدم « سوال منو با سوال جواب نده » و اضافه کردم « از کی تا حالا با کسایی که نمیشناسی هر و کر راه میندازی ؟ » حالت معصومانه به خودش گرفت و گفت « کی هر و کر کرد ؟ تو چت شده ؟ » گفتم « من چم شده ؟ » بعد رفتم سمت بالکن و در همان حین داد زدم « از حالا به بعد ، تو بالکن رفتن واسه شما قدغنه . فهمیدی ؟ لباساتو هم دیگه همینجا توی پذیرایی آفتاب میدی . » و شروع کردم به جمع کردن لباسهایش . داد زد « تو چت شده ؟ .... چیکار میکنی دیوونه ؟ » و آمد بازویم را گرفت که جلو ام را بگیرد مثلاً ، من هم برگشتم ، نفهمیدم چه شد که آرنجم خورد توی صورتش و او افتاد داخل اتاق و پخش زمین شد [ مکث ] مرا می گوئید ؟ مثل هر آدم دیگری در این جور مواقع خیلی سریع پشیمان شدم ، دست گذاشتم روی شانه اش که کمکش کنم ، داد زد « به من دست نزن » بعد گوشه ای کز کرد و خیلی آرام شروع کرد به هق هق کردن .... شب وقتی از نانوایی برگشتم ، دیدم نیست ؛ لباسهایش هم نیست ، چمدانش هم نبود . سراسیمه دویدم توی کوچه ، اما ندیدمش . نبود . یک مورچه ی زیبای تنها  که سخت دلخور شده  .  

اطرافیان من

تا حالا یه همکار پیر پسر داشتين كه قدش کوتاه باشه ،‌ یه شکم گرد و قلنبه ی خیلی خوشگل داشته باشه ، هیجانزده هم كه بشه ، تكون تكونايی كه پخش میشن توی حجم شكمش رو به خوبی ِ امواج دریا بشه تشخیص داد ؟؟ من الان یه همچين همكاری دارم ! . . . اون در عین اینی که به هیچی اعتقاد نداره ( مطلقاْ هیچی ) ، از بزرگترین کاشفای عصر خودش هم هست . درواقع جزو اولین کسایی بوده که با دلایل محکم ثابت کرده  « پتروس فداکار » بیشتر یه بچه کودن ِ خوش قلب بوده تا یه قهرمان ملی ، و یا تازگیها متوجه شده « سیاوش صحنه » توی ترانه « آهای دختر چوپون » اونجایی که میگه « زیر چارقد گلدار روی موهات ، منم به عشق آخرم رسیدم » در واقع داره مشت خودشو باز می کنه ، یعنی داره میگه من کلی عشقو تجربه کردم تا به تو رسیدم و دیگه تو آخریش هستی و از این حرفا ! . . . هیچی ، اومدم بگم پسر خوبیه .

. . .

پنج ماهه داره کم محلی میکنه ، پنج ماهه درخواستای دوستیمو توی فیس بوک رد می کنه ، پنج ماهه اصلاً جواب نمیده ، نه ایمیل ، نه پیغام ، نه پسغام ، هیچی . اونم پیغامایی که اگه واسه ملکه ی انگلیس فرستاده بودم ، تا حالا از شوهرش جدا شده بود و با اون سنش بخاطر من ، توی این گرما پا شده بود اومده بود بندرعباس ؛ و راستش چیزی که ناراحتم می کنه ، این نیست که مثلاً از من خوشش نمیاد یا . . . ، اینه که حتی منو به حساب نمیاره ! درست مثل این بازیکنای تیمای اسرائیلی که حریف ایرانیشون حتی حاضر نیست نگاشون کنه . آدم اعتماد به نفسشو از دست میده . . . ولی خب ، مهم نیست ، اشکالی هم نداره ، دنیا کوچیکه خانوم ، مطمئنم ده سال دیگه بازم همدیگه رو می بینیم ، اونوقته که معلوم میشه کی از کرده ی خود پشیمونه . فقط بهتون بگم اگه اون موقع این شما بودین که پشیمونین ، یادتون باشه من همیشه برای دادن یه شانس دیگه به مردم آماده ام ، یعنی دوست ندارم کسی رو دلخور ببینم !  

 

پی نوشت : دلم می خواد بگم دیگه برام اهمیتی نداری ، اما اصلاً از حرفم مطمئن نیستم .

پنجشنبه

بعضی وقتا بدنت باهات حرف میزنه ، صداشو بوضوح می تونی بشنوی ، مثلاً موقع صبحونه ممکنه بهت بگه " من امروز تخم مرغ میخوام ! شنیدی چی گفتم ؟ خسته شدم از بس چای - پنیر به خوردم دادی ، امروز فقط باید تخم مرغ بهم برسه ، می فهمی ؟ چیزه دیگه ایی بهم بدی ، پس می زنم . یالا تخم مرغ بهم بده ، تخم مرغ . . . " و خب ، اینجور وقتا بهتره زیاد جدیش نگیری .

چهارشنبه

دیشب جیرجیرکهای مذکر ، کل محل را روی سرشان گذاشته بودند . ( فصل ِ آن کارهای بی تربیتی شان است انگار ) بعد خوب که گوش کردم دیدم یکی از آنها بجای جیر جیر کردن دارد با صدای سوزناکی این ترانه ی محسن یگانه را می خواند :

"  آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

  . . .  "

دو لیوان شربت گذاشتم توی سینی و رفتم کنارش نشستم . تا خود صبح بیدار بودیم . حالا هر چند که حتی یک جیرجیرک مونث هم دور و برمان پیدایش نشد ، اما خیالمان نبود ؛ او با سوز و گداز می خواند و من سراپا گوش بودم .

سه شنبه

همیشه امید داشته ام که بالاخره این شرایط آب و هوایی تغییر می کند ، یعنی روزی می رسد که خط استوا و حوالی آن برف و بوران و یخبندان می شود و در مقابل قطب های زمین ، گرم و مرطوب و همیشه آفتابی ؛ دلایلی هم برای این امیدواریم داشته ام ، از جمله این پدیده ی ال نینو که چند سالی بیشتر از شناخته شدنش نمی گذرد و بد جوری دارد دست می آورد توی نظم  ِ آب و هوایی دنیا ، یا این زلزله ی ژاپن که زوایه ی مدار چرخش زمین را تا حدی تغییر داد ، و یا مهمتر از همه بخاطر آن برنامه ی عجیبی که روی زندگی انسانها پیاده می شود ، به این معنی که رعایای خداوند هیچ وقت برای مدتی طولانی در یک مود نمی مانند ، یعنی بعد از هر پائینی بلافاصله بالایی می آید ؛ بعد از هر بن بستی ، درهای گشوده ای ؛ و خب با یک نتیجه گیری ساده : بعد از هر گرما خوردنی ، مطمئناً سرما خوردنی ! بنابراین با توجه به این موارد ، می بایست تغییرات شگرفی در راه باشد .

حالا برای آن روز ، برای آن روزی که بارش برف در بندرعباس ، تابستان و زمستان نمی شناسد ، کولرهای ماشین ها برای همیشه خاموش می شوند ، خیلج فارس کاملاً یخ می زند ، پنگوئن ها و فک ها بی هیچ خجالتی توی کوچه پس کوچه های شهر وول می خورند و هاکی روی یخ می شود پرطرفدارترین ورزش مردم ، باید آماده بود . من خودم توی فکر ساخت یک سورتمه ی چوبی هستم ، می خواهم اولین نفری باشم که با سورتمه خودش را به دبی می رساند ، چون به هرحال یکبار دیدن هر شهری ضرر ندارد و از طرفی هم شایعه کرده اند بعضی اجناس آنجا ارزان تر است .

یکشنبه

یادم می آید چند سال قبل ، یک تکه آشغال به من مراجعه کرده بود برای مشاوره ! ( من قبل از اینکه دانشگاه قبول شوم ، توی یک دفتر مشاوره کار می کردم . چایی می بردم ، تی میکشیدم و از این قبیل کارها ) بعد این بابا چپ و راست به من می گفت آقای دکتر ، آقای دکتر ! درست مثل این که به یک گروهبان ِ راهنمایی رانندگی بگویی جناب سروان ، خب آدم خوشش می آید . اصلاً شاید همین بود که بعد از اینهمه سال هنوز اسمش یادم است . می گفت از اینکه آشغال است و بدتر از آن ، خودش هم می داند که آشغال است خسته شده ، می گفت هر شب به این امید می خوابد که فردا صبح شرایط چیزی جز این باشد و همیشه پیش از خواب زمزمه می کند که : " مطمئنم فردا دیگر یک آشغال نیستم ، فردا چیزه  زیبای دیگری شده ام و اینها " . اما فردا صبح ، باز هم او یک آشغال بود که میان یک آشغال دانی بزرگ از خواب بیدار میشد و هیچ چیز تغییر نمی کرد .  بعد به ذهنش رسیده بود خودش را سر به نیست کند و راحت شود ، یعنی دم دستی ترین کار ممکن ، بطور جدی هم به این مسئله فکر کرده بود ، جوری که انگار دیگر کسی نمی توانست منصرفش کند . حالا هم آمده بود از من می خواست بهترین روش اینکار را یادش بدهم !  قرص ، طناب ، پرش از ارتفاع ، غرق شدن توی دریا ، . . . خب من به همچین آدمی چه می گفتم ؟ تازه اول صحبت هایش هم مشخص کرده بود که مذهب باور نیست و این یعنی حتی نمی شد او را از آن میله داغی که معمولاً در آن دنیا بعد از اینجور کارها توی ... آدم می کنند ترساند ، دستم کاملاً بسته بود ، فقط توانستم همین را به او بگویم که : " ببین دوست من ، می خواهی اینکار را بکنی ، بکن ، ایرادی نیست ، اما قبلش تا می توانی و تا آخرین سکه ته جیبت باقی مانده ، برو  و دنیا را ببین ، همین ، برای تو که یکی دو سال اینور و آن ور فرقی نمی کند ؟ پس عجله نکن . " خلاصه من این حرف را زدم و او هم رفت و دیگر خبری ازش نشد تا همین چند روز پیش که از آمریکای جنوبی ایمیل داده قرار است به زودی با یک دختر پاراگوئه ایی ازدواج کند ! که زندگیش را مدیون من است و حالا همه چیز آرام است و او واقعاً خوشبخت است و حتماً با خانواده نوروز تشریف بیاورید و . . . راستش من توی این فکرم که این خوب لا لایی گفتن را از کجا یاد گرفته ام ؟

شنبه ( صله رحم  زودرس )

یه پسر خاله دارم که هر از گاهی بهم زنگ می زنه . بعد جالبه که تلفناش فقط ۳۰ ثانیه طول میکشه !!! ۳۰ ثانیه ی ناقابل . تو این ۳۰ ثانیه هم بدون اینکه منتظر جواب باشه ، یه سری کلمه رو پشت سر هم قطار می کنه : « به به ، بههههههه ، مخلصصصصصصم ، چه خبر دیگه ؟ خونواده خوبن ؟ خدا رو شکر ! چه خبر دیگه ؟ اوضاع خوبه ؟ شرکتتون سر جاشه ؟ چه خبر دیگه ؟ .  .  .  [ آخرشم میگه ] زنگ زدم فقط حالتو بپرسم امير جان ! امری نیست ؟ سلام برسون . مخلصصصصصصصصم ، خدا حافظ ، خدا حافظ » . . . تلفنش که تموم میشه ، انگار تو رو یه گوشه بهت زده رها کردن ، توی بدنت احساس کرختی شدیدی داری و کلافه زمزمه می کنی « اه . . . چه زود تموم شد . »