پدربزرگ ِ پدرم در جنگ جهانی دوم شرکت کرده بود ؛ یا دست کم دوست داشت شرکت کند ! یعنی هنوز هم توی روستایمان یک جور اختلاف نظر اساسی هست میان کسانی که ادعا می کنند او در آن دوران ، خود را به ستاد سرباز گیری ارتش انگلیس در بمبئی هندوستان رسانده و بعد به اروپا اعزام شده و حتی در نبرد نرماندی که به آزادی فرانسه منجر شد ، زخمی هم شده !! با کسانی که تمام این حرفها را یکجا رد می کنند و معتقدند درست که او خودش را به بمبئی رساند ، اما ارتش انگلیس بنا به دلایلی از جمله عدم وجود کمترین استعدادی در فراگیری فنون نظامی و کار با اسلحه ، از پذیرش او خودداری کرده بود ، آنها همچنین مدعی هستند آن زخم روی پای چپش ، که با افتخار به همه نشان می داد ، نه بر اثر برخورد تکه های یک خمپاره ی آلمانی در نرماندی فرانسه ، که بر اثر بی احتیاطی در پیاده شدن از کشتی در بمبئی هندوستان ایجاد شده . حتی در محافل خصوصی شان چنین چالشی را هم مطرح کرده اند که : اگر راست می گفت ، چرا بجز چند تکه لباس زنانه ی هندی ، سوغات دیگری به همراه نیاورده بود ؟!

با این وجود و در حالیکه سالها از فوت پدربزرگ پدرم می گذرد ، برای من بعنوان یک ناظر بی طرف ، اینکه او در جنگ بوده یا نه ، اهمیت چندانی ندارد . مسئله اصلی این است که چرا او تصمیم داشته در این جنگ شرکت کند ؟ آنهم در سپاه متفقین ! یعنی در آن شرایطی که رادیو برلین هر روز بر روی خون مشترک دو ملت آریایی مانور می داد و جو افکار عمومی ایران کاملاً به سود آلمان نازی بود ، چه عاملی پدربزرگ پدر مرا به شنا کردن در خلاف جهت واداشته بود ؟ هیچ کس جواب این سوال را نمی داند . تنها نشانه ای که پدربزرگ من در این رابطه از پدرش به ما می دهد این است که او بعد از یک سفر به شیراز چنین تصمیمی می گیرد !! حالا مسئله اینجاست ؛ در شیراز برای او چه اتفاقی افتاده ؟ آیا ممکن است پای یک دختر در میان بوده باشد ؟ آنهم یک دختر زیبا از جامعه ی یهودیان شیراز ؟ کسی که به ماهیت ضد یهود هیتلر پی برده و از رنج همکیشانش در اروپا اطلاع داشته . با این فرضیه خیلی چیزها جور در می آید ، فقط می ماند این سوال که آیا این دختر فقط به همین یک جوان اکتفا کرده ؟ یا به همین بهانه خیلی از جوانان ایرانی داوطلبانه به جبهه های اروپا اعزام شده اند ؟ این مسائل شاید هیچ وقت روشن نشود .