مرگ یک عمو

وقتی به بالینش رسیدم ، داشت نفسای آخرو می کشید ، با این وجود همین که متوجه حضور من شد ، با یه حرکت آروم دست از بقیه خواست اتاقو ترک کنند ، چشمای خسته شو بهم دوخت ، دستمو گرفت و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت : « اوه برایان ... برایان ِ نازنینم ... تو باید از من متنفر باشی ... من زیاد با تو خوب تا نکردم ... » منم در حالیکه نمی تونستم جلو ریزش اشکامو بگیرم ، آروم جواب دادم : « درسته عمو جان ، زیاد خوب تا نکردید » پیرمرد با اون حال نزار ادامه داد : « اما برایان ... یه روزی می فهمی تمام اون وحشیگری های ، تمام اون سختگیری ها ، فقط بخاطر خودت بوده پسرم ... یه روزی به پرفایده بودن سیستم تربیتی من پی میبری ... اون روز اگه برسه ، حتماً بهم افتخار می کنی ... میفهمی چی میگم برایان ؟ » گونه هام کاملاً خیس شده بود و صدام داشت میلرزید : « نه عمو جان ، نمی فهمم ، و اینکه ، مطمئن نیستم همچین روزی برسه » پیرمرد ادامه داد : « چرا برایان ... اون روز قطعاً خواهد اومد ... اون روزی که متوجه میشی اگه مثلاً نذاشتم با اون دخترک دهاتی ... راستی اسمش چی بود ؟ ... لیزا ... آره لیزا ... اگه نذاشتم با اون ازدواج کنی ، حتماً یه مصلحتی داخلش بوده » گفتم : « اوه عموجان ، لازم نیست از اون حرف بزنید ، با هر مصیبتی بود فراموشش کرده بودم » پیرمرد گفت : « یا اگه بعد از مرگ پدرت ، تو رو از مادرت جدا کردم و زیر بال و پر خودم گرفتم ... » « محض رضای خدا بس کنید عمو جان » « یا اگه همین الان که دارم میمیرم ، حتی یه پنی هم برات ارث نذاشتم ، تمام این کارا باعث میشه یه روزی بهم افتخار کنی ... فقط باید صبور باشی برایان ، صبور ... بعدش مطمئنم بهم افتخار میکنی ... » معلوم بود داره در مقابل مشیت الهی مقاومت میکنه ، تصمیم گرفتم کمکش کنم ، بالش زیر سرشو کشیدم و گذاشتم روی صورتش ، بعد محکم روی اونو فشار دادم ، پیرمرد می خواست با دستاش جلو منو بگیره ، اما رمقی نداشت ، بدنش چند تا حرکت عصبی و خفیف کرد ، ولی بعد آروم شد ، کاملاً آروم . بالش رو برداشتم ، خیلی ملایم چشماشو بستم و رفتم که خبر بدم تموم کرده .

چهل تکه

یکم :

دستمال کاغذی لوله شده را فرو میکنم توی سوراخ بینی . بعد در همان حالت ۲ دور می چرخانمش ، فضای داخل بینی ام تقریباً خشک می شود ، اما فقط برای لحظاتی ، یعنی کمی بعد ، باز صدای چکه چکه کردن می آید .

سرما خورده ام ، تب دارم ، ضعف عمومی ناشی از بیماری هم ته دلم را خالی کرده ، حس هیچ کاری نیست ( نه اینکه قبل تر ها بود ! ) ، بدتر از همه این آب ریزش بینی ست که امانم را بریده ، اما خب ، گل بدون خار نمی شود ، به هر حال فصل سردی ست که آنهمه مدت منتظرش بودیم ، که بشود به بهانه اش بطرز خوشایندی زیر پتو مچاله شد ، چایی داغ را بی هیچ مشکلی سر کشید ، دور از چشم بقیه توی ماشین بخاری روشن کرد ، که خیابانها بخاطرش خلوت شوند و شهر را زودتر از همیشه سکوت پر کند ، که بتوان شبها امیدوارانه چشم به آسمان دوخت « یعنی می شود امسال توی کوچه آدم برفی داشته باشیم ؟ آنهم با یک بینی نارنجی رنگ از جنس هویچ ؟ » از من بپرسید ، می گویم هیچ چیز بعید نیست .

دوم :

...

قصه های پیش از خواب ( این قسمت : داستان خلقت )

یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدای مهربون ، هیچ کس نبود ، و بالطبع چون هیچ کس نبود ، همه چی بی مزه بود ، حالا نه اینکه بخوام واضح اشاره کنم که زبونم لال « خدا احساس تنهایی می کرد !!! » ، نه ، ابداً . اما خب ، معلوم بود از این شرایط راضی هم نیست ، چون یه مدت که گذشت ، نشست با خودش فکر کرد ، چیکار کنم تا این دور و برا شلوغ باشه ، صدا باشه ، رنگ باشه ، بو باشه ، مزه باشه و خلاصه آبادی باشه ؟ تا اینکه نتیجه ی این شور و مشورت با خودش شد تولید « فرشته ها » ! فرشته ها یه سری موجودات خیلی خیلی خوشگل و خیلی خیلی مودب بودن که از قضا خیلی خیلی هم تو دل برو از کار در اومده بودن ، جوری که آدم هوس میکرد بی اختیار لپشونو بکشه و با یه صدای جیغ دار بگه « قربونت برم الهی »  ، خلاصه با اومدن فرشته ها ، یهویی همه چی عوض شد ، شور افتاد تو آسمون ، بر و بیایی به پا شد ، مثل اینکه همه چیزایی که قبلاً نبود ، دیگه بود ، صدا بود ، خنده بود ، رنگ بود ، یعنی همه جا خوش آب و رنگ شده بود ، و خب طبیعی بود که خدا از این وضعیت راضی شد ، بقیه هم راضی شدن ، منم اگه اونهمه فرشته ی ناز و ترگل ورگل ، هر روز صبح که از خواب بیدار میشدن ، بهم سلام میکردن ، دست و صورتشونو میشستن و خیلی آروم میرفتن توی عبادتگاه و تا بوق سگ یه کله عبادتم می کردن ، راضی میشدم ، یحتمل شما هم راضی میشدین ، نگید « نه » که اصلاً باور نمی کنم . خلاصه یه مجموعه شکل گرفت ، ایده آل ، بی نقص و عاری از حتی یه دونه ی میکروب ِ ریقو ، محض نمونه . سالها گذشت ، سالها گذشت . اما باز دوباره همه چی مثه سابق شد ، حالا نه اینکه بخوام واضح اشاره کنم که زبونم لال « خدا باز احساس خستگی کرد !!! » نه ، ابداً . اما خب ، معلوم بود که یه چیزی این وسط درست نیست . فرشته ها قشنگ بودن ، مودب بودن ، هر روز لبخندای محبت آمیز می زدن ، هر روز عبادت می کردن ، اونم بدون کوچکترین توقعی ، اما خب ، دوباره همه چیز دلگیر شده بود ، لبخند فرشته ها ، عبادتشون ، مهربونی شون ، قشنگی شون ، دیگه مثه روزای اول شوق برانگیز نبود ، یه جورایی تکراری شده بود ، خدا باز رفت توی فکر ، فرشته ها هم که دیدن خدا رفته توی فکر ، ناراحت شدن ، ولی کاری از دستشون بر نمی یومد ، اونا فقط یه سری برنامه ی روتینو می تونستن انجام بدن ، در همین حد . خدا اینبار تصمیم داشت یه چیزی درست کنه ، که اونقدر عجیب و غریب باشه ، اونقدر سیستمای پیچیده داخلش سوار شده باشه ، که هیچ کس نتونه درست بشناسدش ، و مهمتر که غیر قابل پیش بینی باشه ، که حتی بتونه جلو خود خدا موضع بگیره ، فحش بده ، توی سر و کله ی همنوع خودش بزنه ، که هر نمونه از این موجود با بقیه شون تفاوت داشته باشه ، اونم از همه نظر ، تفاوت هایی که برق از کله ی همه بپرونه ، که خلاصه اصلاً نشه توصیفش کرد ، بعد نشست برای این موجود جدید داستان نوشت ، داستانی جذاب و پر کشش ، پر از خوشی ، پر از ناخوشی ، پر از لبخند و خنده ، پر از اخم و گریه ، پر از بیماری ، پر از جنگ ، پر از سیل ، زلزله ، طوفان ، خشکسالی ، یخبندان ، پر از روابط فامیلی و غیر فامیلی دیوونه کننده ، محدود به مکانها و زمانهای شگفت انگیز و گاهاً ملال انگیز ، . . . بعد هم یکی از فرشته ها رو که بالقوه مستعد شیرین کاری بود ، مامور کرد این موجود جدید رو وسوسه کنه ، که کارایی انجام بده تا این داستان هیچ وقت خسته کننده نشه !!! خلاصه دردسرتون ندم ، اینجوری بود که توی یه بعد از ظهر دلگیر پائیزی ، از مخلوق جدید ، که اسمشو گذاشته بودن « بشر » ، رو نمایی شد .  

یک کتاب

مانده ام            

کجای خوابهایم تو را ببینم

که تعبیر رفتن نداشته باشد       ...                                               جواد قاسمی

                                     

 جواد قاسمی را شما نمی شناسید ، من میشناسم . پسر خوبی ست و باید بگویم علاوه بر این ، شاعر خوبی هم هست . تازگی ها اولین کتاب شعرش به اسم « شکل چندم از منی » منتشر شده ، کتابی خواندنی که امیدوارم حتماً تهیه اش کنید ، حالا نه به این بخاطر که امیر علی آن را توصیه کرده یا حتی اینکه « چه خوب است از هنرمندان جوان حمایت کنیم » . . . بیشتر به این سبب که ، حیف است اولین کتاب یک شاعر آتیه دار را از دست بدهیم ، یعنی مزه ی دیگری دارند این اولین کتاب ها .

کتاب را می تونید از کتابفروشی ِ « استاد » ، چهار راه سازمان یا کتابفروشی « شهر کتاب واژه » ، روبروی شهرنمایش و یا از کتاب فروش ِ معروف ، آقای رضایی ، جنب هتل قدس تهیه کنید .

رپرتاژ آگهی

یه افسانه ی قدیمی هست که میگه ، اولین آدمایی که به سواحل جنوبی ایران رسیدن خیلی ذوق کردن ، مثه دیوونه ها فریاد می زدن « خدا جون ، دریا . . . دریای آزاد » ، بعد پاچه های تنبوناشونو ( اونموقع هنوز شلوار ، گرمکن یا هر نوع پوشش دیگه ای برای پائین تنه اختراع نشده بود و همه مجبور بودن تنبون بپوشن ) بالا زدن و دویدن توی آب . اونا مثه باقی ِ اسلافشون دامدار بودن و از اینکه می دیدن بعد از این می تونن انواع ماهی ، میگو و چیزای دیگه رو هم واسه ناهار امتحان کنند ، توی پوست خودشون جا نمیشدن ، بنابراین خیلی زود قایقای ماهی گیری شونو به آب انداختن که همون موقع ، ناگهان ، گرداب عجیبی توی دریا درست شد ، قایقا مثه تیکه های چوب پنبه به ساحل پرت شدن ، و . . . خدای دریاها با اون ریشای سفیدش و اون نیزه ی بلندش ، در حالی که کاملاً برهنه بود و فقط یه مقدار پوشال قسمت ِ حساس بدنشو پوشش می داد ، از آب بیرون اومد و با عصبانیت داد زد « کی به شما اجازه داده اینجا ماهیگیری کنید ؟ هان ؟ . . .  چرا فکر می کنید همه جا بی صاحابه ؟ . . . چرا حُرمتا رو نگه نمیدارین آخه ؟ . . . اصن چرا دیگه هیشکی منو دوس نداره ؟ . . . ببینید ، یه بار میگم و دیگه هم تکرار نمی کنم ، اگه سمت ماهی های من بیائین ، هر چی دیدین از چش ِ خودتون دیدن ! شیر فهم شد ؟ » و اینجوری بود که همه ی خوراکی های لذیذ دریا برای اون آدما قدغن شد . اما مگه برای نوع بشر محدودیت بیرونی هم می تونه وجود داشته باشه ؟ اونم برای یه مدت طولانی ؟ بخصوص اگه یه پیر فرزانه هم بعنوان مشاور در دسترسش باشه ( این روزا پیر فرزانه نایاب شده ، اونموقع ها زیاد بود انگار . م ) اینجور شد که اون آدما نقشه کشیدن تا دل ِ خدای دریاها رو بدست بیارن ، شب ِ شنبه یه گوسفند کاملو کباب کردن و با کلی مخلفات و تزئینات برای پیشکشی گذاشتن کنار ساحل ، صبح دیدن هدیه شون پذیرفته شده ، شب یکشنبه کباب کوبیده درست کردن ، شب دوشنبه سلطانی ، شب سه شنبه بختیاری ، شب چهارشنبه کباب ترکی ، شب پنجشنبه . . . همینطور بمدت یک ماه انواع و اقسام کباب ها رو با سفره آرایی فریبنده تقدیم می کردن ، صبح روز سی و یکم دیدن خدای دریاها نیومده هدیه شو ببره ، فهمیدن همون شده که می خواستن ، اونقدر گوشت قرمز به خورد اون طفلک بیچاره داده بودن که سر یه ماه ، بخاطر بالا رفتن چربی خونش سکته ی ناقص کرده بود و افتاده بود روی جا . بعد از اون بود که ماهیگیری آزاد شد و « تن ماهی جنوب » ، شد چشم و چراغ سفره های مردم ایران .     

                             

   

روزای آخر

آدمی هستم که از چکاپ سلامتی و آزمایش دادن ، گریزونه ! معتقدم اگه قراره تموم بشه ، بهتره وقتی فکرشو هم نمیکنی تموم بشه ، مثلاً وقتی داری سمت یه کتابفروشی میری که البته به بهانه ی کتاب خریدن ، دختر خوشگل کتابفروشو دید بزنی ! همون موقع توی پیاده رو ، برای فقط چند ثانیه درد بکشی ، با دو تا دستت محکم شکمتو بگیری و بین آدمایی که با تعجب دارن می پرسن « حالتون خوبه آقا ؟ »  خیلی سریع و راحت ، بری پیش خدا . جای اینکه بفهمی چه مرگته و برای فقط دو سه سال بیشتر زنده موندن ، یه عمر زجر بکشی ، شیمی درمانی بشی ، موهای قشنگت که باعث رشک اطرافیانت بوده بریزه ، صورت مهربون و مردونه ات که همه رو  یاد استاد « راسل کرو » میندازه از ریخت بیفته ، برای دور و بری هات سالها اسباب زحمت بشی ، . . .  نه . . . من ترجیح میدم نفهمم چمه ، نفهمم اون تو چه خبره ، من ترجیح میدم همه چی توی بی خبری برگزار بشه ، همه چی برام یه اتفاق باشه ، یه اتفاق عجیب و غافلگیر کننده .

 تا اینکه شرکتمون مجبورم کرد به این آزمایشات سالیانه ی « طب صنعتی » تن بدم . و راستش الان که دارم اینا رو می نویسم ، ۲۴ ساعت از اون زمانی میگذره که دوستم باهام تماس گرفت تا بگه نتایج آزمایشات اومده ، که کبدم مشکل داره و دارم میمیرم !!! البته اون با این صراحت حرف نزد ، یه چیزی در مورد بالا بودن آنزیم های کبدی گفت ، اما می دونم که ملاحظه امو کرده و نخواسته یهوی با واقعیت روبرو بشم .

سوال . . . یکی که قراره بزودی بمیره اما نمی دونه کی ، یکی که کلی کار انجام نداده و حواله داده شده به آینده داره ، از کجا باید شروع کنه ؟ . . . راستشو بخواین می خواستم توی شهرم یه واحد صنعتی بزرگ بسازم ، واسه اشتغال زایی و این حرفا ، بعد می خواستم خور وسط شهرو لایروبی کنم ، که آب دریا بیاد توش و بشه یه جای فوق العاده قشنگ ِ توریستی ، بعدش هم اون جلو ، لب ساحل ، یه فانوس دریایی سفید و بزرگ درست کنم ، تا بچه های کوچیکی که تازه میان به این شهر ، با تعجب اونو به مامانشون نشون بدن که « مامان نیگا کن ، فانوس دریایی  !!! چقدر هم بزرگه  » مادره هم با یه لبخند توضیح بده که « خب بندره دیگه عزیزم ، بایدم فانوس دریایی داشته باشه » ، می خواستم تمام بافتای فرسوده ی شهرو خراب کنم ، بعد توی همون زمینا ، واسه همون مردم ، آپارتمان های شیک و یه دست درست کنم ، می خواستم یه سالن مخصوص تئاتر درست کنم ، درست توی سبک و سیاق ِ تالار ایرانشهر ِتهران ، می خواستم . . . . اونموقع توانایی مالی انجام این کارا رو نداشتم ، البته الان هم ندارم ، پس اجازه بدین بخیال تمام این رویاها بشیم و بچسبیم به همین وبلاگ خودمون ، شدنی ترین کاری که میشه واسه روزای باقیمونده انجام داد . دور سر هم بشینم و من با صدای گرفته و قشنگم ، هر چند وقت یه بار مرثیه بخونم که « دیگه کم کم دارم ترکتون می کنم » شما هم های های بزنید زیر گریه و اینجوری لااقل دلمون خنک شه .

 

. . .

بندرعباس سرد شده ! ... لااقل شباش سرد شده ! ... قبول ندارین ؟ ... خیلی خب ... برای اون عده ای که با ادعای من موافق نیستن ، اجازه بدین اینجوری توضیح بدم که : بندرعباس توی شباش برای کسی که تازه دوش گرفته و یه تکپوش نازک هم پوشیده و بعد بدون دلیل اومده وسط کوچه شون ، یه شهر سرد شده ! و خب اگه راضی شدین ادامه بدیم که ، سرما رو توی هر شکلی و با هر حجمی باید غنیمت دونست . خوبی سرما توی اینه که با خودش انقباض میاره ، فرو رفتگی . وقتی هم که منقبض بشی و فرو بری ، دیگه بیشتر می تونی خودتو ببینی ، و از من قبول کنید که خیلی لازمه بعضی وقتا آدم فقط و فقط خودشو ببینه ، فقط و فقط به خودش فکر کنه ، اینکه کجا بوده ؟ کجا هست ؟ کجا قراره باشه ؟ . . . امشب روی اسکله ی سنگی ، پشت استانداری ، یه مرد متاهلو دیدم که فرار کرده بود ! مچاله شده تو خودش ، با چشمایی که نمیشد چیزی ازشون فهمید ، خیره شده بود به دریا ! احتمالاً داشت به این فکر میکرد که چرا همسر خوشگل و مهربونش ، بعد از هر مشکلی و توی هر بحثی فوری فرمونو میچرخونه اونور که « تو که فلان و بهمان بودی ، بیخود کردی خواستی خونواده تشکیل بدی » یکی نیست بهش بگه د آخه لامصب ، برای این جهنمی که درست شده ، توی اینی که من الان اینجام ، فقط یه نفر تقصیر نداشته ، قضیه کاملاً دو سره ست ، یعنی اون عشوه های شما هم بی تاثیر نبوده ... مرد فراری رو تنها میذارم ، اولین چیزی که باید به یه فراری داد آرامشه و هیچی مثل تنهایی نمی تونه آرامش بیاره ، می بینید ، ما فراریا همدیگه رو خوب درک می کنیم .