سفر به اصفهان و تهران
اول اينكه . مشخصه سعي كردن به شهر اصفهان توجه ويژه داشته باشن ! كلي درخت داره ، كلي زير گذر روگذر داره ، كلي پل و كلي اتوبان ساختن براش . اما دوستانه بگم ، هيج جا تهران نميشه . با پل و اتوبان ِ دو طبقه و يه عالمه زيرگذر روگذر نميشه براي يه شهر اصالت خريد . مشكل اصفهان اينجاست ، اصالت نداره ، صداقت هم نداره ، شده يه مجموعه ي آماتور از فيلم و ادا بازي . و اين هم براي يه ناظر بي طرف خوشايند نيست . مثلاً تيكه مي خوان بندازن ، جوري مي ندازن كه آدم مي مونه بايد بخنده ، گريه كنه ، بي محلي كنه . يعني توي بانمك بودن اصلاً با مثلاً شيرازي ها قابل مقايسه نيستن ، تو ادا و اطوار در آوردن هم سعي خودشون مي كنن مثه تهراني ها بشن اما نمي تونن بندگان خدا ، نمي دونم چرا ؟ بنابراين كل ماجرا يه صورت ناخوشايندي پيدا كرده . مي دونيد ، قصدم توهين كردن نيست ، اما اصفهان ِ امروز اكثريتشون اينجورين ، نه همه شون ، اكثريتشون .
دوم اينكه . اگه رم ، استانبول ، فلورانس و پاريسو نديده باشي ، و خلاصه اينكه اگه پاتو از اين كشور بيرون نذاشته باشي ، ممكنه اين حرفو كه ميگن « اصفهان ، نصف جهان » رو باور كني ، ولي براي من اينجوري نيست . كل اصفهانو بچلوني 10 ، 11 تا جاي ديدني بيشتر ازش بيرون نمياد . شهر قشنگيه ، من منكر نيستم ، اما انصافاً ديگه شلوغش نكنيم . امروز صبح كليساي وانك بودم ، موزه اشو هم ديدم . بعد با خودم ميگفتم اگه بخوايم اينجا رو با كليساي سن پيتر توي واتيكان مقايسه كنيم ، چيو بايد در مقابل چي قرار بديم ؟ يا كاخ چهلستونو كه زهوارش داره در ميره ، بخوايم با كاخ ورساي پاريس بسنجيم . نه دوستان ، بيخيال بشيم بهتره .
سوم اينكه . كجاي دنيا وقتي گارسون ِ رستوران از كنار يه ميز رد ميشه ، مشتري در حال لومبوندن با صداي بلند بهش تعارف مي زنه « بفرمائيد !؟ » گارسونه هم با يه لبخند دلنشين جواب ميده « مرسي ، متشكرم » ، يا كجاي دنيا وقتي دستتو گرفتي سايبون صورتت جلو آفتاب ، آدماي روبروت به خيال اينكه داري بهشون احترام نظامي ميزاري با تكون دادن سر بهت جواب ميدن ؟ ها ؟ كجا اينجوريه ؟ بخدا اين مردم نمونه ان .
چهارم اينكه . توي صحن مسجد امام ، يه آقاي مسن پيله كرده بود كه چرا با اين سن و سال زن نميگيري ؟ هي ميگفتم حاج آقا رفتيم كه بگيريم ، ندادن بهمون . هي جواب ميداد « بلال مرد ، ديگه كسي نبود اذان بگه ؟ » آخرش فهميدم مي خواد يه دختر اصفهاني بهم قالب كنه ، مي گفت « انتقاليتو بگير بيا اينجا ، خودم واسه ات زن ميگيرم ، همين كه معتاد نيستي و درآمدت كافيه ، دختر بهت ميدن ، نگران نباش ! » يعني به عمرم پيرمرد به اين روشنفكري نديده بودم .
پنجم اينكه . امروز صبح كه بيدار شدم ، يه وسوسه ي عجيبي افتاده بود به جونم كه بفهمم اين ارامنه ي اصفهان توي خونه شون از سنگ مستراح ايراني استفاده ميكنن ، يا چون مسيحي ان ، از نوع فرنگيش ؟ توي كليساي وانك هم با چند نفر از اين هموطناي ارمني همصحبت شدم در مورد سبك زندگيشون ، اما راستش ديگه روم نشد موضوع رو تا اين حد خصوصي كنم . كسي اطلاعي نداره ؟
همچنان با اميرعلي همراه باشيد در سفر به اصفهان و تهران
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »