...

 

من و سوزی

سوزی مرا توی مشت فشار می دهد . کف ِ دستان گوشت آلودش عرق کرده و بهمین علت تمام هیکل مرا به گند میکشد . راستش اولین چیزی که در مورد سوزی فهمیدم این بود که در کنار مهربانی و خوش قلبی بیش از اندازه اش ، دختر هولی ست . کوچکترین فشار کاری یا غیر کاری ، او را به استرس می اندازد . استرس هایش را هم بلافاصله به من ، کیف ، خودکار یا کاغذهایش منتقل می کند . آه ، ببخشید ، یادم رفت خودم را معرفی کنم . من یک گوشی موبایلم . یک Nokia C3-01 جمع و جور با کاور نقره ای رنگ و بدنه ای از جنس استیل ، و با توضیحاتی که دادم حتماً تا حالا متوجه شده ائید که به سوزی تعلق دارم . البته باید اضافه کنم که اعتقاد دارم تعلق داشتن به هیچ وجه احساسی یک طرفه نیست ، یعنی همانقدر که سوزی صاحب من است ، من هم خودم را صاحب سوزی می دانم . هر چند که این حرف شاید برای یک گوشی موبایل قدری گستاخانه بنظر برسد اما منظورم به طور کل بود .
داشتم می گفتم ، سوزی دختر خوبی ست ، اما متاسفانه زود به زود هول می شود . هول هم که بشود ، تمرکزش را از دست می دهد و اینجور مواقع اغلب ، لحظات فاجعه بار زندگی من اتفاق می افتند . توی خیاطی ، توی تاکسی یا توی باشگاه ایروبیک جا گذاشته می شوم . مدام از دستانش رها شده و از ارتفاع سقوط می کنم . روی صندلی ها خالی رها می شوم و مردم روی من می نشینند . و بدتر از همه شسته می شوم . خوشبختانه از تمام این مصائب به سلامت عبور کرده ام ، هر چند کاور کشویی پشتی ام موقع بستن دیگر خوب فیت نمی شود ، اما باز جای شکرش باقیست که هنوز زنده ام . می دانید ، باید بگویم این دید مثبت من از خوشبینی ناشی نمی شود ، برعکس من موجودی کاملاً بدبین و گوشت تلخم ؛ ولی برای این نوع نگاهم به زندگی دلایلی کاملاً منطقی دارم . اینکه من سوزی را دارم و به طبع ، سوزی هم مرا . اینکه دست کم بدرد یک کاری می خورم ، یعنی تمام آن لحظاتی که سوزی با پدر و مادرش ، دوستانش یا آن رئیس بد صدایش حرف می زند ، من احساس مفید بودن می کنم . و بالاخره مهمتر از همه اینکه ، با وجود آمدن اینهمه گوشی های پر زرق و برق و به اصطلاح هوشمند به بازار ، سوزی همچنان مرا ترجیح می دهد . یک جور وفاداری ِ خواهرانه که برای من از هر چیز دیگری در این دنیا با ارزش تر است .  

اندرزهایی برای متاهلین

می دانید ، قصد توهین ندارم اما به نسبت جمعیت ، درصد مردان منطقی را بیشتر از درصد زنان منطقی می دانم ، حالا چرا ؟ شاید به این خاطر که خیلی جاها لازم است زندگی را زیاد سخت نگیری ، خیلی جاها برای عبور کردن باید مُخ و منطق را کلاً تعطیل کنی و چشمانت را بر روی مسائلی که نمی شود آنها را با عقل توجیه کرد ، ببندی ؛ این جور جاها وجود زنها با این ویژگی مهم شان کمک می کند . موافق نیستید ؟ ها ها ها ها ... هه هه هه هه . شوخی کردم ، از من نرنجید لطفاً . آمدم که بگویم در کنار بسیار ماجراهایی از بی وفایی و دیو صفتی برخی از مردان ، که خیلی هایشان را شما شنیده ائید و من نشنیده ام ، اما نشنیده ازتان می پذیرم ؛ موارد خنده داری هم وجود دارند که طفلک مرد قضیه ، بی گناه و بی مشکل ، و یا دست بالا ، کم مشکل ؛ مورد بی مهری های کاملاً عجیب قرار می گیرد . هر چند که نگارنده هم همچون شما معتقد است بحث و دعوا نمک زندگی متاهلی هستند ، اما خانوم جوان و محترم ، لطفاً قبل از راه انداختن هرگونه قشقرق و جنجال ، نیم نگاهی به وزن دلایلتان بیاندازید ، ارزشش را دارد ؟ ندارد ؟ این بحث و دعوا که در بهترین شرایط می تواند یک نصف روزتان را به گند بکشد و کامتان را تلخ کند آیا اصلاً لزومی دارد شروع شود یا نه ؟ اینکه شوهرتان زیاد اهل گردش و بیرون رفتن نیست ، به روزهای تولد این و آن بی تفاوت است ، اینجور مسائل برایش اهمیتی ندارد ، به اندازه ی شوهر فلان همکارتان ظاهر رفتارهای اجتماعی را نگه نمی دارد ، ... اینها هم شد دلیل ؟ بد می کند نمی رود بیرون تا اینهمه مانتو رنگی پوش ِ خنده رو  و جذاب را ببیند و بعد به این فکر بیافتد که « نکند در انتخابش قدری عجله کرده » ؟ بد می کند در این شرایط سخت اقتصادی ، پولش را خرج این جور جنگولک بازی ها نمی کند و بیشتر به فکر تامین امنیت غذایی و نیازهای مهم دیگر خانواده تان است ؟ مرد ایده آل از نظر شما کیست ؟ تام کروز ، حامد بهداد یا برد پیت ؟ ببینم می توانید یک هفته ، فقط یک هفته ، این آدمهایی که اسم بردم را بعنوان شوهر تحمل کنید ؟ بخدا نمی توانید ، یعنی توی دنیای به این بزرگی فقط همین شوهر بخت برگشته تان است که توانسته شما را تحمل کند ( و البته بالعکس ) . جداً می گویم . حرفم این نیست که شوهرانتان پسران پیغمبرند و بری از هر گونه اشکال . اما عزیزان ، قدری هم منصف بودن برای سلامتی بد نیست ، یعنی کدام آدم عاقلی ست که ادعای کامل بودن را دارد ؟ هر کدام از ما یک جای قضیه لنگ می زنیم که متاسفانه بیشتر وقتها دست خودمان هم نیست . . . نکنید اینکارها را ، این کانون گرم خانواده ای که خیلی از مجردها در آرزویش هر سیزده بدر ، در فلان رودخانه و فلان نهر و فلان برکه ، سبزه ها گره می زنند و به آب می اندازند ، حیف است به همین راحتی ها بی رنگ شود ... از ما گفتن .