جمعه
نوشتن اصلاً راحت نیست ! باور کنید . این را خیلی ها گفته اند و البته خیلیهای بیشتر ، لمسش کرده اند . بسته به اینکه نویسنده چقدر حرفه ای و کاردرست باشد ، سردرگمی و بی تابی اش هم بیشتر می شود ، درست مثل اینکه مدتی چیزی درونت تکان تکان بخورد و اذیتت کند ، بعد با گذشت زمان این آزار و اذیت ها همینطور بیشتر و بیشتر شود تا جایی که تو خیلی منطقی تصمیم بگیری " آن چیز " را بیاندازی بیرون، و مشکل اصلی درست از همین جا شروع می شود؛ اینکه الان " آن چیز " که متاسفانه ماهیتی متغییر و بی ثبات دارد ، کجای بدنت پنهان شده ؟ چطور باید آن را بیاندازی بیرون ؟ از کدام راه ؟! نکند در این فرآیند آسیب ببیند و ناقص الخلقه شود " آن چیز " ؟ . . . . بنابراین تمام کاری که یک نویسنده در این مرحله باید بکند ، تلاش برای پاسخگویی به همین دغدغه هاست .
برای اینکار خیلی ها تکنیک خاص خودشان را دارند . اما خب ، این وبلاگ من است و در آن زیاد با بقیه کاری نداریم . در واقع ما می خواهیم بدانیم تکنیک نویسنده ی این وبلاگ چیست و او با کمال میل به شما جواب می دهد که تکنیکش یک کلمه ی ساده است ؛ « حواس پرتی » . درست قبل از نوشتن حواسم را پرت می کنم ، آنهم با ابزارهایی کاملاً ابتدایی مثل خوردن مقداری بیسکوئیت پرتقالی مینو ، جستجو در اینترنت درباره ی شرایط ویزای توریستی ایتالیا ، رکاب زدن دوچرخه ی ثابت ِ گوشه ی آپارتمان که آن را پارسال توی یک حراجی خریدم و صاحبان اولیه اش زوج جوانی بودند که سراسیمه داشتند به استرالیا مهاجرت می کردند ؛ و راستش روی این دوچرخه دیگر کاملاً حواسم پرت می شود ، به کسانی فکر می کنم که با این دوچرخه می خواستند چربی های اضافه ی بدنشان را آب کنند اما موفق نشدند . به این فکر می کنم که یعنی تا حالا شرایط زندگی در استرالیا با آنها چه کرده ؟ و آیا هنوز چربی اضافه ای برایشان باقی مانده ؟ . . .
بعداز تمام اینهاست که می آیم سراغ دفتر وخودکارم.حالا دیگر من کاملاً آماده ی بیرون انداختن" آن چیز " م .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »