۱.   جمعه شب خواب عجیبی دیدم ، غافلگیرم کرد یه جورایی ، خواب دیدم پیر شدم و از دار دنیا فقط دو تا پسر دارم !!  که اونا هم ایران نیستن دیگه ؛ یعنی یکیشون داره با خانومش هوستون ِ آمریکا زندگی می کنه و یکی دیگه شون با خونواده ش مونترال ِ کانادا . حاج خانوم هم چند سال پیش توی یه سانحه ی رانندگی ، عمرشو داده به شما و منو توی یه آپارتمان ۷۰ متری تنها گذاشته . بعد این بچه ها هی اصرار می کنن که « بابا جان من ، تنهایی موندی اونجا چیکار ؟ پاشو بیا اینجا لااقل آخر عمری ببینی این کفار چه جور دنیایی ساختن » منم هی مقاومت می کنم که « آخه چرا نمی فهمین شماها ، من نمی تونم از خاک ِ مادرتون دور بشم » که البته این فقط یه بهانه ست ، نمی دونم می دونید یا نه ؟ این ترس از هواپیمای لعنتی توی پیری تشدید میشه انگار .

۲.   دختره توی فیس بوک داره پسرای دور و برشو یکی یکی قهوه ای می کنه و میاد جلو ، من خیلی آروم و بی سر و صدا می کشم توی پیاده رو  ،  یه جایی پشت تیر چراغ برق یا شایدم صندوق صدقات کمیته ی امداد پناه میگیرم . با این وجود دختره که رد میشه منم یه مقدار رنگی میشم !! اونم کاملاْ بی دلیل . می دونید ، حقیقت خوشایندی نیست اما فکر کنم آدمای ناراحت ِ جامعه مون دارن زیاد میشن .

۳.   زن ، عصبی دندانهایش را روی هم فشرد و داد زد « دیگه حتی حاضر نیستم تو صورتت تف بندازم » مرد ناگهان متوجه دو بچه شان شد که از خواب بیدار شده اند و بهت زده مجادله ی آنها را تماشا می کنند ، بلافاصله در جواب داد زد « احسنت بر تو ، همیشه گفتم ، تف مالی نکردن ِ همدیگه بهترین پیشنهاده » و همسرش را به آغوش کشید .