از بوستون که حرف می زنم ...

پیش خودم چه فکری کرده بودم ؟!؟ که درست در اولین سال نام نویسی در برنامه ی « لاتاری گرین کارت آمریکا » ، اسمم در می آید ؟ عجب توقعاتی ! اینهمه آدم ، اینهمه سال ، مداوم و بی خستگی دارند نام نویسی می کنند ، برنده نمی شوند ، آنوقت اگر ایالات متحده اسم مرا اعلام می کرد ، یک جور بی انصافی نبود ؟ یک جور توی صف زدن و توهین نبود ؟  اصلاً خودت راضی میشدی ؟
حالا گذشت و ما هم می گذریم ، اما واقعاً این چند ماه چه فکر و خیال هایی که عبور نکرد . چه چشمک هایی که میان من و آن ساک مسافرتی گوشه ی خانه رد و بدل نشد . شب ها قبل از خواب ، صبح ها توی اتوبوس شرکت ، بی هوا خودم را در به در دنبال پیدا کردن یک اتاق ِ کوچک و ارزان قیمت برای کرایه در « بوستون » می دیدم . همان شهر زنده ، زیبا و خوش آب و هوایی که تا چشم کار می کند در آن دانشگاه هست و دانشجو هست و دونده های غیر حرفه ای ماراتن . همان شهری که می گویند صمیمی ست و دوست داشتنی ، یعنی زیاد طول نمی کشد تا درونش همگن شوی و خودمانی ، درست شبیه همین بندرعباس . البته کمی خنک تر و کمی هم سرسبز تر .
حیف شد . گفتم بگذریم اما راستش ته گلویم تلخ است . حالا که فکر می کنم ، می بینم تابحال در هیچ قرعه کشی ای که واقعاً دوست داشته باشم در آن برنده شوم ، برنده نشده ام . گل درشتش هم همین آخری . همین آغوش گشوده ی بوستون و ناکامی من . چرا ؟ چرا واقعاً ؟ بشدت دنبال مقصرم ، چشمانم به آسمان است و می خواهم یقه ی کسی را بگیرم . ندا می رسد : « ! you never asked me »    

         

سمت چپ خونه مون ، ما یه همسایه داریم که فامیلیشون « میرشاهی » ه ، سمت راست خونه مون هم یه همسایه ی دیگه داریم که اونا رو « مرادی » میشناسن . میرشاهیا یه دختر جوون دارن به اسم ... حالا اسمشم زیاد مهم نیست ( یه وقت فکر نکنید من اسم تمام دخترای محلو حفظم یا متهم نشم به اینکه از اسم خانوما دارم استفاده ی ابزاری میکنم ) مرادیا هم یه پسر جوون دارن که قاعدتاً اسم اونم زیاد مهم نیست . حالا نکته اینجاست که این دختر کذایی و اون پسر اشاره شده ، مثه اکثر آدمای این دور و بر ، از لحاظ روحی ـ روانی موجودات خیلی خیلی داغونین . یعنی من هر وقت اینا رو دیدم ، رو پشت بوم  ِ خونه شون بوده ، اونم در حالی که می خواستن خودشونو بندازن پائین . می دونم برای شما این مسئله زیاد مهم نیست ، درواقع برا منم مهم نیست ، به هر حال مرگ حقه دیگه . امروز نشد ، فردا ، شایدم پس فردا . اما جالب اینجاست که این لعنتیا کارو تموم نمی کنن برن همه راحت شن . دختره غروب به غروب میاد پشت بوم . بعد میشینه یه ساعت آه و ناله میکنه که خدا بخاطر ارتکاب این فعل ناشایست ، پیش پیش ببخشدش . ( البته آروم حرف میزنه ، اما من میشنوم ( بعد این خودکشی آدمای خدا باور هم از اون جنبه های طنز روزگاره ) ) راستش بد مرثیه ای هم میخونه ، جیگر آدم کباب میشه . یعنی اگه هر چی میگه درست باشه ، فکر نکنم تا حالا کسی توی ابتلاء به درد و رنج رو دستش بلند شده باشه . بعد از مرحله ی آه و ناله ، نویت به مرحله ی آروم آروم لب ِ بوم رفتن میرسه . چند دقیقه ای هم لب ِ بوم وایمیسته و احتمالاً تمرکز میکنه که من شخصاً این مرحله رو خیلی دوست دارم . همیشه یه نسیم آروم از سمت دریا میپیچه توی لباسا و موهاش که خوشگلترش میکنه . آدما کلاً قبل از مرگ خوشگل میشن ، برا همینم فرشته ی مرگ احتمالاً فرشته ی دل گنده ایه . توی همین مرحله که تو مشتاقانه منتظری سقوط یه موجود زیبا شده رو تماشا کنی ، صدای مادرش بلند میشه که « فلانی ، بدو بیا شام حاضره » و همین جمله همه چیزو خراب میکنه . دختره انگار نه انگار که یکی دو ساعت همه رو مچل خودش کرده بوده ، چشماش چنان برقی میزنه که آدم نشناسه فکر میکنه از قحطی فرار کرده . لعنتی با این بی جنبه بازیش فیلمو خراب میکنه ، انگار دوره ی افسردگیش فاصله ی بین دو وعده ی غذاییه .
پسر مرادیا صبر میکنه یه مقدار هوا تاریکتر که شد ، بعد میاد بالا . مرحله ی آه و ناله اش هم زیاد طول نمیکشه و راستش چنگی هم به دل نمیزنه . از جملاتش هم نمیشه فهمید به چیز درست و درمونی اعتقاد داره یا نه . ولی جالبی اقدام به خودکشی پسر مرادی اینجاست که مرحله ی لب ِ بوم رفتن نداره ، پسره بعد از آه و ناله ی مختصرش ، تازه یادش می افته که اصلاً اومده این بالا چیکار کنه . از همون جایی که وایستاده ، پائینو نگاه میکنه و چند دقیقه سکوت برقرار میشه . حقیقتشو بخواین ، روم به دیوار ، روم به دیوار ، متاسفانه پسره اون چیزی که همه ی مردا دارنو نداره ، یعنی جرات نمیکنه بره لب ِ بوم . بعد از چند دقیقه ، از همون جایی که وایستاده خیلی آروم و سر به زیر بر میگرده سمت راه پله ساختمون و میره پائین . و خب ، این برنامه لعنتی هر شب تکرار میشه .        

هفته ای که گذشت

با اتفاقاتی که هفته ی گذشته برای من افتاد ، که یه جورایی همه شون هم به گردشگری ارتباط پیدا می کردند ، دیدم بی مناسبت نیست اسم هفته ی گذشته رو بزارم « هفته گردشگری و میراث فرهنگی » ، تا نظر دوستان چی باشه .

شنبه تا دوشنبه : « دختری به نام گوشا »

عصر روز جمعه توی سایت couchsurfing ، یه دختر لهستانی ۲۵ ساله که می خواست برای دو شب به بندرعباس بیاد و دنبال هاست می گشت ، درخواست گذاشته بود . رفرنس هایی مثبتی که میزبان هاش توی شهرای دیگه ی ایران براش گذاشته بودن و تمایل دسته جمعی ما ( خانوادگی ) برای تجربه کردن میزبانی از یه خارجی ِ به ظاهر معقول ، و البته فاکتور امکان تمرین ِ مکالمه به زبان انگلیسی ؛ باعث شد درخواستش رو قبول کنیم . گوشا از این شهر تا اون شهر ایران رو داشت با اتوبوس طی می کرد . از تهران به کاشان رفته بود ، بعد به اصفهان ، بعد یزد ، بعد شیراز و در آخر هم چون تصمیم داشت جزایر جنوبی ایران رو ببینه ، میومد بندرعباس . اتوبوسش ساعت یازده شب از شیراز راه افتاده بود و ساعت هفت صبح روز شنبه می رسید ترمینال اتوبوسرانی بندرعباس .
وقتی دیدیمش ، متوجه شدیم حدسامون درست بوده ، یه آدم مثبت و خنده رو که مثل یه بچه ی مودب اما خوشحالی که پدر و مادرش برای اولین بار بردنش مسافرت ، مدام داشت پر حرفی می کرد و میخندید و ذوق می کرد . می دونید ، نمی خوام این تعریفم رو به تمام خارجی های دیگه تعمیم بدم ، اما قیافه ی گوشا واقعاً مثه یه بچه بود ( حالا شما بگو یه بچه ی باهوش ، اما بالاخره یه بچه ) انگار تا اونموقع توی زندگیش نه درگیر یه درد جدی ای شده بود ، نه غصه ای و نه حتی یه فکر ناراحت کننده ای . از اون طرف اکثر ایرانیای ۲۵ ساله ی ما ، از زور فکر و خیال ، قیافه شون شده مثه آدمای ۴۰ ساله ... آدم واقعاً حسودیش میشه . ( البته اگه افسرده نشه ) همون روز شنبه ، بعد از یه مقدار استراحت ، گروهی رفتیم جزیره ی هرمز . بخاطر گرمی هوا ، تصمیم گرفتیم هرمز رو با کرایه کردن یه ماشین کولردار بگردیم ، و از شانس خوبمون آقای معلمی راننده این ماشین ، جاذبه های گردشگری جزیره رو خیلی خوب میشناخت . جاهایی که توی هرمز دیدیم اینا بودن : دره ی سکوت ، فرش خاکی ( بعلت بارندگی های اخیر فقط سایه ای ازش باقی مونده بود ) ، دره ی رنگین کمان ، دره ی مجسمه ها ( که به یه منظره واقعاً بینظیر از دریا ختم میشد ) معدن خاک قرمز در جنوب جزیره و بالاخره قلعه ی پرتغالیها . تمام مدتی که توی هرمز بودیم ۲ ساعت و نیم بود که البته برای جزیره ی کوچیک ِ هرمز کافی به نظر میرسید . شب رو هم به جاهای دیدنی بندرعباس اختصاص دادیم : بازار ملکه ی آسمانها و البته فروشگاه چرم مشهد توی این بازار ( دختره اونقدر خسیس بود که حتی حاضر نشد یه کیف چرم کوچیک واسه مادرش سوغات بخره ، نمی دونم اینا روز مادرو چه جوری شب میکنن ) بازار ماهی فروش ها ، معبد هندوها و در آخر ساختمان امامزاده سید مظفر . جالب بود که یه کتاب Lonely Planet نسخه ایران رو با خودش داشت که راجع به اکثر این جور جاها داخلش نوشته شده بود . صبح روز یکشنبه خودش رفت قشم که البته آشنای ما توی جزیره ی قشم اومد دنبالش و به کمک اون جاذبه های قشم رو هم دید ، ظهر روز دوشنبه با قطار ، بندرعباس رو به مقصد تهران ترک کرد و ما رو با کلی خاطره ی خوب تنها گذاشت . راستش گوشا واقعاً دختر خوبی بود ، یه آدم مهربون با یه رفتار مودبانه . موقع رفتن می خواست یه جوری جبران کنه ، ازمون خواست آدرس خونه رو بهش بدیم تا برامون یه چیز اسپشیال از لهستان بفرسته ، که البته ما رد کردیم ، چون بالاخره توی هر مهمونی ای ، تجربیات مفید زیادی رد و بدل میشه ، و مزایای زیادی وجود داره ، هم برای مهمان و هم برای میزبان .
نمی دونم بتونم تمام منظورم رو با کلمات بیان کنم یا نه ، ولی خیلی چیزا ارزش توجه زیاد ما رو نداره ، یعنی ما ایرانیا اگه می خوایم سالم بمونم ، اگه می خوایم در مقابل فشارها دوام بیاریم ، نباید اینقدر همه چی رو سخت بگیریم .  

پنجشنبه : « بازدید از یک بازار هفتگی و البته تاریخی »

در مورد پنجشنبه بازار میناب چقدر می دونید ؟ ما هم تا قبل از پنجشنبه اون هفته ، چیز زیادی نمی دونستیم . اما بنا به درخواست مادر گرامی ، رفتیم ببینیم که اینهمه هیاهو واسه چیه .
از بندرعباس تا میناب ، با ماشین حدود ۸۰ کیلومتر راهه . ( بغیر از یه تیکه جاده از دو راهی میناب - رودان تا نزدیکی های شهر میناب ) بیشتر مسیر هم دو بانده شده و محدودیت سرعت ۱۱۰ کیلومتر بر ساعته . توی مسیر چند تا پل هم می بینید که روی رودخونه های فصلی این منطقه ساخته شدن . اما دو تا از این پل ها بخاطر رودخونه نیست ، پل های « جلابی » و « حسن لنگی » فقط به این خاطر ساخته شدن که سطح جاده رو از سطح روستاهایی به همون نامها بالاتر ببرن تا عبور از خیابون برای اهالی از زیر جاده صورت بگیره و کسی خدای نکرده در اثر بی احتیاطی صدمه نبینه . حالا جالب اینجاست که با وجود ساختن این پلها و صرف هزینه زیاد ، به این قسمت از جاده ی بندرعباس به میناب که می رسید باز این پل ها منطقه مسکونی حساب میشن و محدودیت سرعت ۶۰ کیلومتر بر اونها اعمال میشه . من قبل از رسیدن به پل ِ جلابی ، تابلو منطقه مسکونی رو ندیدم ، سرعت ماشینم روی پل ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت بود ، پلیس هم اونور پل کمین کرده بود ! پلیس های ایران هم می دونید که ، بطرز خنده داری جایی وایمیستن که مچگیری کنن از ملت . هیچی دیگه آقا ، هر چی ما به این بنده خدا گفتیم : جناب ، من از خونه که اومدم بیرون به خودم گفتم امیر علی ، به خلاف همیشه اینبار ۱۱۰ تا بیشتر نمیری ، ولا بلا امروز حق من این نیست ، به خرجش نرفت . نوشت اون چیزی رو که نباید می نوشت . بگذریم .
هر چی به میناب نزدیک تر میشدیم پوشش گیاهی بیشتر میشد ، و این فرضیه یه بار دیگه برای من ثابت شد که استان هرمزگان اگر چه یه استان سرسبز نیست ، اما نمیشه صفت خشک و بیابونی رو هم بهش نسبت داد .
پنجشنبه بازار میناب یه بازار محلیه با حدود ۳۰۰ سال قدمت . هنوز هم که هنوزه ، مسئولین و گردانندگانش مردم عادی هستن . این بازار به قول خانومی که توی اتاقک اطلاعت نشسته بود ، هفت بار تغییر مکان داده و مکان فعلیش هم محوطه ی بازیه کنار خیابون بسیج و نزدیک کانال ِ خشک ِ میناب . ( « کانال » در میناب به بستر خشک رودخونه ای گفته میشه که از وسط شهر عبور میکنه و در بالادست ِ این رودخونه ی خشک ، « سد عظیم میناب » آب ِ رودخونه رو مهار کرده و آب شرب بندرعباس از همین سد تامین میشه ) .
توی این بازار هر چیزی به فروش میرسه ، از میوه و ماهی و میگو و حلوا و انواع خوراکی ها گرفته تا صنایع دستی ( مثل قلیون و کوزه و چیزهایی که با برگ ِ درخت نخل درست میشه و همینطور چیزهایی مثل « خوس » و « شک » و « زری » که نوارها و تزئینات بسیار زیبایی هستند که روی لباس خانومهای بومی این منطقه دوخته میشن ) و بالاخره البسه و ملزومات ساخت کشور چین که متاسفانه حالا دیگه بخش عمده ی این بازار رو اشغال کردن ، یعنی هر چی بخواین توی این بازار پیدا میشه . باز به گفته اون خانومی که توی اتاقک اطلاعت نشسته بود ( که البته محبت کرد و به چند تا سوال من جواب داد ) بازار ، بسته به فصول مختلف سال و شرایط آب و هوایی ، از ۴ هزار تا ۱۰ هزار نفر رو روزانه به خودش میبینه . و باز متاسفانه دیگه اینجور نیست که فقط پنجشنبه ها باز بشه ، یعنی بازار تمام روزای دیگه ی هفته رو هم بازه و فقط ساعات کاریش توی پنجشنبه ها به مقدار بیشتره ، که بنظر من با این کارشون یه جورایی تازگی و بکر بودن بازارو از بین بردن . اینکه آدم یه هفته صبر کنه تا پنجشنبه بشه و بره بازار که نیازهاش رو یه باره از اونجا تهیه کنه ، شوق و هیجانی ایجاد میکنه که با هیچی قابل مقایسه نیست ، متاسفانه شواهد نشون میده که خرابش کردن .
از این بازار من یه مقدار عکس گرفتم ، چند تایی هم فیلم . حتی از رئیس کارگاه ِ ساخت یه مجتمع تجاری بزرگ که نزدیک بازار بود هم خواهش کردم اجازه بده از بالای ساختمونش ، از پنجشنبه بازار عکس بگیرم . امیدوارم این بازار هیچ وقت رنگ تعطیلی به خودش نبینه ، اما من وظیفه ی خودم رو توی ثبت این بازار انجام دادم . یه نکته ی جالب این بود که وقتی عکس می گرفتم بعضی از فروشنده های خانوم استقبال نمی کردن ، اما دلخوریشون رو هم خیلی دوستانه و با کلمه ی محبت آمیز « خاله » همراه می کردن . مثلاً : « خاله از من عکس نگیر » یا « خاله از من عکس میگیری ، بگیر چون من برقع دارم ، ولی از دخترم عکس نگیر » و خب ، من هم رعایت می کردم .

جمعه : « غواصی »

با پیشنهاد غیر منتظره ی یکی از دوستان ، جمعه ، غواصی توی دریا رو هم تجربه کردم . من شنا بلد نیستم ، اما شاید جالب باشه که بدونید غواصی ربطی به شنا نداره . شما یه کپسول پر از اکسیژن خالص رو پشت کمرتون دارید و تا اونو دارید نباید از هیچی بترسید . ما برای این تجربه ی جدیدمون ، صبح خیلی زود راه افتادیم به سمت جزیره ی قشم ، به یکی از مدارس غواصی این جزیره . برای دیدن مرجان های زیبا و ماهی های رنگارنگ ِ بین اونها ، نزدیکترین جاها به بندرعباس سواحل جنوبی جزیره قشم و یا سواحل جزیره لارکه . اکثر مدارس غواصی ، کارآموزان یا مشترهای تفریحی شونو میبرن اینجور جاها . جایی که ما رفتیم برای هر کورس غواصی تفریحی ، به ازاء هر نفر ۷۵ هزار تومان می گرفت که بنظر من اگه تا حالا دنیای زیر آب رو تجربه نکردین ، ارزشش رو داره . اونجا که رسیدیم ، یکی دو ساعتی منتظر موندیم تا آب بیاد بالا . برای غواصی تفریحی ، ما آروم آروم و پیاده از توی ساحل رفتیم توی دریا و قرار بود ما رو تا عمق ۴ متری بیشتر پائین نبرن . خودشون که حرفه ای بودن ، می خواستن با قایق برن نزدیکی های جزیره لارک و تا عمق ۴۰ متری برن زیر آب . اما یکی از دوستان که تجربه داشت میگفت مرجان ها و ماهی ها حداکثر تا همین عمق ۱۰ متره که رنگی هستند و به چشم میان ، اونم بخاطر نور خورشیدی که میاد توی آب ، پائین تر از این عمق دیگه همه چی سیاه و سفید میشه . 
درست قبل از اینکه تجهیزات غواصی رو بهمون بدن یادم افتاد که عینکی هستم و بدون عینک دو متر جلوتر خودمو هم نمی تونم خوب نمیبینم که بعد مربیه گفت توی آب بعلت شکست نور ، بطور طبیعی یه مقدار بزرگنمایی ایجاد میشه و ما هم تقریباً با فاصله ی کمی از مرجانها شنا میکنیم که جای نگرانی نیست . لباسها رو گرفتیم ، به تناسب وزن ، یه سری وزنه های سنگین بهت میدن که بتونه تو رو ببره زیر آب . غواصی یکی از گرون ترین ورزشهاست ، خرید همین لباس ها و تجهیزاتش چندین میلیون تومان هزینه بر میداره ، دیگه چه برسه به اینکه کسی بخواد حرفه ای ادامه بده و مثلاً برای دوربین عکاسیش کاور ضد آب بخره یا تفنگ مخصوص ِ شکار ماهی بخره یا ... خلاصه خدا نکنه کسی عاشق این ورزش بشه که خانمان براندازه . لباسها رو که پوشیدیم ، راه افتادیم سمت دریا ، توی آخرین مرحله کفش های غواصی رو پوشیدیم که بهش میگن « فین » ، بعد عقب عقب وارد دریا شدیم ، حرکت عقب عقب بخاطر این بود که سطح بزرگ ِ جلویی ِ کفش های غواصی ، مزاحم راه رفتنمون برعکس حرکت ِ موج دریا نشه . وقتی اونقدر جلو رفته بودیم که آب تقریباً تا کمرمون رسیده بود ، مربی شروع کرد به توضیح دادن ، که مثلاً اون زیر ارتباط فقط از راه نشون دادن یه سری علائم با دسته و اینکه هر علامت چه معنی ای میده ، چند بار هم نفس کشیدن با دهن و از هوای کپسول رو ، با فرو کردن سرمون توی آب امتحان کردیم . خلاصه دردسرتون ندم ، رفتیم اون پائین ، تجربه ای بود بس باور نکردنی . هر چند تصویر مرجانها به خوش رنگی این مستند هایی که توی تلویزیون نشون میدن نبود ، اما واقعاً دنیایی بود ، صدای هیچی رو نمیشنیدی جز صدای نفس کشیدن و صدای بوجود اومدن حباب ها موقع بازدم . همون اول این حس بهت دست میده که توی یه فضای ناشناخته و خیلی بزرگ معلق شدی ، فضایی که هر چند ناشناخته و خوف انگیزه ، اما به همون نسبت باشکوه و دیدنی هم هست . ستون هایی از اشعه های خورشید خیلی قشنگ اومده بودن توی آب و فضا رو یه جورایی رویایی کرده بودن . خلاصه اینکه خیلی باحال بود . یعنی خیلی خیلی باحال بود ، حتماً برید ، و منم بهتره بیشتر از این توضیح ندم ، انگیزه تون کم نشه یه وقت .