سمت چپ خونه مون ، ما یه همسایه داریم که فامیلیشون « میرشاهی » ه ، سمت راست خونه مون هم یه همسایه ی دیگه داریم که اونا رو « مرادی » میشناسن . میرشاهیا یه دختر جوون دارن به اسم ... حالا اسمشم زیاد مهم نیست ( یه وقت فکر نکنید من اسم تمام دخترای محلو حفظم یا متهم نشم به اینکه از اسم خانوما دارم استفاده ی ابزاری میکنم ) مرادیا هم یه پسر جوون دارن که قاعدتاً اسم اونم زیاد مهم نیست . حالا نکته اینجاست که این دختر کذایی و اون پسر اشاره شده ، مثه اکثر آدمای این دور و بر ، از لحاظ روحی ـ روانی موجودات خیلی خیلی داغونین . یعنی من هر وقت اینا رو دیدم ، رو پشت بوم ِ خونه شون بوده ، اونم در حالی که می خواستن خودشونو بندازن پائین . می دونم برای شما این مسئله زیاد مهم نیست ، درواقع برا منم مهم نیست ، به هر حال مرگ حقه دیگه . امروز نشد ، فردا ، شایدم پس فردا . اما جالب اینجاست که این لعنتیا کارو تموم نمی کنن برن همه راحت شن . دختره غروب به غروب میاد پشت بوم . بعد میشینه یه ساعت آه و ناله میکنه که خدا بخاطر ارتکاب این فعل ناشایست ، پیش پیش ببخشدش . ( البته آروم حرف میزنه ، اما من میشنوم ( بعد این خودکشی آدمای خدا باور هم از اون جنبه های طنز روزگاره ) ) راستش بد مرثیه ای هم میخونه ، جیگر آدم کباب میشه . یعنی اگه هر چی میگه درست باشه ، فکر نکنم تا حالا کسی توی ابتلاء به درد و رنج رو دستش بلند شده باشه . بعد از مرحله ی آه و ناله ، نویت به مرحله ی آروم آروم لب ِ بوم رفتن میرسه . چند دقیقه ای هم لب ِ بوم وایمیسته و احتمالاً تمرکز میکنه که من شخصاً این مرحله رو خیلی دوست دارم . همیشه یه نسیم آروم از سمت دریا میپیچه توی لباسا و موهاش که خوشگلترش میکنه . آدما کلاً قبل از مرگ خوشگل میشن ، برا همینم فرشته ی مرگ احتمالاً فرشته ی دل گنده ایه . توی همین مرحله که تو مشتاقانه منتظری سقوط یه موجود زیبا شده رو تماشا کنی ، صدای مادرش بلند میشه که « فلانی ، بدو بیا شام حاضره » و همین جمله همه چیزو خراب میکنه . دختره انگار نه انگار که یکی دو ساعت همه رو مچل خودش کرده بوده ، چشماش چنان برقی میزنه که آدم نشناسه فکر میکنه از قحطی فرار کرده . لعنتی با این بی جنبه بازیش فیلمو خراب میکنه ، انگار دوره ی افسردگیش فاصله ی بین دو وعده ی غذاییه .
پسر مرادیا صبر میکنه یه مقدار هوا تاریکتر که شد ، بعد میاد بالا . مرحله ی آه و ناله اش هم زیاد طول نمیکشه و راستش چنگی هم به دل نمیزنه . از جملاتش هم نمیشه فهمید به چیز درست و درمونی اعتقاد داره یا نه . ولی جالبی اقدام به خودکشی پسر مرادی اینجاست که مرحله ی لب ِ بوم رفتن نداره ، پسره بعد از آه و ناله ی مختصرش ، تازه یادش می افته که اصلاً اومده این بالا چیکار کنه . از همون جایی که وایستاده ، پائینو نگاه میکنه و چند دقیقه سکوت برقرار میشه . حقیقتشو بخواین ، روم به دیوار ، روم به دیوار ، متاسفانه پسره اون چیزی که همه ی مردا دارنو نداره ، یعنی جرات نمیکنه بره لب ِ بوم . بعد از چند دقیقه ، از همون جایی که وایستاده خیلی آروم و سر به زیر بر میگرده سمت راه پله ساختمون و میره پائین . و خب ، این برنامه لعنتی هر شب تکرار میشه .
+ نوشته شده در جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت توسط امیرعلی
|
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »