سه سال بعد
داشتم غرق میشدم ، بی دلیل میرفتم پائین که یه دختره ای دستمو گرفت و گفت " نجاتت میدم به شرط ازدواج " منم گفتم " قبول " و خب ، اونم کشیدم بیرون و البته بعدش خیلی سریع افسارو انداخت گردنم ... می دونید ، از این حرکتش خیلی خوشم اومد ، معلوم بود از اون زبر و زرنگاست ، فقط دلخوریم اینجا بود که چرا فرصت نداد تا مثه بقیه بهش توضیح بدم " ای خانوووووم ، مگه نمی دونید حرف آدما باد هواست ، میان بیرون چون باید بیان بیرون ، چون بدون دلیل که نمیشه اون تو نگه شون داشت ؛ تازه اونم بعد از عبور عصر تسامح و تساهل " ... بعله دیگه ، اینجوری بود که شرایط ما اینی شد که می بینید . می دونید ، بنظر من زندگی مثه یه بازی استراتژیکه ، هر چقدر هم که خوب بازی کنی ، هر چقدر هم که منابع داشته باشی ؛ تا نری لول بعدی ، نمی تونی بعضی از تواناییهاتو ارتقا بدی ، یعنی اصلاً بهشون دسترسی نداری که بعد بخوای ارتقا بدی . حالا از این منظر ، زندگی متاهلی رو هم میشه یه لول بالاتر دونست ، یه عرصه ی وسیع و تازه که کلی مهارت و انتخاب میذاره جلو چشمات . اینکه یاد بگیری آدمی باشی قابل اتکا ، دامادی باشی قابل افتخار و حتی کسی باشی که خوابت ببره ، اونم وقتی که یکی داره درست توی گوشت نفس میکشه و بازوشو گذاشته روی شکمت .

این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »