سه سال بعد

داشتم غرق میشدم ، بی دلیل میرفتم پائین که یه دختره ای دستمو گرفت و گفت " نجاتت میدم به شرط ازدواج " منم گفتم " قبول " و خب ، اونم کشیدم بیرون و البته بعدش خیلی سریع افسارو انداخت گردنم ... می دونید ، از این حرکتش خیلی خوشم اومد ، معلوم بود از اون زبر و زرنگاست ، فقط دلخوریم اینجا بود که چرا فرصت نداد تا مثه بقیه بهش توضیح بدم " ای خانوووووم ، مگه نمی دونید حرف آدما باد هواست ، میان بیرون چون باید بیان بیرون ، چون بدون دلیل که نمیشه اون تو نگه شون داشت ؛ تازه اونم بعد از عبور عصر تسامح و تساهل " ... بعله دیگه ، اینجوری بود که شرایط ما اینی شد که می بینید . می دونید ، بنظر من زندگی مثه یه بازی استراتژیکه ، هر چقدر هم که خوب بازی کنی ، هر چقدر هم که منابع داشته باشی ؛ تا نری لول بعدی ، نمی تونی بعضی از تواناییهاتو ارتقا بدی ، یعنی اصلاً بهشون دسترسی نداری که بعد بخوای ارتقا بدی . حالا از این منظر ، زندگی متاهلی رو هم میشه یه لول بالاتر دونست ، یه عرصه ی وسیع و تازه که کلی مهارت و انتخاب میذاره جلو چشمات . اینکه یاد بگیری آدمی باشی قابل اتکا ، دامادی باشی قابل افتخار و حتی کسی باشی که خوابت ببره ، اونم وقتی که یکی داره درست توی گوشت نفس میکشه و بازوشو گذاشته روی شکمت .

...

سیگار توی دستامون ولو بود ، پاهامون توی فضا آویزون بود ، باسنامون روی تخت ، توی بالکن ِ اتاق بود ، اتاقمون توی طبقه ی سوم خوابگاه بود ، خوابگاهمون توی محوطه ی دانشکده بود ، و همه ی اینا توی شب آخر بود . همون شبی که داخلش همه جا سوت و کور بود ، جوری که راحت میشد فهمید حتی پشه های دانشگاه هم دیگه شال و کلاه کردن و رفتن شهرستاناشون ، چه برسه به باقی ِ دانشجو ها . خب ما هم اگه مونده بودیم واسه خاطر نمره و تسویه حساب و این کاغذ بازی ها بود و اِلا  کی بود که ندونه بچه های بندر مثه کِش تنبونن ، دوری ِ دریا رو خیلی نمی تونن طاقت بیارن ، از بس که با احساسن . خلاصه توی همون حالت ، من داشتم به دستای داوود نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که اگه ما آدما بجای مو ، پشم داشتیم ، اونم پشمای سفید ، دنیا چقدر می تونست لطیف تر از اینی باشه که الان هست ؟ داوود هم از بالا داشت با یه لبخند بی معنی ، اون دانشجویی رو نگاه می کرد که ل خت مادرزاد خودشو رسونده بود اتاقک ِ نگهبانی ، دست زده بود به دیوارش و داشت با سرعت بر می گشت ، که البته حالا دیگه دو تا نگهبان هم داشتن دنبالش می کردن ، یحتمل رفیق ما به این فکر می کرد که اگه نگهبانا بتونن پسره رو بگیرن ، توی این نصفه شب ِ سوت و کور ، که حتی پشه ها هم دیگه رفتن شهرستاناشون ، یعنی چه سرنوشتی درانتظار اون طفلکی یه ؟ می دونید ، گذشت ولی باید بگم عاشق شبا بودیم ، اینکه تو شبا بشینیم توی بالکن و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم ، دوباره از نو آروم شیم ، دوباره پر بشیم از امید ، دوباره ایمان بیاریم که میشه طاقت آورد ، میشه منتظر موند ، منتظر اون چیزی که همه منتظرشن ... راستی همه منتظر چی اَن ؟

خلاصه اینکه خالی از لطف نیست

شهاب و بهشب منو به یه بازی وبلاگی با مضمون « جزیره ی هرمز » دعوت کردن که توی اون فرد دعوت شده باید خاطره ای ، تجربه ای ، عکسی ، چیزی از جزیره هرمز داخل وبلاگش بزاره ؛ که تلنگری بشه برا خیل جمعیتی که هر سال نوروز ، هجوم میارن جنوب واسه خرید ! فقط و فقط خرید !!  تا شاید ، احتمالاً ، بلکه ... یه سری هم به هرمز بزنن و متوجه بشن که جنوب غیر از بازارای اغوا کننده ، مناظر بکر و وسوسه کننده هم داره که حیفه دیده نشن .

تابستون گذشته بود و من برای اولین بار ، با یکی از رفقا رفته بودم هرمز . برنامه مون هم این بود که در امتداد نوار ساحلی ، یه دور  دور  ِ جزیره طواف کنیم و بعد یه جای دنج گیر بیاریم واسه پهن کردن بساط ناهار . ناهاری هم که دارم ازش حرف میزنم چیزی نبود جز یه قوطی کنسرو لوبیا ، یه قوطی کنسرو ماهی تن ، دو قوطی کنسرو خاویار بادمجون ( می دونستید که من حاضرم واسه یه خورده خاویار بادمجون حتی مرتکب قتل بشم ؟!! ) و بالاخره یه بطری نوشابه ی زرد . خلاصه دردسرتون ندم ، موقع ناهار شد و ما کنسروا رو یکی یکی باز کردیم و ریختیم توی ظرفا . یه مدت که همینطور عطر این کنسروا و بخصوص این خاویار بادمجون اطرافمون و توی طبیعت زیبای جزیره ی هرمز پخش شد ، ناگهان دیدیم یه چیزی داره از پای تپه ها میاد طرفمون ؛ یه دختر جوون بود . یه دختر زیبا اما خاک گرفته و البته با لباسای پاره پوره . همینطور اومد و اومد تا توی چند قدمی مون متوقف شد . بعد به ما که بهتمون زده بود ، با ایما و اشاره فهموند گرسنه است و غذا می خواد . با یه مکافاتی فهمیدیم این بنده خدا از نواده های پرتغالی هاییه که بدست ارتش شاه عباس و انگلیسیها تار و مار شدن ، مثل اینکه اجدادش همون زمان به کانالای مخفی ای که توی جزیره کنده بودن پناه بردن و تا حالا که چند قرن از اونموقع میگذره و چند نسل عوض شدن ، از ترس اینکه هنوز جنگ تموم نشده ، توی این کانالا موندن . این دختره هم ، به گفته ی خودش آخرین بازمانده ی این آدما بوده که واسه سیر کردن خودشون فقط شبا میومدن بیرون و فقط ماهی می گرفتن . تا اینکه بالاخره بوی خاویار بادمجون من ، طاقت این بنده خدا رو طاق کرده بوده و مجبور شده دلو بزنه به دریا و خودشو نشون بده . و اینطوری پرده از روی یکی از عجیبترین راز های قرن بیست و یکم برداشته بشه . هیچی دیگه آقا ، ما هم از همون جا زنگ زدیم سفارت پرتغال و موضوع رو با سفیرشون در میون گذاشتیم ، اون طفل معصوم هم خودشو خیلی سریع با یه پرواز چارتر رسوند بندرعباس و با یکی از این اتوبوس دریایی ها اومد هرمز و دختره رو با خودش برد . در ضمن از ما هم خیلی تشکر کرد و به رسم یادبود به هر کدوممون یه جاکلیدی داد با آرم کشور پرتغال . سال آینده هم قرار شد دعوتمون کنن لیسبون ، تا اونجا بطور رسمی ازمون تشکر کنن . یعنی اومدم بگم کافیه فقط برید هرمز ، معلوم نیست بعدش پاتون به کجاها باز میشه .

                                       

 

 

چیپس بیارین با خودتون

میگن روز قیامت اعمال ِ بنده ها رو یکی یکی به همه نشون میدن تا خلافکارا خجالت زده بشن ؛ که این یعنی دیدن ِ مفت و مجانیه کلی فیلم صحنه دار .

مورفولوژی

خیلی ها ( منجمله خودم ) معتقدند از روی صدا ، با تقریب ِ خوبی می شود ظاهر و قیافه ی صاحب آن را حدس زد . بعنوان مثال صدای عادل فردوسی پور ، مجری محبوب برنامه ی نود را درنظر بگیرید و فرض کنید او را تابحال ندیده ایید . از انعکاس تن ِ صدا در گلو هنگام ادای کلمات ، براحتی می شود فهمید که با یک آدم قد بلند طرفیم ( کلمات انگار از ته یک جور چاه به گوش می رسند ) ، از طرفی صدا آنقدر ها هم بم نیست ، پس باز می شود نتیجه گیری کرد که او قد بلند است اما چاق نیست ( آدمهای چاق معمولاً صدایشان بم می شود ) از آن طرف صورت ِ آدمهای قد بلندی که چاق نیستند در بیشتر مواقع به نسبت کوچک است و چون صدایش جوری به گوش ما می رسد که پیداست هیچ مانعی جلو آن نیست ، پس سبیل هم ندارد . بعد جلوتر که برویم و بیشتر که به حرف هایش گوش کنیم متوجه می شویم تن صدایش بیش از حد بالا و پائین می شود ، یعنی یک جور عدم تعادل در ریتم حرف زدنش مشهود است ، و جالب اینجا که بدانید تحقیقات نشان داده ، اینجور آدمها در بیشتر مواقع صاحب ِ موهای مجعد و فر دار هستند !  در آخر اینکه چون در حرف هایش زیاد می خندد ، نمی تواند صاحب یک بینی باریک و قلمی باشد ( حرکت مدوام لب ِ بالایی ، بینی را از ریخت می اندازد ) . یعنی به همین آسانی و بدون اینکه با عادل فردوسی پور روبرو شده باشیم ، یک دید کلی از او پیدا کردیم که به احتمال خیلی زیاد به واقعیت نزدیک است .

حالا من سخت دنبال اینم که ببینم آیا از نوشته ی یک فرد هم می شود چنین نتیجه گیری هایی در مورد ظاهر او کرد یا نه ؟ مثلاً در مورد کسی که زیر یکی از پست های شما اینگونه کامنت گذاشته « دید من نسبت به شما چیزه دیگه ای بود » چه می توان گفت ؟ قدر مسلم او آدم مودبی ست ( به استفاده از ضمیر شما به جای تو دقت کنید ) و آدمهای مودب ، مژه های بلندی دارند . دیگر اینکه او خود را در جایگاه قضاوت نشانده ، پس تا حدودی مغرور است ، و می دانیم صورت ِ آدمهای مغرور نسبت به آدمهای معمولی جلوه گری بیشتری دارد ، یعنی سطح ِ صورت در چنین افرادی با عقب راندن موها و گوشها ، سعی می کند خودش را بیشتر به دنیا نشان دهد ؛ در آخر اینکه قضاوت او اشتباه از آب در آمده ( به اعتراف خودش ) و همه می دانند کسانی که معمولاً قضاوتهایشان اشتباه از آب در می آید ، چشمان درشتی دارند .

اینکه چقدر از این حدس و گمان ها درست از آب در می آید ، مشخص نیست . مسئله اصلی این است که با این روش ، انسانهایی که دیدنشان امکان پذیر نیست ، بطور هیجان انگیزی در ذهن ما صاحب تصویر می گردند و به این شکل قصه ی زندگی برای ما ملموس تر می شود .

من و اصغر

می دانم اگر الان چیزی بر علیه اصغر فرهادی و فیلم و آن اسکارش بنویسم ، متهم به خیلی چیزها می شوم ( که کمترینش شاید حسادت باشد ) . ایامی ست که طبق معمول ، تمام ایرانی های دنیا جو گیر شده اند و برخورد با کسی که ساز مخالف می زند کاملاً طبیعی ست . از طرفی ، کسی یا چیزی از درونم می پرسد « مریضی تو پسر ؟ یا دنبال دردسر می گردی ؟ » یا می گوید « مگر تا حالا در مقابل باقی مسائل روز این مملکت موضع گیری کرده ای که این دومی اش باشد ؟ » یا توصیه می کند « چه کارشان داری ؟ بگذار مردم خوشی شان را بکنند » . راستش خودم هم بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که انگار این چیز یا کسی که درونم هست دارد درست می گوید ، دیگر چه اهمیتی دارد که از نظر تو این فیلم آنقدرها هم قوی نبود ، آنچنان قصه ی دندان گیری نداشت ( یک قصه ی فوق العاده ساده و نهایت دو خطی ) ، حرف چندانی هم برای گفتن نداشت ، ضعیف نبود اما حتی به قوت کارهای قبلی خود فرهادی هم نبود ، « درباره الی » یا « دایره زنگی » قوی تر نشان می دادند . حتی از بُعد تکنیکی و حواشی قضیه هم بخواهیم نگاه کنیم ، می بینیم چیز جدیدی اتفاق نیفتاد ، فرهادی موقع گرفتن اسکار همان حرفهایی را زد که موقع گرفتن جایزه گلدن گلوب زده بود ، بدون کمترین خوش سلیقه گی و  نوآوری ، اینکه مردم ایران علاقه به صلح دارند و آدمهای خیلی با فرهنگی هستند ! یکی نبود بگوید « خب اینا رو که اون سری هم گفتی ، بعدش »  ، یعنی حرفه ای نبود ماجرا ، جوری که نشان بدهد ما ایرانی ها در کنار فرهنگ دوستی ، باهوش هم هستیم ، حرف هایمان را دو بار تکرار نمی کنیم و توی هر حرفمان یک نکته ی جدید است که مستمعان را به وجد می آورد . احساس می کنم فرهادی مشاور خوبی نداشته ، پیمان معادی که نشان می داد فقط دلواپس سر و وضعش است ، این وسط اصغر واقعاً تنها بود ، تنهای تنها . اصلاً شاید مشکل قضیه هم همین جا بود . تنهایی اصغر .

بعضی وقتا البته

بعضی وقتا خوبه آدم به خودش سخت بگیره ، نخوره ، نپوشه ، نبینه ، نخره ، .... اما مهمه که این سختگیری باعث نشه فکر کنه داره کار شاقی انجام میده ، که خلق و خوش تغییر کنه یا ....

شبا قبل از خواب تمام خوفم اینه که فرداش دیگه زنده نباشم ، توی خواب یهو قلبم وایسه یا مثلاً بندرعباس زلزله بیاد و یه تیکه از سقف بتونی خونه ، صاف بیوفته روی شکمم و تمام اون چند کیلو چربی اضافه ... پرچ ... بپاشن به دیوار . تازه این فقط اول ماجراست ، بعدش حتی دلهره آورتر هم میشه ، تصور اینکه یه سری موجودات خیلی خشن بازوهاتو بگیرن و پرتت کنن وسط آتیش که خوب برشته بشی و تازه توی همین موقعیت بغرنج ، بخوان با یه میله ی خیلی بلند و خیلی کلفت ..... بدتر از همه اینکه تا حالا هیچ کاری هم نکردی ، هیچ کاری که بتونی بابتش داد بزنی « آقایون ، خانوما ، اینو من درست کردم ، من ساختمش » ، یه عمر بودی و جز تولید زباله هیچ فایده ی دیگه ای نداشتی . موندم ، یعنی خدایا ، واقعاً همینو می خواستی ؟ اینهمه آدم ساختی که مثلاً واسه ات چیکار کنن ؟ لااقل ابزار می دادی بهشون ... بهمون ... بهم ... دستام خالیه خدا ، وام بلا عوض می خوام ، یه وام کلون . 

  

لوبیا پلو با ماهی

یه لوبیای چشم بلبلی بود که دلش می خواست خلبان شه . کنکور هم قبول شد . ولی تو معاینات پزشکی ، بخاطر چشماش ردش کردن .

توی لوبیاهای چشم بلبلی ، یه خانومه ای هم بود پسرش رفته بود جبهه . بعد بنده خدا اونقدر چشم به در  اشک ریخت که چشماش از اون حالت بلبلی ِ اولیه در اومد . حالا همه بهش میگن حاج خانوم .

یه لوبیای چشم بلبلی دیگه هم بود ، آسمون که ابری میشد دلش می گرفت ، بیخود و بی جهت .  

به یه لوبیای چشم بلبلی گفتن « شما جنوبی هستین ؟ » گفت « آره » گفتن « خونگرم هم هستین ؟ » گفت « آره ، چطور مگه ؟ » گفتن « شرمنده ، گاز خونه مون یهو قطع شد ، غذامون نیم پز موند ، می تونید کمک کنید ؟ » اونم قبول کرد و دیگ ِ غذا رو دادن بهش . بعد ِ بیست دقیقه غذاشون آماده شد ، حتی بهتر از اجاق گاز .