سفر به کوالالامپور و بالی ( قسمت دوم : هنوز قبل از سفر )

اگه خدا بخواد ، ما چهارشنبه ی همین هفته میریم مالزی و شنبه ی هفته ی بعد ، از اونجا میریم به بالی .
به شهادت سایت های هواشناسی ، فصل پر بارون بالی از دسامبر تا مارس طول میکشه ، که یعنی ما داریم توی بدترین موقع سال میریم اونجا ، اما خب ، بقول محسن بارندگی هم قشنگی های خاص ِ خودشو داره !!

بالی یه جزیره کوچیک و زیبا در میانه ی کشور اندونزی و در منتها الیه جنوب شرقی آسیاست . مساحت این جزیره حتی از کوچیکترین استان ایران ، یعنی استان البرز کمتره ، با این وجود توی همین یه ذره جا ، بطرز شگفت انگیزی ، همه چی پیدا میشه . از کوه های بزرگ و قابل اعتنا ( بعضاً آتشفشانی ) گرفته تا  دریاچه ها ، آبشارهای دیدنی ، رود های کوچیک و بزرگ ، جنگلهای بارونی و فوق العاده زیبا ، مزارع پلکانی برنج ، میوه های عجیب و غریب ، ساحل های قشنگ که هر کدومشون به تناسب ، به درد یه گروه خاصی از تفریحات می خورند ( مثل غواصی ، موج سواری ، قایق رانی ، حموم آفتاب گرفتن و . . . ) و در نهایت مردمش ، که اگه موافق باشین برای قسمت ِ « مردم بالی » یه پاراگراف جداگانه در نظر بگیریم مبادا یه وقت از دستمون دلگیر بشن .

مردم بالی : بیشتر از ۹۲ درصد مردم بالی هندو هستند ( که حالا به ما مربوط نیست چه جوری رفتن اونجا و وسط ِ یه کشور اکثراً مسلمون ساکن شدن ) ولی جالبه که بدونید هندو مردم بالی با هندو مردم هند یه سری تفاوت های جزئی داره ، مثلاً اینا گوشت هم می خورند ( در مورد گوشت گاو مطمئن نیستم ، ولی مطمئناً از گوشت گوسفند دیگه نمی گذرند ) یا خدا هاشون برعکس مردم هند سه تا دونه بیشتر نیست و هر سه تاشون هم توی آسمونند . بالی به جزیره ی خدایان معروفه ، اینم بخاطر اینه که معابد زیادی توی این جزیره وجود داره ، از معابد خیلی بزرگ و خیلی مشهور مثل « معبد بساکی » ( یا معبد مادر ، بزرگترین معبد بالی ) « معبد تانا  لوت » ( معروف ترین معبد بالی در جنوب این جزیره ) « معبد اولان دانو » ( معبد آب ، عکس پست قبلی و قشنگ ترین معبد جزیره از نظر من ) تا معابد کوچیک و خونگی . در مورد خلق و خوی مردم بالی بهتره من از الان نظر ندم ، امیدوارم مردم خوبی باشند .

بالی بی شک جزیره ی قشنگیه ، اما قرار گرفتنش نزدیک استرالیا و درواقع یه جورایی حیاط خلوت ِ گردشگری مردم استرالیا بودن ، باعث شده تبلغیات بیشتری دور و برش بوجود بیاد ، والا جاهای بمراتب قشنگتر و بکر تر از بالی هم توی همون جنوب شرق آسیا وجود داره که هنوز ناشناخته موندن ، درواقع بالی برای مردم استرالیا مثل دبی یا ترکیه است برای مردم ایران ، با این تفاوت که استرالیایی ها هیاهوشون بیشتره ، زبانشون انگلیسیه و حرفشون توی دنیا خریدار داره . همینطور بالی لوکشین خیلی از فیلم های مطرح سینما بوده ، بخش زیادی از فیلم « Eat, Pray, Love » با بازی جولیا رابرتز ( دیدنشو بهتون توصیه میکنم ) توی این جزیره فیلمبرداری شده . همه ی این موارد باعث شده حتی عده ای استرالیایی و اروپایی برای زندگی و کار در بخش توریسم به بالی مهاجرت کنند .

علاوه بر زیبایی های طبیعی جزیره بالی ، با کمی جستجو میشه فهمید آدمای اونجا راههای ابتکاری دیگه ای رو هم برای جذب توریست پیدا کردند . مثلاً کلاس های آموزش آشپزی غذاهای محلی بالی که به ازاء گرفتن چیزی در حدود چهل دلار برای هر نفر ، شما می تونید چند ساعت آشپزی سنتی بالیایی رو توی یه خونه ی محلی تجربه کنید ، یا هلیکوپتر سواری روی جزیره که البته قیمت نزده بودند و نوشته بودن با ما تماس بگیرید ، یا قایق های بادی ای که بوسیله ی قایق های موتوری یدک کشیده میشند و بعد از سرعت گرفتن قایق موتوری ، روی دریا به پرواز در میان و یه جور تجربه بالن سواری رو به مسافرهای قایق بادی منتقل میکنن ، یا پیاده روی کف اقیانوس و در کنار ماههای رنگارنگ ، یا پارک آبی بزرگی که اونجا ساختند ، یا . . . موارد دیدنی بالی اونقدر زیاد هستند که شما نمی تونید توی چهار روز و حتی یه هفته به همه ی اونا سر بزنید . سعی من اینه که این وبلاگ از داخل بالی ، هر روز آپدیت بشه و یه جورایی شما با من توی این سفر همراه باشین ، تا ببینیم بعد چی پیش میاد .

                                                                                                    ادامه دارد . . .

سفر به کوالالامپور و بالی ( قسمت اول : زمینه چینی )

            

کسانی که نوشته های این وبلاگ رو دنبال می کنند ، می دونند که چند سال قبل ، استاد فرزانه ای نویسنده ی این وبلاگ رو تشویق کرد ، که حتی به قیمت صرفه جویی ماهانه ی مبلغی محدود ، دست کم سالی یک سفر خارج از کشور بره . و باز اونایی که نویسنده ی این وبلاگ رو می شناسند ، می دونند که آدمی اهل خودنمایی ، ریا ، حسادت ، فخر فروشی ، . . . نیست ( درواقع یه تیکه جواهر  ِ نایابه که توصیه می کنم اگه احیاناً اومد خواستگاریتون بی درنگ بهش جواب مثبت بدین :) غرض از پرداختن به این سفرها بیشتر برای اینه که اولاً قصه های ماجراجویی و هیجان ِ روبرو شدن با ناشناخته ها به محفل کوچیکمون گرما بده ( بعبارتی حرفی داشته باشیم که ارزش گفتنو داشته باشه ) ؛ دوماً معلوم بشه که رفتن به همچین سفرایی اونجورا هم که میگن کار شاقی نیست و وقتی امیرعلی تونست حتماً ما هم می تونیم ؛ و بالاخره سوماً اگه یه روز تصمیم گرفتیم اونو تجربه کنیم ، شاید این نوشته ها ، بعنوان یه دستورالعمل ابتدایی ، بدردمون بخوره .

 زمستون ۸۸ رفتم آلمان ، تابستون ۸۹ رفتم ترکیه ، پائیز ۹۰ رفتم ایتالیا و فرانسه ، و چون دیگه قاره ی سبز یه جورایی دلمو زده بود ! تصمیم گرفتم زمستون ۹۱ بیام اینطرف ، یعنی شرق آسیا .
چرا کوالالامپور و بالی ؟ گزینه های زیادی توی شرق آسیا روی میز بود ، مثل کشور ویتنام و خلیج هالونگ ِ رویایی ش ( یکی از عجایب هفتگانه ی طبیعی دنیا ) ، تایلند با جزیره های بکر و فوق العاده زیباش ، مالزی و در نهایت بالی . ویتنام به این دلیل انتخاب نشد ، چون تاپ استارش فقط خلیج هالونگ بود و همینطور از تجربه های توریست های دیگه میشد فهمید که هنوز به اونصورت « توریست پذیر » نشده ؛ یکی می گفت امکانات توریستیش اصلاً خوب نیست و مردمش بطرز ناراحت کننده ای مدام می خوان تیغت بزنن . علت ریجکت شدن تایلند رو هم همه می دونند ، وجود مهر ورود به این کشور توی پاسپورت یه پسر مجرد کافیه تا کلی از شانس های انتخاب یه همسر خوب رو در آینده از دست بده ، و البته فقط این نبود ، شما از لحظه ای که سوار هواپیمایی که عازم تایلنده میشین ، تا لحظه ای که بر می گردین ، بطرز ناخوشایندی خودتونو بین مردای شلوارک پوشی می بینید که با یه لبخند احمقانه روی صورت و یه ذره بزاق ِ حباب دار گوشه ی لب ، احساس می کنند دارن میرن فضا ، یعنی منظورم اینه که .... بیخیال . مالزی کشور تمیز و شیکیه ، اما به اندازه ی تایلند جای دیدنی نداره ، خب چه باید می کردیم ؟ کاری که کردیم این بود ، بالی رو هم آوردیم توی پکیجمون . حالا کفه ی مالزی و بالی ، کاملاً سنگین تر از کفه ی تایلند شده بود ، میشه گفت دیگه ارزششو داشت .
همسفر : یه اصل خیلی مهم هست که میگه ( تکرار می کنم ، خیلی مهم ) سفر خارج از کشور رو تنهایی نرو . همراهی یه دوست ِ همزبون ، جایی به دردت می خوره که فکرشو نمیکنی ( لطفاً ازم نخواین که مثال بزنم ) و توی شرایطی که همه ی دوستات متاهل شدن و یا جسارت خرج کردن یه مبلغ ِ تا حدودی قابل توجه رو ندارند ، پیدا کردن « محسن » واقعاً معجزه بود . همسفر من توی این برنامه اسمش محسنه ، از محسن بیشتر می شنویم .
هزینه های عمده : بیشتر بودجه ی شما بابت بلیط های رفت و برگشت با هواپیما و هزینه های اقامت توی هتل مصرف میشند . حتماً خبرهای افت ارزش ریال در مقابل ارزهای دیگه رو شنیدین ( یا حس کردین ) باید بگم این مسئله ، قیمت بلیط های هواپیماها رو هم متاثر کرده . بلیط رفت و برگشت تهران-کوالالامپور تقریباً دو برابر شده . ولی ما یه راه دیگه رو رفتیم ، اولاً بد نیست بدونید برای همچین سفری هواپیمایی ماهان و ایران ایر هنوز نسبت به خطوط هوایی خارجی به صرفه ترند . این دو شرکت برای جذب مسافر توی مسیرهای تایلند و مالزی ، به آژانس های طرف قراردادشون که تور برگزار می کنند ، بلیط های چارتر هشت روز و هفت شبه ارائه میدن ، ما یه همچین بلیطی خریدیم که ارزون تر از خرید سیستمی ِ بلیط همین شرکت ها بود . ( البته فقط بلیط رو ، می دونید که ، قانونی هست که میگه تا اونجایی که امکان داره سعی کن خودت واسه سفرت برنامه ریزی کنی ، یعنی یه کم ماجراجو باش و خودتو اسیر « تور » و برنامه هاش نکن ) بعد می موند قسمت دوم سفرمون ، رفت و برگشت از کوالالامپور به بالی ، نمی دونم از شرکت هواپیمایی « ایرآسیا » چیزی شنیدین یا نه ؟ یکی از خطوط هواپیمایی ارزون قیمت ِ معروف دنیا با شعار « now everyone can fly » ، اگه مدام سایت این شرکت رو چک کنید و یا صفحه ی فیس بوک و توئیترشون رو ، متوجه میشید راست میگن ، اونا به مناسبت های مختلف آفرهای استثنایی ارائه میدن که این آفرها برای پائین اومدن هزینه ها واقعاً مفید عمل میکنه ، من و محسن همچین بلیطهایی رو خریدیم . در نهایت می مونه رزرو هتل های مناسب با بودجه و کیفیت مورد انتظارتون ، یه مقدار حوصله برای جستجو توی سایت www.booking.com شما رو به نتایج شگفت انگیز می رسونه و مشکل آخرتون رو هم حل میکنه ، اونجا هم بعضی از هتل های خوب رو می تونید پیدا کنید که آفرهای واقعاً استثنایی میدن . باید اضافه کنم خرید بلیط و رزرو هتل ها رو باید اینترنتی و با کارت اعتباری بین المللی انجام بدین که متاسفانه ما اتباع ایران همچین کارتهایی رو از کانال های رسمی نمی تونیم داشته باشیم ؛ من از کارت ِ دوستم که توی مالزی زندگی میکنه استفاده کردم ، اما  یه شرکت هست توی تهران که در مقابل یه مقدار هزینه ، به اسم خودتون کارت اعتباری بین المللی از بانک های اروپا می گیره که دوستان می گفتن کاملاً جواب میده ، به نظرم این راه هم به صرفه است ، اگه دوست داشتین .
کوالالامپور و بالی چه جور جایی هستن ؟ : . . .

                                                                                                      ادامه دارد . . .

...

مرد جوون ، همینطور که روی یه صخره بزرگ ایستاده بود و داشت به خونه های شهر  ِ زیر پاش که حالا خیلی خیلی کوچیک به نظر می رسیدند نگاه می کرد ، با یه صدایی که نه آهسته بود و نه بلند گفت « خدایا ، اگه وجود داری ، اگه اونجور که میگن واقعاً وجود داری ، کاری کن من بتونم پرواز کنم  . . . اگه وجود داری ، می فهمی که الان واقعاً دلم می خواد پرواز کنم ، پس لطفاً کاری کن که بتونم » ناگهان تمام موهای دو تا دست جوون ناپدید شدن و بجاش پرهای سفید و بلند در اومدن ! چیزی نگذشت که دو تا دست ِ طبیعیش جای خودشونو دادن به دو تا بال ِ غیرطبیعی . جوون که نه ذوق کرده بود و نه وحشت ، با یه نیمچه لبخند حاکی از رضایت  ، زیر لب گفت « ممنونم »  و  پرید .

صندلی رو گذاشته بود روبروی ساعت دیواری و خودش همینطور که زانوهاشو گرفته بود به بغل ، نشسته بود روی اون . ساعت سه نصفه شب بود و داشت به این فکر می کرد که یعنی الان توی این دنیای بزرگ ، چند نفر هستند که درست برعکس خودش ، دلشون می خواست این عقربه های ساعت تند تر بچرخند ؟ مثل دختری که قراره فردا صبح با خواستگارش بره بازار و حلقه نامزدی انتخاب کنه ، یا . . . چند نفر هستند که دلشون می خواست این عقربه ها تند تر بچرخند ؟ . . . اما از طرفی دنیا داشت حول اون می چرخید ، دست کم از دید اون که اینطوری بود . یعنی بقیه از لحاظ اهمیت پشت سرش قرار می گرفتن ، چه خودشون ، چه خواسته هاشون . بنابراین یه پیشنهاد دوستانه به هیچ جا بر نمی خورد  « عقربه های نازنین ، رفقای مهربون ، نظرتون در مورد یه خورده استراحت چیه ؟ »

پنجشنبه ای بود که به ادعای اکثر سایتای هواشناسی ، بندرعباس قرار بود بارون بیاد . بجاش اما باد اومد . با خودش هم خاک آورد . . . باد ، خاک ، گرد ، غبار ، شن . شما تا حالا شده توی طوفان شن گیر کنین ؟ شده اونقدر خاک و شن با شدت به سر و صورتتون بخوره که هیچ جا رو نبینین و فقط با خودتون بگین « مستقیم برو جلو بچه ، مستقیم ، حتماً به یه جایی میرسی » ؟ دوستم یه دوست فرانسوی داره که میگه عاشق کویره . سالی چند روز از شهرشون میاد بیرون تا بره یه جایی که خاک ببینه ، شن ببینه . من خیلی دلم می خواست بگیرمش ، با طناب محکم ببندمش سر یه تیرک ِ چوبی ، وسط دشت سیستان ، که صد و بیست روز تمام طوفان شن از روش رد بشه ، که وقتی میارنش پائین ، از توی نهانی ترین سوراخ های بدنش هم شن بیاد بیرون و بعد توی همون حال برم و ازش بپرسم « حالا نظرت در مورد کویر چیه ؟ »   

روزانه های یک کارشناس خرید

کارشناس خرید یک کارخانه ی بزرگ که باشی ، موارد قابل عرض و غیر قابل عرض زیادی برایت اتفاق می افتد . یک دسته اش شاید همین « پیشنهادات بیشرمانه » باشد ، همین هایی که وقتی شاخ و برگش را بچینی و از بار توجیهات و ادبیات ِ خاص ِ عوام خلاصش کنی ، می شود کلمه ی ساده ی « رشوه » . دو ماه است که آمده ام به بخش خرید و توی همین مدت دو بار به من پیشنهاد رشوه شده . جالب اینجا که مبلغ یک بار از این دو بار ، چیزی بوده در حد حقوق یک ماهم . البته لازم نیست بترسید ، نویسنده ی وبلاگ ِ محبوبتان بی شک به بالا رفتن شاخص فساد در کشور کمک نمی کند ؛ صرفاً جهت اطلاع از چگونگی مسئله بود این مطرح کردن و خوشبختانه حالا که می بینم اینقدر مشتاقید ، بد نیست روال کار را هم برایتان توضیح دهم .

برای خرید هر چیزی دست کم از سه فروشنده استعلام می گیریم ، در آخر از برنده که اکثر مواقع قیمت پیشنهادی اش پائین تر از بقیه است ، می خواهیم تا مبلغ را باز کمتر کند ، بعبارتی تخفیف بدهد . معمولاً اکثر فروشنده ها اینکار را می کنند ، چون اولاً جای پایشان پیش خریدار محکم می شود و ثانیاً دلخور کردن کارشناس خرید یک مجتمع بزرگ و پر درآمد به هیچ وجه عاقلانه نیست . مسئله از اینجا شروع می شود که از برنده ی یکی از این استعلام ها خواسته می شود قیمتش را از ۲۵ واحد ( بطور مثال ) برساند به ۲۳ واحد . فروشنده قبول می کند اما در ادامه جمله ای می گوید که با همین یک جمله خراب می کند اخلاق بسیاری از همکاران من را ، که بعد بسیاری از همان همکاران من ، خراب کنند اخلاق اطرافیانشان را و همینطور . . . فروشنده خیلی ساده می گوید « تخفیف را به کارخانه بدهم یا به خودتان !! » و بعد که می بیند شما منظورش را نگرفته ایید ادامه می دهد « بهتر نیست یک واحد را به کارخانه تخفیف بدهم و یک واحد را به شما ، که بعد هر جور صلاح می دانید به حسابتان واریز کنم ؟!! » راستش اولین باری که این حرف را شنیدم خنده ام گرفت ، مدیرمان اما وقتی ماجرا را برایش تعریف کردم کلی شاکی شد که « اینها راجع به ما چه فکر می کنند ، اینهمه سال درس نخواندیم که خودمان را اینطوری بفروشیم » یا « باید کلی بد و بیراه نثارش می کردی ، مردک خجالت نمی کشد ، از این به بعد این فروشنده را بفرستید توی blacklist » جوان خوب و پاکی ست این مدیرمان ، اما فکر می کنم که فکر می کند دارد توی نروژ زندگی می کند . اینکه آدم حساسیتش را هنوز از دست نداده باشد خیلی خوب است اما اینچیزها دیگر شاید عادی ترین مسائل این جامعه باشند . . . نمی دانم ، شاید هم حق با مدیرمان باشد ، شاید درستش این بود که بد و بیراه می گفتم ، اما خب . . . من فقط خنده ام گرفت .