مورچه ی سیاه و خیلی ریزی می آید طرفم ، محکم فوتش می کنم تا پرت شود سانتیمترها آنطرف تر ، بعد به این فکر می افتم که می توانستم خیلی ساده با انگشت لهش کنم ، اما بجای آن انگار زندگی اش را به او بخشیده بودم  . . .  عجب فکری ، و متعاقب این فکر ، عجب احساس خوشایندی . امیدوار بودم مورچه هم ارزش این سخاوت مرا درک کرده باشد ، سانتیمترها آنطرف تر اما ، مورچه ی سیاه و خیلی ریزی به سختی از روی زمین بلند می شود ، خودش را به آرامی می تکاند ، دستی به موهای آشفته اش می کشد و بر می گردد تا با بغض به مردی نگاه کند که مسبب این ماجراست ، نگاهش نگاه مورچه ی خسته ای ست که نمی داند چرا توی این دنیا گیر افتاده و چرا این دنیا اینقدر به او سخت می گیرد ، بعد با همان دهان بسته اش سعی می کند بغضش را قورت دهد و  راهش را می کشد تا برود ادامه بدهد این فرآیند را .