بز کشی

هشتاد کیلومتر جاده را ، آنقدر رفته ام و آمده ام که دیگر مثل کف ِ دست میشناسمش . اینکه کجاهایش آسفالت خراب شده و دست انداز دارد ، یا اینکه پلیس ها با آن دوربین ِ سرعت سنجشان ، بیشتر کجاهایش کمین می کنند ، یا . . .  
بعد معمولاً هم توی مسیر تنها نیستم ، یا مناسبتی ست که دارم خانواده را می برم روستای آباء و اجدادی برای دید و بازدید ، یا غرض عرض ادب به اقوام درگذشته است و یا هم اتفاقی افتاده . . . اینبار اما تنها هستم ، آشنایی دارد از حج بر می گردد و من ماموریت دارم برای ذبح در مراسم استقبال ، از روستا گوسفندی ببرم شهر . گوسفند را هم البته همینطور زنده زنده گذاشته ام صندوق عقب ِ ماشین . یعنی جوانمردی پیدا شد و کمک کرد تا دست و پاهای حیوان را با بند محکم ، نزدیک به هم بستیم که زیاد تکان نخورد .  درب ِ صندوق عقب را که بستم یک مقدار ورجه وورجه کرد ، یک مقدار شاخ زد به بدنه ی داخلی ، اما ماشین که راه افتاد و بعد پخش ماشین که روشن شد ، فکر کنم با ترانه ی معین خواب رفت یا مثل من یاد بدبختی های بی معنی اش افتاد که دیگر کاملاً آرام شد .  
موقع برگشت شب است و بهمین خاطر آرامتر رانندگی می کنم . آسمان پر شده از ستاره های پرنور و درخشان ، این چیز ها را توی شهرها نمی شود دید . این شب های پرستاره ی کوه و دشت و کویر را ، اینها زیبایی های کمتر شناخته شده اند . می خواهم بزنم کنار و این تصاویر را برای مدتی ثبتشان کنم توی ذهنم که می بینم اینکار ممکن است به بیدار شدن گوسفند و تقلای دوباره اش ختم شود . توی صندوق عقب ِ ماشین ، زیر پایش را از بی امکاناتی ، چند تکه سفره ی پلاستیکی پهن کرده ام و امید دارم که اگر تخلیه ای هم قرار است اتفاق بیفتد ، از نوع جامدش باشد نه مایع .  
چند قطره باران می نشیند روی شیشه ، که یعنی عیش دارد تکمیل می شود . عیشی هم نیست البته ، درست تر که نگاه کنیم همه چیز مسخره بنظر می رسد ؛ کل فرآیند زندگی را می گویم . جوان تر که بودم به این نتیجه رسیده بودم که زندگی مثل یک بازی استراتژیک است ، بازی های کامپیوتری استراتژیک اینگونه اند که با تعدادی کارگر باید تا حدی مثلاً گوشت و چوب و طلا جمع کنی که بشود کل قبیله را همینطور مدام به مراحل بعدی ارتقاء بدهی که توی هر مرحله ی بالاتر ، به امکانات جدیدتر برسی . حالا اگر بموقع ارتقاء نمی دادی و از رقبا عقب می افتادی ، توانایی های سربازانت در همان حد باقی می ماند و براحتی توسط قبایل رقیب نابود می شدی . آن موقع ها فکر می کردم زندگی هم همین است ، هفت ساله که شدی باید درس بخوانی ، که یعنی رفتن به مرحله ی بعد . هیجده ، نوزده ساله که شدی باید بروی دانشگاه ، بیست و دو ، سه ساله باید بروی سربازی ، بعدش باید بروی سر کار ، بعدش . . .

داغ ِ داغ ، از بحران کره

در حالیکه بحران اتمی شبه جزیره ی کره هر روز ابعاد تازه تری پیدا می کند و ترس از یک انفجار اتمی بر مردم کشورهای زیادی سایه افکنده است ، عده ای هم امیدوارند این تهدیدات از حد شعار و تبلیغات فراتر رفته و رنگ واقعیت به خود گیرند !!
« نسیم اعتمادنیا » خبرنگار وبلاگ ِ از سرزمین های جنوبی ، اعزامی به سئول پایتخت کره جنوبی ، در این باره گزارش می دهد :
« یکبار دیگر ، بمب اتم ، هیبت ِ شوم خود را به مردم شرق آسیا نشان داده است . رهبران دیوانه ی کره شمالی این روزها با شدت و صراحت بیشتری بر استفاده از این جنگ افزار تاکید می کنند . لحن بیانیه ها هر روز تند و تندتر می شوند . در تازه ترین خبرها از پایتخت کره شمالی ، از صدور مجوز نهایی برای استفاده از بمب اتم صحبت به میان آمده که همین موضوع ، واکنش تند آمریکا را در پی داشته است . جان میلیون ها انسان مورد تهدید قرار گرفته و خطر شعله ور شدن جنگی بزرگ در شبه جزیره ی کره هر لحظه به واقعیت نزدیک تر می شود . با این وجود به نظر می رسد عده ای از وقوع این جنگ بدشان نمی آید !! « لی . چون . یائه » ماهی فروش ِ سئولی ، یکی از آنها ست . او می گوید : « این وضعیت « نه جنگ و نه صلح » سالها ادامه پیدا کرده و همه را ذله کرده است . ما همه خسته شده ائیم ، قطعاً اگر جنگی رخ دهد ، تکلیف همه چیز مشخص می شود » به او می گویم شاید این فرآیند « مشخص شدن ِ تکلیف همه چیز » به قیمت جانش تمام شود ، که جواب می دهد اصلاً برایش مهم نیست .
« نائومی ماتسوئه » دختری ۲۳ ساله از اهالی توکیو ، یکی دیگر از این آدمهاست . از نوشته های وبلاگش پیداست به تازگی مورد بی وفایی نامزدش قرار گرفته و از هر چه جنس مذکر روی زمین است متنفر شده است . در نهایت هم قصد داشته با پریدن از روی یک پل ، خودکشی کند که ماجرای گنده گویی های رهبر جوان ِ کره ی شمالی پیش آمده و برنامه اش را به تعویق انداخته . اکنون او منتظر است بمب اتمی کره ی شمالی زحمت او را کم کند و در پایان نوشته هایش ابراز امیدواری کرده که نامزد بی وفایش هم در این ماجرا جزغاله شود .
اما جالب ترین دیدگاه ِ این قبیل آدمهای طرفدار جنگ ، شاید متعلق به « مو . چان . جی » مردی ۴۵ ساله و از اهالی پیونگ یانگ ، پایتخت کره شمالی باشد . او به همکار کره ی جنوبی ای خود در منطقه ی صنعتی کائه سونگ گفته : « شروع جنگ برای مردم کره ی شمالی بازی ِ دو سر برد است . یا امپریالیسم به سرکردگی آمریکا نابود می شود و ما می فهمیم تمام چیزهایی که اینهمه سال درباره ی حقانیت ِ بهشت ِ کمونیستی ِ مان گفته میشد واقعیت داشته ، که آن وقت آن را با دنیا به اشتراک می گذاریم و اصلاً به روی خودمان نمی آوریم که برای رسیدن به این پیروزی چقدر گرسنگی کشیدیم ؛ یا برعکس ، این حکومت ماست که نابود می شود و آنوقت مردم ما دیگر مجبور نیستند با شکمهای خالی ، در عکس هایی که از آنها به دنیا مخابره می شود ، قیافه ی احمق هایی که پیداست بشدت از قدرت دیکتاتورشان وحشت دارند ، به خود بگیرند »  

                   

صرف نظر از علاقه و دلایل خاص ِ عده ای به شروع جنگ ، امروز مردم زیادی در توکیو و سئول برای صلح شمع روشن کرده و دعا خواندند . من هم به آنها پیوستم و آرزو کردم هرگز ، در هیچ نقطه ای از دنیا ، جنگی اتفاق نیفتد .

نسیم  اعتمادنیا ، خبرنگار وبلاگ ِ از سرزمینهای جنوبی ، سئول ، کره جنوبی .

...

وبلاگ نويس ها اگر وبلاگ خوان هم باشند ( كه اغلب هستند ) بعد از مدتی بدون اينكه متوجه شوند ، شروع می كنند به تقليد از همديگر . اين تقليد ها هم از سبك نوشته ها آغاز و تا محتوا و حتی استفاده از كلمات مشابه ادامه پيدا می كند . يعنی برای ما كه آن بيرون فقط خواننده ائيم ، متحد الشكل شدن نوشته های وبلاگ نويس هايی كه دوستشان داريم متاسفانه كاملاً محسوس می شود . مثلاً كافی ست يكی خيلی قشنگ از احساسش نسبت به فلان دختر يا پسر بنويسد تا بقيه هم همين را به نحوی ديگر ( بسته به ميزان خلاقيت شان ) تكرار كنند ؛ يا اگر آن يكی بيايد و از اتفاقات توی خانه شان حرفی بزند ، مدتی بعد با انبوهی نوشته در مورد لحظه لحظه ی رفتار اعضاء خانواده ی نويسنده ها روبرو می شويم .
واقعيت اين است كه شما هر چقدر هم قشنگ از ماجرای امروز صبح توی خانه تان و اينكه پدرتان بجای چای و پنير و گردو ، تخم مرغ آب پز خواسته و بابتش با فلان ديالوگها با مادرتان بحثش شده ؛ بنويسيد ، فارغ از نگاه زيبايی شناسی و جذابيت ، چيز زيادی به خواننده ها اضافه نمی كنيد . اينجور نوشته ها برای تمرين شايد خوب باشند ، اما فقط در همين حد . یعنی دیگر نمی شود انتظار تعالی نويسنده ی وبلاگ ، يا خوانندگانش و يا حتی ماندگاری آن نوشته را داشت .

سال نو مبارک

پرده ی اول :

با خانواده رفته ایید خانه ی آقای محتشم زاده عید دیدنی . برای پذیرایی شیرینی ، میوه و آجیل ( مشخصاً پسته ) می آورند . به شوخی - جدی می گویید « جناب محتشم زاده ، « پسته » !!؟ مگر قرار نبود « دست در دست ِ هم دهیم به مهر » و این یک قلم جنس را تحریم کنیم ؟ » که آقای محتشم زاده و همسر مهربانش پرده از بازی ِ بزرگی که چند تاجر طماع پسته برای ملت به راه انداخته اند ، بر می دارند . پیداست در این زمینه کلی تحقیق کرده اند و دلشان حسابی پر است . از لابلای توضیحات و آمار و ارقام بسیار زیادی که در چشم بهم زدنی تخلیه می کنند ، متوجه می شوید همه چیز بر می گردد به گران شدن دلار . دلار که گران می شود صادر کننده های پسته هم می بینند ارزش آنچه را به خارجی ها می فروشند در عرض چند شب از لحاظ ریالی چند برابر شده است ، پس چرا بیایند آن را ارزانتر ، در مقابل ریال و تحت کنترل قیمتی ِ واحدهای نظارتی به مردم خود ایران بفروشند ؟ این می شود که تمام پسته های تولید شده برای صادرات جمع آوری شده و پسته در بازار داخلی بشدت گران و حتی نایاب می شود . اینجا دولت دخالت می کند و صادرات را ممنوع می کند . تاجران شوکه می شوند . البته نه برای مدت زیادی ، چون بسرعت با دولت کنار می آیند . قرار گذاشته می شود که آنها نیاز بازارهای داخلی را تامین کنند و دولت هم ممنوعیت صادرات را لغو کند . نماینده صنف صادر کنندگان پسته در تلویزیون ظاهر می شود و اعلام می کند برای رفاه حال هموطنان عزیز ، از این پس « پسته ی فندقی » در مراکز توزیع سراسر کشور به نرخ مصوب کیلویی ۳۰ هزار تومان عرضه می شود . این خبر را هم جوری اعلام می کند که انگار به همت او و هم صنفانش مردم از خطر قحطی جانکاهی نجات یافته اند . صبح فردا ، همانطور که اعلام شده بود ، بازار پر می شود از « پسته ی فندقی » ، اما بین خودمان بماند ، پسته ای که به اسم « پسته ی فندقی » توزیع کرده بودند ، در واقع چیزی نبود جز پسته های دور ریز ، از کیفیت افتاده و ضایعاتی که دیگر نتوانسته بودند آن را به جایی صادر کنند ! یک مشت آشغال ِ ناب ، به قیمت کیلویی ۳۰ هزار تومان . مردم باز اعتراض می کنند . در همین موقع فرد زیرکی در اتاق فکر تاجران پسته ، ایده ی « تحریم پسته » توسط مردم را مطرح می کند ، ایده ای هوشمندانه که برای مردم معترض کاملاً جذاب نشان می داد و احساس هم میشد که از بین خودشان مطرح شده است . این ایده را تلویزیون و چند سایت معتبر از قول مردم تبلیغ می کنند ؛ عده ی زیادی از هموطنان هم به آن می پیوندند ، تاجران هم از خدا خواسته ، سکوت اختیار می کنند . اما مشکل تازه ای بروز می کند و آن اینکه این موضوع به گوش اروپایی ها ( اصلی ترین بازار صادراتی پسته ی ایران ) هم می رسد . رسانه های اروپایی شروع می کنند به پیگیری : چرا مردم ایران پسته ی خودشان را تحریم کرده اند ؟ نکند پسته هایشان مشکلی داشته باشد و ما بی خبریم ؟ تاجران احساس خطر می کنند و باز به تکاپو می افتند . تبلیغات رسانه ای ِ ایده ی « تحریم پسته » به یکباره خاموش می شود . آنچه میماند همین موضوع ست که فقط بین مردم دهان به دهان می چرخد . همه باز راضی هستند . مردمی که احساس می کنند با این نوع قهر و اعتراض ، دارند حرکت موثری انجام می دهند . تاجرانی که مشکل را هر جور که بود مدیریت کردند و بی دغدغه دارند پسته صادر می کنند و اروپایی هایی که همچنان این « مخدر سبز رنگ ِ ایرانی » را دسترس دارند .

پرده ی دوم :

با خانواده رفته ایید خانه ی آقای محتشم زاده عید دیدنی . خانه ی آقای محتشم زاده یک آپارتمان کوچک دو خوابه است که دستشویی و حمام آن بالاجبار در گوشه ای از پذیرایی تعبیه شده و این یعنی کسی اگر بخواهد برود دستشویی ، مهمان ها متوجه می شوند . از قضا ، آقای محتشم زاده پسر ۱۳ ساله ای دارد به اسم همایون که متاسفانه دچار اختلالات « خجالتی بودن » و  « مردم گریزی » است . طبیعتاً این همایون ِ خجالتی ، موقع حضور شما ، توی یکی از اتاق ها در را به روی خود بسته و به پدر و مادرش هم سپرده اگر مهمان ها سراغی از او گرفتند ، پاسخ دهند « خسته بود ، زود رفت خوابید » ؛ ما اما بعلت امکاناتی که راوی در اختیارمان قرار می دهد ، می دانیم او نه تنها خواب نیست که دارد گوشه ی اتاق ، با کامپیوترش بازی می کند و بدبختانه هر چه زمان می گذرد ، بعلت آلارم های عصبی صادر شده به مغزش ، متوجه این حقیقت تلخ می شود که مثانه اش دارد لحظه به لحظه پر و پرتر می شود . او فقط امیدوار است این مراسم عید دیدنی نیم ساعت ، چهل دقیقه یا حداکثر یک ساعت بیشتر طول نکشد والا نمی داند با این معضل چکار باید بکند .
از آنطرف صحبت های شما در مورد گرانی دلار و « ماجرای پسته » گل انداخته و آقا و خانوم محتشم زاده برداشت های هوشمندانه ی خود از واقعیات ِ پشت پرده ی این دست مسائل را یکی یکی برایتان رو می کنند و پرده ها را کنار می زنند . بعد از ۴ ساعت ِ تمام گپ و گفت ِ جذاب و پرکشش ، شما بعنوان مهمان با خداحافظی ( در حالیکه لبخند به لب دارید ) خانه ی میزبان ها ( در حالیکه آنها هم لبخند به لب دارند ) را ترک می کنید . این وسط تنها کسی که لبخند به لب ندارد ، طفل ِ معصوم ، همایون ۱۳ ساله است .