پرده ی اول :

با خانواده رفته ایید خانه ی آقای محتشم زاده عید دیدنی . برای پذیرایی شیرینی ، میوه و آجیل ( مشخصاً پسته ) می آورند . به شوخی - جدی می گویید « جناب محتشم زاده ، « پسته » !!؟ مگر قرار نبود « دست در دست ِ هم دهیم به مهر » و این یک قلم جنس را تحریم کنیم ؟ » که آقای محتشم زاده و همسر مهربانش پرده از بازی ِ بزرگی که چند تاجر طماع پسته برای ملت به راه انداخته اند ، بر می دارند . پیداست در این زمینه کلی تحقیق کرده اند و دلشان حسابی پر است . از لابلای توضیحات و آمار و ارقام بسیار زیادی که در چشم بهم زدنی تخلیه می کنند ، متوجه می شوید همه چیز بر می گردد به گران شدن دلار . دلار که گران می شود صادر کننده های پسته هم می بینند ارزش آنچه را به خارجی ها می فروشند در عرض چند شب از لحاظ ریالی چند برابر شده است ، پس چرا بیایند آن را ارزانتر ، در مقابل ریال و تحت کنترل قیمتی ِ واحدهای نظارتی به مردم خود ایران بفروشند ؟ این می شود که تمام پسته های تولید شده برای صادرات جمع آوری شده و پسته در بازار داخلی بشدت گران و حتی نایاب می شود . اینجا دولت دخالت می کند و صادرات را ممنوع می کند . تاجران شوکه می شوند . البته نه برای مدت زیادی ، چون بسرعت با دولت کنار می آیند . قرار گذاشته می شود که آنها نیاز بازارهای داخلی را تامین کنند و دولت هم ممنوعیت صادرات را لغو کند . نماینده صنف صادر کنندگان پسته در تلویزیون ظاهر می شود و اعلام می کند برای رفاه حال هموطنان عزیز ، از این پس « پسته ی فندقی » در مراکز توزیع سراسر کشور به نرخ مصوب کیلویی ۳۰ هزار تومان عرضه می شود . این خبر را هم جوری اعلام می کند که انگار به همت او و هم صنفانش مردم از خطر قحطی جانکاهی نجات یافته اند . صبح فردا ، همانطور که اعلام شده بود ، بازار پر می شود از « پسته ی فندقی » ، اما بین خودمان بماند ، پسته ای که به اسم « پسته ی فندقی » توزیع کرده بودند ، در واقع چیزی نبود جز پسته های دور ریز ، از کیفیت افتاده و ضایعاتی که دیگر نتوانسته بودند آن را به جایی صادر کنند ! یک مشت آشغال ِ ناب ، به قیمت کیلویی ۳۰ هزار تومان . مردم باز اعتراض می کنند . در همین موقع فرد زیرکی در اتاق فکر تاجران پسته ، ایده ی « تحریم پسته » توسط مردم را مطرح می کند ، ایده ای هوشمندانه که برای مردم معترض کاملاً جذاب نشان می داد و احساس هم میشد که از بین خودشان مطرح شده است . این ایده را تلویزیون و چند سایت معتبر از قول مردم تبلیغ می کنند ؛ عده ی زیادی از هموطنان هم به آن می پیوندند ، تاجران هم از خدا خواسته ، سکوت اختیار می کنند . اما مشکل تازه ای بروز می کند و آن اینکه این موضوع به گوش اروپایی ها ( اصلی ترین بازار صادراتی پسته ی ایران ) هم می رسد . رسانه های اروپایی شروع می کنند به پیگیری : چرا مردم ایران پسته ی خودشان را تحریم کرده اند ؟ نکند پسته هایشان مشکلی داشته باشد و ما بی خبریم ؟ تاجران احساس خطر می کنند و باز به تکاپو می افتند . تبلیغات رسانه ای ِ ایده ی « تحریم پسته » به یکباره خاموش می شود . آنچه میماند همین موضوع ست که فقط بین مردم دهان به دهان می چرخد . همه باز راضی هستند . مردمی که احساس می کنند با این نوع قهر و اعتراض ، دارند حرکت موثری انجام می دهند . تاجرانی که مشکل را هر جور که بود مدیریت کردند و بی دغدغه دارند پسته صادر می کنند و اروپایی هایی که همچنان این « مخدر سبز رنگ ِ ایرانی » را دسترس دارند .

پرده ی دوم :

با خانواده رفته ایید خانه ی آقای محتشم زاده عید دیدنی . خانه ی آقای محتشم زاده یک آپارتمان کوچک دو خوابه است که دستشویی و حمام آن بالاجبار در گوشه ای از پذیرایی تعبیه شده و این یعنی کسی اگر بخواهد برود دستشویی ، مهمان ها متوجه می شوند . از قضا ، آقای محتشم زاده پسر ۱۳ ساله ای دارد به اسم همایون که متاسفانه دچار اختلالات « خجالتی بودن » و  « مردم گریزی » است . طبیعتاً این همایون ِ خجالتی ، موقع حضور شما ، توی یکی از اتاق ها در را به روی خود بسته و به پدر و مادرش هم سپرده اگر مهمان ها سراغی از او گرفتند ، پاسخ دهند « خسته بود ، زود رفت خوابید » ؛ ما اما بعلت امکاناتی که راوی در اختیارمان قرار می دهد ، می دانیم او نه تنها خواب نیست که دارد گوشه ی اتاق ، با کامپیوترش بازی می کند و بدبختانه هر چه زمان می گذرد ، بعلت آلارم های عصبی صادر شده به مغزش ، متوجه این حقیقت تلخ می شود که مثانه اش دارد لحظه به لحظه پر و پرتر می شود . او فقط امیدوار است این مراسم عید دیدنی نیم ساعت ، چهل دقیقه یا حداکثر یک ساعت بیشتر طول نکشد والا نمی داند با این معضل چکار باید بکند .
از آنطرف صحبت های شما در مورد گرانی دلار و « ماجرای پسته » گل انداخته و آقا و خانوم محتشم زاده برداشت های هوشمندانه ی خود از واقعیات ِ پشت پرده ی این دست مسائل را یکی یکی برایتان رو می کنند و پرده ها را کنار می زنند . بعد از ۴ ساعت ِ تمام گپ و گفت ِ جذاب و پرکشش ، شما بعنوان مهمان با خداحافظی ( در حالیکه لبخند به لب دارید ) خانه ی میزبان ها ( در حالیکه آنها هم لبخند به لب دارند ) را ترک می کنید . این وسط تنها کسی که لبخند به لب ندارد ، طفل ِ معصوم ، همایون ۱۳ ساله است .