: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .
آه ، باید ببخشید ، خط بالا را پسر عموم گفته ، راستش یه مقدار لکنت زبون داره و توی ارتباط با غریبه ها مشکلش تشدید میشه ... « احسان جان برو اونور بازی کن ، آفرین پسر خوب » ... در ضمن یه مقدار عقب مونده هم هست ، البته درست نیست بگیم عقب مونده ، ما معمولاً بجای این اصطلاح میگیم کمتر توسعه یافته ، بار منفی ِ خفیفتری داره ... « احسان جان ، روی میز نرو عمو ، خب ؟؟ بیا ، بیا اینجا نقاشی بکشیم ، نقاشی ِ غان غان ، آفرین » ... راستی یادم رفت بگم ، تا حدودی دیابت هم داره ، از گوش چپ هم تقریباً هیچی نمی شنوه و دکترا گفتن یه مدت که بگذره ، تمام موهاش میریزه ، . . . به هر حال بازی ِ روزگاره و نمیشه ازش فرار کرد ، یکی لکنت زبون میگیره ، یکی یه تخته اش کمتره ، یکی پاهاش پرانتزیه ، یکی شکمش مدام گاز تولید میکنه ، ... یعنی هر کس به نحوی مشکلات خودشو داره ، انگار باهامون شوخی کردن . . . می دونید ، بعضی وقتها احساس میکنم صدای خنده ها رو می شنوم ، منظورم خدا و فرشته هان ، از اون بالا ، خیلی نامردیه .
: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .
« نقاشیتو بکش عمو جون ، خب ؟؟ آلودگی ِ صوتی هم تولید نکن » ... گاهی اوقات با خودم میگم چه خوبه که من پدر این بچه نیستم ، یعنی اگه یه روز ازدواج کنم و بچه ام بخواد این جوری بدنیا بیاد ، باید دور من یکیو خط بکشه ، صبح روز بعد از تولدش آفتاب نزده از خونه بیرون میام و تا به هندوستان نرسیدم توقف نمی کنم ... ولی خودمونیم ، این رابطه ایی که الان ما با هم داریم ، یعنی رابطه ی پسر عمویی ، خیلی جاها کمک کرده ! مردم عاشق جوونایی هستن که از پسر عموی کمتر توسعه یافته شون مواظبت می کنن ، بخصوص همچین آدمی برای خانومای جوون یه قهرمانه ، یه قهرمان ِ خوش قلب و فداکار ، یعنی ، دست آویزه فوق العاده ای برای شروع یه آشنایی ، اونم با هر کسی که دلت بخواد .
: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .
« اِ اِ اِ ، بس کن بچه ، تو هم شورشو درآوردی ، خب آروم بشین یه گوشه نقاشی تو بکش دیگه » ... می دونید ، ذهنمو سختی های بزرگ کردن همچین بچه ای مشغول کرده ، بدتر از همه اون افکاریه که همیشه همراه پدر و مادر بیچاره ست ، آخرش چی میشه ؟ وقتی ما مردیم ، چی به سر این بچه میاد ؟ تازه از اون طرف دیگه جرات نمیکنن برن سراغ بچه بعدی ، یعنی اگه بچه ی دومی هم اینجوری بشه ؟ هه ، مسخره است .
: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو بایل . . .
« موبایل !؟ کدوم موبایل !؟ . . . صبر کن ببینم . . . موبایل من کجاست ؟ هان ؟ . . . موبایلمو چیکار کردی ؟ . . . جواب بده ؟ . . . اینجام که نیست ! . . . فقط خدا کنه از پنجره ننداخته باشیش بیرون احسان ، می شنوی ، اگه انداخته باشیش توی فر میذارمت و با ۲۵۰ درجه ی فارنهایت مغز پختت می کنم ، متوجه هستی ؟؟ . . . خیلی خب همین جا باش تا من برم تو کوچه ببینم کجا انداختیش . . . جایی نری ها ؟؟ . . . »