...

-   « مهندس جون تسلیت میگم ، ایشالا خدا بهت صبر بده بتونی این مصیبتو تحمل کنی . » اینا رو  من با اون صدای گیرا و مخملیم توی گوشای دوستم گفتم ، وقتی دیگه تقریباً مراسم تشییع جنازه ی باباش تموم شده بود ... اون ولی احساس کردم داشت به این فکر می کرد که توی این سن و سال ، توی این شرایط ، اصلاً تاب همچین اتفاقی رو نداره ، اصلاً آماده ی یتیم شدن نیست ، خونه ی بدون حضور باباشو نمی تونه تصور کنه ، چه برسه به تحمل ... موهای نداشته اش کاملاً بهم ریخته شده بود و پیدا بود توی این دو روز به اندازه ی چندین سال پیر شده .

-   ساعت ۱۹ و ۱۰ دقیقه ی سر ِ شبه ، بارون آروم آروم شروع کرده به بارش و من آماده ام هر لحظه با یه صدای انفجار مهیب ، ترانس ِ برق محل مون دچار مشکل بشه و برق بره ! یعنی معمولاً اینجور اتفاقات می افته و اگه ته تهشو بخوای ببینی ، می رسی به اینکه « اینجا ایرانه » . بارون که بیاد ، ممکنه برق بره !

-   ساعت الان ۲۲ شبه ، بارون تموم و آسمون آروم شده ، برق محل مون هم نرفت در ضمن ، و اینکه هنوز « اینجا ایرانه »     

پسر عموی من

: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .

آه ، باید ببخشید ، خط بالا را پسر عموم گفته ، راستش یه مقدار لکنت زبون داره و توی ارتباط با غریبه ها مشکلش تشدید میشه ... « احسان جان برو اونور بازی کن ، آفرین پسر خوب » ... در ضمن یه مقدار عقب مونده هم هست ، البته درست نیست بگیم عقب مونده ، ما معمولاً بجای این اصطلاح میگیم کمتر توسعه یافته ، بار منفی ِ خفیفتری داره ... « احسان جان ، روی میز نرو عمو ، خب ؟؟ بیا ، بیا اینجا نقاشی بکشیم ، نقاشی ِ غان غان ، آفرین » ... راستی یادم رفت بگم ، تا حدودی دیابت هم داره ، از گوش چپ هم تقریباً هیچی نمی شنوه و دکترا گفتن یه مدت که بگذره ، تمام موهاش میریزه ، . . . به هر حال بازی ِ روزگاره و نمیشه ازش فرار کرد ، یکی لکنت زبون میگیره ، یکی یه تخته اش کمتره ، یکی پاهاش پرانتزیه ، یکی شکمش مدام گاز تولید میکنه ، ... یعنی هر کس به نحوی مشکلات خودشو داره ، انگار باهامون شوخی کردن . . .  می دونید ، بعضی وقتها احساس میکنم صدای خنده ها رو می شنوم ، منظورم خدا و فرشته هان ، از اون بالا ، خیلی نامردیه .  

: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .

« نقاشیتو بکش عمو جون ، خب ؟؟ آلودگی ِ صوتی هم تولید نکن » ... گاهی اوقات با خودم میگم چه خوبه که من پدر این بچه نیستم ، یعنی اگه یه روز ازدواج کنم و بچه ام بخواد این جوری بدنیا بیاد ، باید دور من یکیو خط بکشه ، صبح روز بعد از تولدش آفتاب نزده از خونه بیرون میام و تا به هندوستان نرسیدم توقف نمی کنم ... ولی خودمونیم ، این رابطه ایی که الان ما با هم داریم ، یعنی رابطه ی پسر عمویی ، خیلی جاها کمک کرده ! مردم عاشق جوونایی هستن که از پسر عموی کمتر توسعه یافته شون مواظبت می کنن ، بخصوص همچین آدمی برای خانومای جوون یه قهرمانه ، یه قهرمان ِ خوش قلب و فداکار ، یعنی ، دست آویزه فوق العاده ای برای شروع یه آشنایی ، اونم با هر کسی که دلت بخواد .

: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو . . .

« اِ اِ اِ ، بس کن بچه ، تو هم شورشو درآوردی ، خب آروم بشین یه گوشه نقاشی تو بکش دیگه » ... می دونید ، ذهنمو سختی های بزرگ کردن همچین بچه ای مشغول کرده ، بدتر از همه اون افکاریه که همیشه همراه پدر و مادر بیچاره ست ، آخرش چی میشه ؟ وقتی ما مردیم ، چی به سر این بچه میاد ؟ تازه از اون طرف دیگه جرات نمیکنن برن سراغ بچه بعدی ، یعنی اگه بچه ی دومی هم اینجوری بشه ؟ هه ، مسخره است .

: ممممممممممموووووووووووو ، مممممممممممممممممووووووووووووو بایل . . .

« موبایل !؟ کدوم موبایل !؟ . . . صبر کن ببینم . . . موبایل من کجاست ؟ هان ؟ . . . موبایلمو چیکار کردی ؟ . . . جواب بده ؟ . . . اینجام که نیست ! . . . فقط خدا کنه از پنجره ننداخته باشیش بیرون احسان ، می شنوی ، اگه انداخته باشیش توی فر میذارمت و با ۲۵۰ درجه ی فارنهایت مغز پختت می کنم ، متوجه هستی ؟؟ . . . خیلی خب همین جا باش تا من برم تو کوچه ببینم کجا انداختیش . . . جایی نری ها ؟؟ . . . »

 

خانواده وینگفیلد

۱.   یه جایی شنیده بودم که سوئدی ها آشغالای کوچیک و قابل حمل رو می ذارن توی جیباشون ، بعد به اولین سطل زباله که می رسن ، اونا رو بیرون میارن و میریزن توی اون سطله ؛ یعنی زیاد پیش میاد یه سوئدی رو کنار یه سطل زباله ببینی که داره آشغالای توی جیباشو تخلیه می کنه اون تو . یکشنبه شب درست وقتی که من ردیف جلو سالن نمایش فرهنگسرای طوبی جاگیر شده بودم و درست وقتی که تازه تئاتر « خانواده وینگفیلد » شروع شده بود ، یادم اومد خیلی وقته دارم یه آدامسو میجو ام ، و متوجه شدم که این جویدن دیگه کاملاً فکمو خسته کرده ، دهنمو خالی از بزاق و گلومو به درد آورده ، بدتر از همه ، تمرکزمو از فعل و انفعالات روی صحنه ی تئاتر ، به فعل و انفعالات توی دهنم جلب کرده و دیگه داره غیر قابل تحمل میشه . خب ، با یه کم فکر کردن ، دیدم چند تا راه حل پیش روم هست ، یا بزارم آدامسه همون تو باشه و سعی کنم به وسوسه ی جویدن ناخواسته اش غلبه کنم ، یا مثل سوئدی ها بزارمش توی جیبم و گند بزنم به لباسم ، یا خیلی آروم بیرون بیارمش و بدون اینکه کسی متوجه بشه بمالونمش زیر صندلیم ، یا . . . . اما از اونجایی که من همیشه دم دستی ترین راه حل رو انتخاب می کنم ، خیلی سریع قورتش دادم و غائله رو ختم به خیر کردم ! الان اگه کسی ازم بپرسه طوریت نشد ؟ جواب میدم حالم از همیشه بهتره ، فقط نمی دونم چرا یه مدته حس میکنم یه حجم چسبناک و کشسان ، پیچیده دور روده ی کوچیکم ، همین .

۲.   مجید جمیشدی توی این قحطی ِ تئاتر عامه پسند ِ بندرعباس ، توی این برهوت ِ تئاتری که بتونه خانواده های بندرعباسی رو آشتی بده یا حتی بهتره بگم آشنا کنه با تئاتر ، تئاتری که قصه داشته باشه ، شروع و پایان داشته باشه و مهمتر از همه ، بغیر از کارگردان و نویسنده ، بقیه هم بفهمند داره روی صحنه چی میگذره ، برای ۵ شب « خانواده وینگفیلد » رو بر اساس نمایشنامه ی باغ وحش شیشه ای ِ تنسی ویلیامز ، روی صحنه برد . مجید جان از همین جا بهت خسته نباشید میگم ، می خوام بگم کارت خوب بود ، بخصوص با اون کت و شلوار سیاه و اون شکمی که داره کم کم گرد و قلنبه میشه و اون لبخند صمیمی و دوست داشتنی ات که منو یاد عموی خدابیامرزم میندازه ، دیگه آدم حتی روش نمیشه نقاط ضعف کارتو بگه !!  اما خب ، کمتر تئاتری توی این دنیا بدون مشکل روی صحنه میره ، مهم اینه که کار تو یه کار قابل قبول بود ، فقط می تونی بعداً روی صدای بازیگرات کار کنی ، یعنی فکر میکنم از ردیف پنجم صندلی ها به اون ور دیگه کسی صدای بازیگراتو نمیشنید ، و اینکه بازیگر نقش « لورا » فوق العاده بود ، بخصوص توی پرده ی آخر ، بقیه هم کارشون خوب بود . به هر حال برای تو و گروهت آرزوی موفقیت میکنم و بی صبرانه منتظر کارای بعدیتون هستم .

۳.   اا

با تشکر

بدنبال افزایش بیسابقه ی آمار زندانیان مهریه ، اتحادیه ی مردان ِ مجرد ایران مصرانه از تمام اعضاء خود خواست ، برای تنظیم بازار و ایجاد فرصتهای برابر ، تحت تاثیر احساسات زودگذر قرار نگرفته و سقف ِ پنجاه سکه ای مصوب را نقض نکنند .

جمعه

۱.   قدیما که روزنامه می خوندم ، برای خودم یه اصلی داشتم با این مضمون : « روزنامه ایی که جمعه منتشر میشه ، روزنامه ی قابل ترحمی یه . » روزنامه اییه که تصمیم گرفته توی یه روز تعطیل و داخل یه میدون ِ خالی از رقیب ، کم فروشی ها و بی اعتنایی های روزای دیگه رو جبران کنه . همچین روزنامه ای حاضره به هر چیزی چنگ بزنه تا یه کم بیشتر بفروشه ، یه کم بیشتر خونده بشه ، و در نهایت ، تا به اون هدف مقدسش برسه ... باقی موندن ! ، « جاودانگی » . حالا اینکه شما در مورد وبلاگی که صبح جمعه بروز میشه چه فکری میکنید ، دیگه به خودتون بر میگرده . نویسنده ی اون وبلاگ فقط می تونه امیدوار باشه توی برداشتتون کمی از فرهیخته گیتونو هم دخالت میدین ، همین .

۲.   بعضی ها مدام شانس میارن . تمام درا به روشون بازه یا حتی بهتره بگم ، اصلاً جلوشون دری نیست که بخواد باز باشه یا بسته . زندگی براشون بیشتر شبیه یه راهرو سنگفرش ِ نورگیر ِ گل و گشاد و باصفائیه که بطرز هوشمندانه ای هروقت بخوان بپیچند ، با اونا می پیچه ، و هر وقت بخوان استراحت کنن ، براشون یه نیمکت ِ دلچسب آماده می کنه ، تازه حتم دارم که آخر این راهرو صاف می خوره به وسط بهشت ! یعنی هم اینطرف ، هم اونطرف ... راستش فکر کردن به این چیزا برای من آخر و عاقبت خوبی نداره . به نتیجه گیری های ناخوشایندی ختم میشه که پدربزرگم بهشون میگه حرفای کفر آمیز . اغلب به این قسمت از ماجرا که می رسیم ، برای یه مدت از خونه اش بیرونم میکنه تا احیاناً  اگه رعد و برقی می خواد واسه نابودی من از آسمون فرود بیاد ، به خونه ی کوچولوش صدمه نزنه .

۳.   همین نزدیکیا جوونی رو می شناختم که یه روز تصمیم گرفت از پیله ی خستگی مدام و شاکی بودن همیشگی ش بیرون بیاد . بره تو کوچه و خیابونای شهر و یه تنه همه چیزو رنگی کنه ، اونم از اون رنگای شاد و فسفری ای که فقط توی فیلم های هالیوودی میشه دیده شون . برای شروع هم تصمیم گرفت از گربه ی رنگ و رو رفته و لاغری شروع کنه که داشت از جوب ِ وسط کوچه آب می خورد . سرخوشانه رو به گربه بشکنی زد و محکم گفت : « پیشته !! » ، گربه اما خیلی آروم سرشو بالا آورد ، همون جا حالت تهاجمی گرفت و با یه نفرت عجیب به جوونی که میشناختم خیره شد . می دونید ،  همین برخورد اول کافی بود تا قهرمان ما بفهمه تصمیم غیر عاقلانه اش عملی نیست ، یا دست کم به این آسونیا هم نیست . و خب ، اونم از همون جا دور زد و برگشت خونه .   

ایرانی ها در پاریس (5)

یه ایرانی هم بود بعد از دیدن پاریس یه مقاله نوشت توی اینترنت که آقا چیه شلوغش کردین خیابون شانزه لیزه ، شانزه لیزه . . . بعد توضیح داده بود که این خیابون هیچی نداره و خیابون ولیعصر تهران بمراتب قشنگتر و دیدنی تره و از این حرفا . همون شب رئیس جمهور فرانسه زنگ زده بود بهش که آجر کردن نون مردم جاهای دیگه هیچوقت توی مرام شما ایرانیای جوونمرد نبوده و ما فرانسوی ها به همین خاطر همیشه  ارادت داشتیم خدمت شما و خلاصه از این جور چاخانا . اون ایرانیه هم آخرش کوتاه اومد و نوشته رو برداشت .

ایرانی ها در پاریس (4)

یه ایرانی ِ بیکار دیگه هم بود ، هفت روز پاریس موند . توی این مدت هم ، هر روز یه ساعت رفت گورستان پرلاشز سر قبر صادق هدایت واسه گل گذاشتن و عرض ادب . خلاصه جوری شده بود که حتی اون مرحوم هم بهش عادت کرده بود و روز آخر خیلی به خودش فشار آورده بود که از زیر اونهمه خاک داد بزنه « نرو جوون ، داره بهمون خوش میگذره ، کجا می خوای بری تو ؟ »

ایرانی ها در پاریس (3)

 یه وبلاگ نویس ایرانی رو هم می شناختم ، واسه چند روز رفته بود پاریس . بعد شهردار پاریس کلی گله کرده بود که چرا بی خبر آخه ؟ می گفتین لااقل گاوی ، گوسفندی ، چیزی می کشتیم جلو پاتون .

ایرانی ها در پاریس (2)

یه ایرانی ِ دیگه هم بود توی پاریس ، خدا رحمتش کنه ! عمرشو داد به شما . شما هم عمرتونو بدین به بقیه تا همینطور سنت حسنه ی « داد و دهش » توی این مملکت زنده بمونه .

ايرانی ها در پاريس (1)

توی باغ بزرگ کاخ ورسای ، از این ماشینای توریستی ِ کوچیک ( ۴ نفره ) کرایه میدن ساعتی ۳۰ یورو . یه ایرانی بود از همین ماشینا کرایه کرده بود و توی همون محوطه داشت مسافر کشی می کرد ، خلاصه تا فهمیدن و از فرانسه دیپورتش کردن ، بار خودشو بسته بود .

یک کیلو روزنامه باطله ، 500 تومان

سفره های یه بار مصرف ما زمان دانشجویی ، صفحات روزنامه باطله بود که در کنار مزیت های کوچیک و بزرگ ، بعد از استفاده خیلی راحت جمع و جور می شدن و می افتادن توی سطل زباله . اغلب هم سعی می کردیم اطلاعات یا کیهان بخریم ، نه اینکه ابعاد صفحاتشون بزرگتر از بقیه بود ، بهتر جمع شلوغ ما رو پوشش می داد . حالا بعد از اونهمه سال دیروز رفته بودم روزنامه بخرم ، خورده نداشت ، انگشتشو گرفته بود سمت بسته ی آدامس ها که یعنی بقیه شو بهت آدامس بدم ؟ منم نفهمیدم چی شد که گفتم نه ، بقیه شو روزنامه باطله بده ! ترجیحاً هم اطلاعات یا کیهان . وقتی هم پرسید که حالا چرا اطلاعات و کیهان ؟ نگفتم بهش چون پهن ترن ! به نظرم پهنی دیگه نمی تونست دلیل قابل قبولی باشه . در عوض بهش گفتم ، چون هنوز بیشتر صفحاتشون سیاه و سفید موندن ، بهش گفتم از نظر من دنیا اون زمانایی که هنوز رنگی نشده بود قابل قبول تر بود . احساسات ، کلمات ، ماجراها ، حتی فیلم ها رنگ و بوی واقعی تری داشتند ، اصلاً مزه داشت دنیا . قصه ها بهتر شروع می شدن ، قشنگ تر تموم می شدن و . . . بعد هم که دیدم نمی فهمه دارم چی میگم ، تازه علاقه ای هم نداره که بفهمه ، دسته روزنامه های باطله رو زدم زیر بغلم و دور شدم .