یه ایرانی ِ بیکار دیگه هم بود ، هفت روز پاریس موند . توی این مدت هم ، هر روز یه ساعت رفت گورستان پرلاشز سر قبر صادق هدایت واسه گل گذاشتن و عرض ادب . خلاصه جوری شده بود که حتی اون مرحوم هم بهش عادت کرده بود و روز آخر خیلی به خودش فشار آورده بود که از زیر اونهمه خاک داد بزنه « نرو جوون ، داره بهمون خوش میگذره ، کجا می خوای بری تو ؟ »