جایی خوانده بودم که بعضی از آمریکائیها با ماشین هایشان رابطه ای احساسی برقرار می کنند . برایش اسم انتخاب می کنند و ماشین ارج و قربی پیدا می کند در حد یکی از اعضاء خانواده . اما شاید هیچوقت تصور نمی کردم چنین رابطه ی تا حدودی عجیب را خودم هم تجربه کنم . درواقع همه چیز از یک شوخی شروع شد . از موقعی که آن جوانک ِ مغازه تزئیناتی خودرو ، بعد از نصب پخش ماشین ، آرم سفید رنگی را هم درست آن وسط ، پائین شیشه عقب چسباند که رویش به انگلیسی نوشته شده بود « victor » . و خب با این کارش ناخواسته به پژو ۴۰۵ نقره ای رنگ و رینگ اسپرت من هویت داد ، برایش اسم انتخاب کرد ، « ویکتور » .

پژو ۴۰۵ ماشین زیبایی نیست . یعنی با توجه به ذائقه ی امروز مردم ، حتی می توان آن را تا حدودی زشت هم دانست . اما انصافاً ویکتور من ، البته از نمای بغل ، با آن رینگ های پره ای اسپرت و آن زه های پهن و سیاه رنگ وسط درب ها ، که نقش بسته اند بر زمینه ای رویایی و نقره فام ، آنقدر خواستنی و چشم نواز هست که ناخودآگاه عاشقت کند . ناخودآگاه وادارت کند بروی جلو و با انگشتانت به آرامی لمسش کنی ، بویش کنی ، تحسینش کنی در دل .

البته اوضاع برای من و ویکتور همیشه به شاعرانگی اینجا روی کاغذ نیست . شاید این از بدشانسی ماشین خوب و بی نقصی همچون ویکتور باشد که راننده اش آدم بی حوصله و دائم الخسته ای چون من شده است . آدمی که تصمیم به انجام کاری هم که می گیرد ، چشمانش را می بندد و بی توجه به پیرامون ، با عجله می خواهد آن کار را انجام دهد و برگردد خانه ! که طبیعتاً نتیجه اش برای ویکتور می شود تنها گاز دادن و گاز دادن و گاز دادن . نه فرصتی برای لذت بردن از زندگی ، نه امکانی برای همصحبتی با دیگر ماشینها و بالاخره نه حتی اعلام رضایتی از سوی راننده و شنیدن یک خسته نباشید . در واقع ویکتور حتی بندرت در زندگی اش دیده می شود . گاهاً که ماشین را می کوبم به جایی ، یا وارد راه صعب العبوری می شوم که حتی چهارپاها هم به سختی از آن عبور می کنند ؛ فقط اینجور مواقع است که نگاه پاک و معصومانه ی ویکتور را روی خودم حس می کنم . اینکه مصمم و بی دلخوری با چشمانش به من می گوید « خب ، من منتظرم ، دستور بعدی چیست ؟ » و درست همینجاست که دلم می لرزد . از صمیم قلب هوس می کنم این موجود مهربان و وفادار را به آغوش بکشم ( حالا هر چقدر هم که موتورش داغ باشد ) و با صدایی لرزان بگویم « اوه ویکتور ، ویکتور عزیزم ، منو ببخش ، من با تو خوب نبودم » یا « تو لیاقت بهتر از منو داشتی » . اما این عذر خواهی ، یا این قبیل عذرخواهی ها ، دیگر به چه کار می آیند ؟ ویکتور عمرش را به پای من گذاشته و پیر شده است ، اما نه آنطور که شایسته اش بود .

و حالا ، برای منی که به این فکر افتاده ام چرا سالهاست زندگی ام راکد مانده و بی تغییر ، ویکتور شده نماد تمام این ناکامی ها . آن حلقه ی محکمی که نمی گذارد ارتباط من با گذشته قطع شود . ویکتور ، این موجود نازنین ، این موجود بی نظیر ، که حتی یکبار نشد مرا در میانه ی راهی به دردسر بیاندازد ، که چه خاطراتی ، چه تصادفاتی ، چه خنده ها و چه گریه هایی را با هم از سر نگذراندیم ، تبدیل شده به عاملی که جلو تغییر و پیشرفت را گرفته . کار دنیا را ببین ، راست گفته اند که اینجا جای مناسبی برای دل بستن نیست . همین روزهاست که او را بفروشم . فکرم با این توجیه آرام می شود که این اسب پیر را اگر روزی ، کسی قرار باشد با یک شلیک خلاص کند ، دوست ندارم آن شخص من باشم .