...

با « جسیکا  ترنر » ، از گروه مشاوران حقوقی خانواده ی سلطنتی انگلیس ، توی سفر سال گذشته ام به توکیو آشنا شدم . یه دختر نه چندان زیبا اما فوق العاده پر انرژی و بذله گو . دوستی ما از اون چند روز با هم بودن ، میون باغ های گیلاس ِ یوکوهاما ، دوام بیشتری آورد و هر چند دیگه نتونستیم همدیگه رو از نزدیک ببینیم ، اما ارتباط اینترنتی مونو حفظ کردیم . اول ِ صبح دیروز ( نصفه شب توی لندن در واقع ) بعد از دو ماه بی خبری ، آیکون یاهو مسنجرش روشن بود و تا من بخوام آنلاین بشم ، چند تا آفلاین هم با مضمون « سلام ، کجایی ؟ » برام گذاشته بود .

امیر : سلام جس ، خدا بد نده ؟ چی شده ؟  
جسیکا  : به به ، شازده پسر ، بالاخره پیدات شد ، یادم باشه گوسفندی ، چیزی  نذر بدم .
امیر : خب نذر دادنم داره 
جسیکا  : هه هه ، خیالم راحت شد . هنوز همون امیر سابق و بی نمکی . اشکمو درآوردی .
امیر : از خوشحالی یا از ناراحتی ؟
جسیکا  : اشک ، اشک ِ شوقه پسر ... حالت چطوره ؟
امیر : حالم چندان تعریفی نیست .
جسیکا : میفهممت ، عوارض پیر پسر شدنه ، داغون میکنه آدمو
امیر : نه بابا ، اینجوریام نیست .
جسیکا : آره بابا ، دقیقاً همین جوریاست ، من خودم یه عمو داشتم که تا چهل سالگی . . .
امیر : گیر نده حالا ، خودت چطوری ؟ اینموقع شب ، توی نت چیکار میکنی ؟
جسیکا : دارم ورجه وورجه میکنم .
امیر : عبادت و نماز شب منظورته ؟
جسیکا  : عبادت کدومه ؟ مشغول چت کردن و fb بازی و  فریب دادن ِ پسرام .
امیر : چیزی هم به تور انداختی ؟
جسیکا  : از پسرا ؟
امیر : پ نه پ از ماهی ها 
جسیکا  : آره ، الان یه جوون ۲۳ ساله تو مشتمه .... چه کنیم دیگه .... همینم خودش غنیمته . 
       دارم فعلاً رو مخش کار میکنم بلکه زودتر بزرگ شه .
       نظرت چیه ؟
امیر : موافقم ، یه جورایی داری ریشه ای کار می کنی .
جسیکا  : اهوم ، تو چرا اینموقع صبح بیدار شدی ؟
امیر : از بد روزگار .
جسیکا  : بد روزگار باعث میشه آدم بیاد و با یه خانوم محترم چت کنه ؟
امیر : این قسمت ، تنها نکته ی مثبت ِ بد روزگاره .
جسیکا  : پس بد روزگار نکته ی مثبت هم داره .
امیر : بالاخره از قدیم گفتن هیچ خاری بدون گل نمیشه .
جسیکا  : بستگی به خار داره یا بستگی به گل ؟
امیر : بستگی به نظر تو داره ... هر چی تو بگی همونه .
جسیکا  : دست بردار
امیر : بی تعارف میگم
جسیکا  : اگه نظر منه ، میگم جمع کن پاشو بیا لندن ، قول میدم اوضات از این رو به اون رو بشه ، تازه سر و سامونم بگیری ، خودمم تا آخرش پشتتم .
امیر : ترسمم از همینه که تو پشتمی
جسیکا  :  هه هه هه ، با نمک ، من نمی دونم اون مملکت ِ تحت ِ تحریمتون چی داره که دو دستی چپسپیدی بهش ؟ اینجا پر شده از ایرونی جماعت ، موندم تو که دنیا دیده ای چرا پا نمیشی بیای ؟
امیر : داستانش طولانیه جس ، نسل ما هم طاقت شنیدن داستانای طولانی رو نداره ... قبول داری ؟
جسیکا  : با احترام باید بهت بگم داری چرت میگی ، هیچ داستان طولانی ای پشتش نیست ، دست بالا یه مقدار بهانه گیریای مسخره است و با عرض معذرت یه خورده .... گشادی ذاتی خاورمیانه ای .
 امیر : ممنونم ، بابت روشنگریت
جسیکا  : دلخور نشی اما واقعاً ... اصلاً ولش کن ، من با تو یه کاری داشتم که پاک یادم رفت .
امیر : امان از دست این جوونای ۲۳ ساله ، مگه حواس میزارن واسه آدم .
جسیکا  : هه هه هه ، یخ نکنی .
              ببین ، کاری که باهات داشتم اینه ، تو در جریان این قضیه ی پرنس ویلیام و کیت میدلتون هستی ؟
امیر : قضیه زیاد دارن ، کدوم یکیشونو میگی ؟
جسیکا  : همینی که رفتن فرانسه و بعد ل خ ت شدن و یه شیر پاک خورده ای ازشون عکس گرفته .
امیر : خب .
جسیکا  : هیچی دیگه ، یه روزنامه ی فرانسوی عکساشونو چاپ کرد ، بعدم یه روزنامه ی ایتالیایی ، حالا هم یه روزنامه دانمارکی گفته عکسا رو چاپ میکنم .
امیر : خب .
جسیکا  : هیچی دیگه ، اینجا اوضاع اساسی بهم ریخته ، ملکه داغونه ، یعنی خوف این هست که یهو سکته کنه و بره پیش باباش ، بعد به همه دستور داده هر طور شده جلو این قضیه رو بگیریم .
امیر : خب من چیکار می تونم بکنم .
 جسیکا  : دیروز باخبر شدیم سردبیر یه روزنامه ی محلی توی بندرعباس به اسم « صبح ساحل » هم تهدید کرده این عکسا رو چاپ میکنه ، می خوام بری پیشش و هر طور شده منصرفش کنی .
امیر :
جسیکا  : چیز خنده داری گفتم با نمک ؟ ببین ، ما حتی مجازیم اگه لازم شد به اینجور روزنامه ها پول بدیم ، یعنی از این بابتم دستت بازه .
امیر : چقدر ساده ای جس ، مثه اینکه یادت رفته اینجا ایرانه ، سردبیری که بخواد همچین عکسایی رو چاپ کنه باید فاتحه ی روزنامه شو بخونه .
جسیکا : جان من ؟ یعنی خطری نیست ؟
امیر : خیالت کاملاً راحت ، ناسلامتی ما اینجا واسه خودمون اصولی داریم
جسیکا : خیلی خب ، بهت اعتماد میکنم ، ولی تو رو خدا حواست باشه ، خبری شد خبرم کن .
امیر : باشه ، حتماً .
جسیکا : اکی ، امیر جون ببخش که وقتتو گرفتم ، کاری باری نداری ؟
امیر : خواهش میکنم جس ، خوش بگذره .
جسیکا :
امیر : 

...

بعضی وقتها ، با ماشین که از خیابان های پر از دست انداز شهر رد می شوم ، آرزو می کنم کاش همان لحظه شهردار بندرعباس را هم با طنابی بدور کمرش ، عقب ماشینم می کشیدم روی این آسفالت ها ؛ که بعد توی گذر از هر پستی و بلندی ، نشیمنگاهش قشنگ ساییده شود و قشنگ برایش ملموس شود این رنج و غم مردم .

...

اینروزها حالم خوب نیست . اعصاب ندارم . سرم مدام درد می کند . دردها هم بعد از اینکه آن مقاله را در مورد « رابطه ی مستقیم استرس ِ محیط کار با سکته ی مغزی » خواندم بیشتر شده اند . اصولاً من آدم « گوشی » ای هستم ، خدا نکند در مورد یک بیماری چیزی بشنوم یا بخوانم ، سریع همان نقطه از بدنم شروع می کند به درد کردن . مثلاً بعد از اینکه شنيدم فلان شخصیت معروف سرطان پروستات دارد ، درد خفیف و بی دلیلی پیچید توی پروستاتم ، آنهم با وجودی که نمی دانستم پروستات کجای آدم است ، یا وقتی دوستی درباره ی دیسک کمرش با من صحبت کرد ، تا مدتها ستون فقراتم چنان درد می کرد که از زندگی سير شده بودم ؛ دیگر با گفتن مصیبتی که بعد از فهمیدن جزئیات ِ بیماری بواسیر کشیدم ، سرتان را درد نمی آورم ، حکایتی که بقول معروف « مسلمان نشنود ، کافر نبیند » . اصلاً یکی از دلایلی که سمت مواد مخدر هم نرفتم همین بی جنبه گی ام بود ، ترسیدم بعد از حتی یکبار استعمال آزمايشی ، بدنم بی آبرویی درآورد ، که « ای خدا ، ای مردم ، من دیگه معتاد شدم ، تموم استخونام دارن درد می کنن ، منو ببندید به تخت ! » . بنابراین چکیده ی تجربه ی تمام این سالهایم شده این « هر چه کمتر بدانی ، کمتر درد میکشی . »

ذکر مناقب بیل کلینتون توسط همسرش هیلاری در جمع ایرانی های مقیم لوس آنجلس

« خانوم ها ، آقایون . یکی از خواننده های شما ایرونیا که الان اسمش خاطرم نیست ، یه ترانه داره با این مطلع :

لای لا لای ، لا لای لای  ـ-ـ-ـ-ـ لا لای لا لای لا لای لای ...
ای گل رویایی ، ای مظهر زیبایی  ـ-ـ-ـ-ـ  تو عروس شهر افسانه هایی ... الی آخر

می خوام اعتراف کنم وقتی این ترانه رو می شنوم یا زمزمه اش میکنم ، ناخودآگاه رقصم میگیره ! درست مثل اون زمانایی که یادم می افته بیل کلینتون ، این مرد شگفت انگیز ، این هنرمند چیره دست ِ دنیای سیاست ، شوهر منه ، شوهر من ، و نه کس دیگه . بله درست فهمیدید ، می خوام از شوهرم بگم ، و نه فقط گفتن ساده ، که درواقع می خوام ازش تعریف بکنم . می دونید ، اولین درسی که یه سیاستمدار یاد میگیره ، کنترل احساساتشه . خندیدن ، گریه کردن ، انقباض و انبساط ماهیچه های صورت ، همه و همه باید بی تاثیر از احساسات و عواطف ، فقط در خدمت اهداف سیاسی فرد باشه . اما باز اجازه بدید اعتراف کنم ، دستام همیشه در مقابل این آدم [ به عکس بزرگ بیل کلینتون در پشت سرش اشاره میکند ] بالاست . جلوش کم میارم و نمی تونم خودمو کنترل کنم [ می خندد ] . اونقدر ژست های سیاسیش تمیز و در عین حال اغراق آمیزه که چاره ای جز خنده برام نمی مونه . یه بار حین یه سخنرانی توی گوشش گفتم « بیل ، تو شیطونو هم درس میدی » آروم بهم گفت « اونجا رو ببین » دیدم خود شیطون گوشه ی سالن افتاده رو زمین ، دستاشو گذاشته رو شکمش و داره از خنده کف و خون بالا میاره . شوهر من همچین آدمیه . جوری به مردم دروغ میگه که همه سرمست میشن . یعنی از تو چشماشون بوضوح این جمله ها رو می تونی بخونی « می دونیم داری بهمون دروغ میگی ، اما بازم بگو ، ما عاشقتیم بیل » خب منم عاشقشم [ دوباره می خندد ] حالا درسته یه سری مشکلات اخلاقی هم داره ، اما خدا وکیلی کیه که مشکل نداشته باشه ، هان ؟ عوضش تنها رئیس جمهور معاصری بوده که رفاهو به امریکا برگردوند ، تراز تجاری کشور رو بعد از مدتها مثبت کرد و بالاخره کاری کرد که مردم دنیا از بی جنگی و آرامش یه نفس راحت بکشن . در پایان بزارید یه بار دیگه روشن کنم که شوهر من یه نابغه است . خیلیا خواستن جلوشو بگیرن اما اون وظایفشو به نحو احسن انجام داد و به پشتوانه ی همین کاراش ، خونواده ی ما الان کاملاً احساس سربلندی میکنه . راستی ، اسم اون خواننده تون یادم اومد ، امید ، فوق العاده است این امید ، عاشقشم . اصلاً شما ایرونیا همه تون فوق العاده ائین ، عاشق همه تونم .

[ با دست برای جمعیت بوس می فرستد ، حضار هم دیوانه وار تشویقش می کنند ]

                                 

 

 

مشاغل تجربه شده ( قسمت دوم )

« روبرتو گاناردی » یه توریست ۳۵ ساله ی ایتالیایی بود که در ادامه ی برنامه ی جهانگردیش ، خودشو با کشتی از دبی به بندرعباس رسونده بود . شروع ماجرایی که باعث آشنایی من با روبرتو و بعد از اون با خواهر بینهایت زیبا و مجردش ، ماریا شد هم بر می گشت به ساعت ۲۳ شب هفدهم آوریل ۲۰۱۲ . اونموقعی که روبرتو توی یکی از فست فود فروشی های بلوار ساحلی بندرعباس ، تصمیم گرفت ساندویچ همبرگرش رو بجای نوشابه یا دوغ ، با شیر بخوره !! شیری که از قضای روزگار تولید شرکت « دامپروران جنوب » بود ( شرکتی کوچک در حومه بندرعباس و با اشتغالزایی برای ۹۵ نفر بصورت مستقیم و غیر مستقیم )  و متاسفانه تاریخ انقضاش دقیقاً تا پایان همون روز هفدهم آوریل . ساعت یک نصفه شب ، روبرتو رو بعلت مسمومیت شدید به اورژانس بیمارستان می رسونند ؛ سیستم گوارشیش داغون شده بود و اگه زیادی خوش شانس نبود ، ایتالیا یکی از اتباع خوش قیافه شو از دست میداد و ماریای زیبا تا مدتها داغدار میشد . اما خب ، این اتفاق نیفتاد . یه هفته بعد حال روبرتو خوب شد و اون بلافاصله توی دادگاه علیه شرکت « دامپروران جنوب » با درخواست دریافت غرامت ۲۰۰ هزار دلاری ، اقامه ی دعوی کرد . توی همین مدت هم ماریای نگران خودشو به بالین برادر رسونده بود و حالا این دو تا ایتالیایی که بعداً مشخص شد وضع مالی زیاد خوبی هم نداشتند ، مصمم شدند هر طور شده این مبلغ رو از شرکت مسئولیت نشناس ایرانی بگیرند تا برای همه مشخص بشه بازی کردن با جون آدما عواقب سنگینی داره .

این پرونده به من ارجاع شد ، درواقع اولین پرونده ی من بود که به تازگی با یه لیسانس کاملاً غیر مرتبط و البته با داشتن یه تعداد آشنای گردن کلفت ، بعنوان کارشناس تغذیه ی دادگستری استخدام شده بودم . حتماً تصدیق می کنید که پرونده ی فوق العاده سنگینی بوده ، چون یه طرفش مسئله ی منافع ملی در میون بود و یه طرف دیگه اش هم ماریای زیبا و البته مجرد . برای همین خیلی امیدوار بودم روند دادرسی به سمتی نره که گزارش من بخواد تاثیر گذار باشه ، ولی متاسفانه همیشه کارا اونجور که ما دلمون می خواد پیش نمیره . توی همون جلسه ی اول دادگاه ، وکیل شرکت « دامپروران جنوب » ادعای مقصر بودن شرکت خودش رو کاملاً رد کرد و گفت اتفاقی که منجر به مسمومیت روبرتوی ایتالیایی شده ، بدون شک بعد از ساعت ۲۴ و یعنی بعد از تموم شدن مدت مجاز اعلام شده برای مصرف اون شیر رخ داده . کارشناس پزشکی قانونی هم اینطور نظر داد که هر چند نمیشه با قطعیت در مورد این پرونده صحبت کرد اما اولاً کدوم آدم سالمی ساندویچ همبرگر رو با شیر می خوره ؟ و ثانیاً شواهد نشون میده مسمومیت زمانی رخ داده که حجم شیر ، معده ی روبرتو رو به سمت روده ی کوچیک اون ترک کرده بوده ، که در اینصورت بدون شک ساعت از ۲۴ گذشته . در انتهاء هم نوبت رسید به گزارش سرنوشت ساز من ، همون چیزی که نگرانش بودم . یه قسمت دادگاه خواهر و برادری بودن که تازه باهاشون آشنا شده بودم ، شام شب قبل رو با هم توی روستوران « بوفه لذیذ » خورده بودیم ، ماریا بهم گفته بود که توی همین مدت چقدر عاشق ایرانیا شده و چقدر دوست داره بیاد اینجا زندگی کنه ... و قسمت دیگه ی دادگاه ، کارگرای شرکت « دامپروران جنوب » با خانواده هاشون نشسته بودن ، یه تعدادشون بچه های کوچیکشونو هم با خودشون اورده بودن ، بچه های با نمکی که به همه حتی غریبه ها لبخند می زدند .

دردسرتون ندم ، بعد از رای دادگاه ، شرکت « دامپروران جنوب » ورشکست شد ، من و ماریا ازدواج کردیم و توی مدت کوتاهی که بندرعباس بودیم ، یه عده ناشناس دو بار سعی کردن ماشینمون رو با بمب منفجر کنن ، ما هم مجبور شدیم بیایم ایتالیا ، الان هم دارم این وبلاگو از داخل یه آپارتمان نقلی توی حومه ی رم آپدیت میکنم و راستش ، دلم بد جوری تنگ شده برای ایران ، برای شما ، برای یه دل ِ سیر  فارسی حرف زدن .  

ماجرای دردناک ِ تونی

هفته ی پیش ، تونی اسکات ، کارگردان معروف هالیوود ، از روی یه پل پرید و خودشو کشت . برای من این خبر ، خبر ناراحت کننده ای بود ، جوری که تا مدتها خلقمو تنگ کرد و از خورد و خوراک انداختم . حالا نه بخاطر اینکه مثلاً اول ابتدایی رو با تونی اسکات همکلاس بودم و یادم میاد معدود دفعاتی که بندرعباس بارون میومد ، با همدیگه چکمه می پوشیدیم و توی راه مدرسه ، هر جا آب جمع شده بود ، می رفتیم وسطش و شلپ شلوپی راه مینداختیم که بیا و ببین . نه ، درواقع صنمی با تونی نداشتم . مسئله اصلی برام اینه : چی میشه که آدمی در اندازه های تونی اسکات دست به همچین کاری می زنه ؟ و کدوم مرزی هست که آدم باید به اون برسه ( یا نرسه ) که دیگه خیالش از بابت انجام ندادن این فعل راحت بشه ؟
راستش خوب که نگاه بکنیم ، می بینیم زندگی ما پر شده از آدمایی که مستعد خودکشی اند ؛ مردی که زنش خونه رو براش جهنم کرده ، دختری که از کارش متنفره و کار دیگه ای هم پیدا نمیکنه ، کارگری که با انبوه اقساط پرداخت نشده اش از کارش اخراج میشه ، جوون علافی که هیچ هنری نداره جز فکر کردن به چیستی و چرایی زندگی ، پیرزنی که بعد از یه آزمایش ساده متوجه میشه آنزیم های کبدی اش خیلی بالاست . . . همه ی اینا مستعد خودکشی اند ، از عاقبت همه ی اینا ، که گذاشتن زندگی براشون  « باری به هر جهت » بره جلو ، باید ترسید ؛ ولی تونی اسکات چرا ؟ یه آدم موفق که برای خودش کلی هدف و رویا داشته و به خیلی از اونها هم رسیده ، اون دیگه چرا ؟ 
بنظر من ماجرای تونی اسکات مسئله خودکشی رو پیچیده تر از قبل کرده ، یعنی دیگه راحت نمیشه این مسئله رو توضیح داد .