...
اینروزها حالم خوب نیست . اعصاب ندارم . سرم مدام درد می کند . دردها هم بعد از اینکه آن مقاله را در مورد « رابطه ی مستقیم استرس ِ محیط کار با سکته ی مغزی » خواندم بیشتر شده اند . اصولاً من آدم « گوشی » ای هستم ، خدا نکند در مورد یک بیماری چیزی بشنوم یا بخوانم ، سریع همان نقطه از بدنم شروع می کند به درد کردن . مثلاً بعد از اینکه شنيدم فلان شخصیت معروف سرطان پروستات دارد ، درد خفیف و بی دلیلی پیچید توی پروستاتم ، آنهم با وجودی که نمی دانستم پروستات کجای آدم است ، یا وقتی دوستی درباره ی دیسک کمرش با من صحبت کرد ، تا مدتها ستون فقراتم چنان درد می کرد که از زندگی سير شده بودم ؛ دیگر با گفتن مصیبتی که بعد از فهمیدن جزئیات ِ بیماری بواسیر کشیدم ، سرتان را درد نمی آورم ، حکایتی که بقول معروف « مسلمان نشنود ، کافر نبیند » . اصلاً یکی از دلایلی که سمت مواد مخدر هم نرفتم همین بی جنبه گی ام بود ، ترسیدم بعد از حتی یکبار استعمال آزمايشی ، بدنم بی آبرویی درآورد ، که « ای خدا ، ای مردم ، من دیگه معتاد شدم ، تموم استخونام دارن درد می کنن ، منو ببندید به تخت ! » . بنابراین چکیده ی تجربه ی تمام این سالهایم شده این « هر چه کمتر بدانی ، کمتر درد میکشی . »
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »