اشتباهی ( قسمت دوم )
توانایی درک و تحلیل ِ فلسفه ی حاکم بر رفتار رسانه ها همیشه برای من در حد یک آرزو بوده ، اینکه آنها دقیقاً چه موقع به صورت گله ای به یک موضوع خبری خاص توجه نشان می دهند و در زمانی اندک به بزرگترین دغدغه ی افکار عمومی تبدیلش می کنند . مورد ترور « آگوستین زاوالا » بدست گانگسترهای « تیجووآنا » هم بطرز اعجاب آوری به همین شکل در کانون توجهات قرار گرفت ؛ آنهم در حالیکه هر روز و هر ساعت ، در چهار گوشه ی دنیا ( یا نه حتی در خود همین مکزیک ) انسانهایی کشته می شدند که از نظر کشش داستانی ، ماجرایشان به مراتب جذاب تر و پیچیده تر از مورد آگوستین زاوالای ما بود . حالا بیمارستان « سنت خوان » جایی که پزشکان در تلاش بودند آن سه ، چهار گلوله ای که هنوز در بدن آگوستین باقی مانده بودند را بیرون بکشند ، مملو شده بود از جمعیت ، مملو شده بود از خبرنگار ، از دسته های گل ، از جعبه های کادو ، از پاکت نامه های بچه مدرسه ای ها با آن خط خرچنگ قورباغه شان . عده ای نوجوان و جوان 15 تا 25 ساله هم هر شب جلو همین بیمارستان شمع روشن می کردند و با چشمان اشکبار برایش دعا می خواندند . ( انسان به اشتباه می افتاد نکند آنی که در بستر ، با مرگ دست و پنجه نرم می کند ، رهبر استقلال مکزیک است و نه یک دانشجوی کوتاه قد و ریقو ) روزنامه ها ، برنامه های تلویزیونی ، رادیویی ، فضاهای مجازی ، همه و همه بخش عمده ای از محتوی شان را به این موضوع و حواشی مربوط به آن اختصاص داده بودند . زندگی « زاوالاها » در چشم بهم زدنی شخم زده شد و اجدادشان از زیر خاک به صفحات تلویزیون آمدند و شدند هر کدام سوپر استاری . اینکه از کجا می آمدند و به کجا می خواستند بروند و کجاها اتراق کرده بودند و ... آگوستین برای مردم شده بود قهرمانی تازه ، انگار مکزیک چشمانش را به او دوخته بود . آگوستینی که حالش داشت آرام آرام خوب میشد ، به هوش آمده بود و حتی کم کم داشت سعی می کرد به دوربین ها لبخند بزند . در این میان بیشترین گرد و خاک از سمت پدرش « آلخاندرو زاوالا » به هوا بر می خاست . راستش من تا قبل از اینکه خودم مصاحبه ی زنده تلویزیونی اش را ندیده بودم ، کلماتی که از قول او در روزنامه ها چاپ میشد را باور نمی کردم . پیرمرد طوری حرف میزد که انگار پسرش یگانه قربانی مظلوم تاریخ بشریت شده . آنهم چه کسی ، آلخاندرو ، معلم بازنشسته ای که تا پیش از این مردی معتدل و جا افتاده بنظر می آمد . ( اما خب ، در دنیایی زندگی می کنیم که دیگر سر زدن هر فعل و گفتن هر حرفی ، از هر کسی ، نباید متعجبمان کند ) در جو روانی ای که بوجود آمده بود حتی نمیشد به او نزدیک شد و خیلی آهسته زیر گوشش گفت که « مرد حسابی چرا اینقدر شلوغش میکنی ؟ شکر خدا پسرت که سالم مونده ، دیگه دردت چیه ؟ »
بعد ، چند روزی که گذشت ، عده ای آدم بیکار و فضول ( که البته در هر جامعه ای وجود دارند ) توی کافی شاپ ها و رستوران ها شروع کردند به پچ پچ کردن در مورد قانون مشهور گروه « تیجووآنا » . همانی که می گفت « تیجووآنا کار نیمه تمام باقی نمی گذارد » که البته راست می گفتند ! چنین قانونی وجود داشت و کسان بسیاری بودند که در بار اول و یا حتی در بار دوم از دست آدمکش های تیجووآنا فرار می کردند اما بالاخره به دام می افتادند و فرصت دیدار با خالق بزرگشان را پیدا می کردند . می دانید ، باندهای مافیایی اگر چنین قوانین داخلی سفت و سختی را اجرا نکنند ، بعلت ماهیت فعالیت هایشان ، دیگر سنگ روی سنگشان بند نمی شود . ولی سوال اینجا بود که آیا ترور ناموفق یک شخص اشتباهی هم جزو کارهای « نیمه تمام » دسته بندی میشد ؟
پچ پچ های میان مردم خیلی زود به سوژه ی مورد علاقه ی رسانه ها تبدیل شد . رسانه ها ( و نه فقط رسانه ها که حتی مردم عادی ) زیاد از داستان های یک خطی خوششان نمی آید . آنها عاشق گره های داستانند ، هر چه گره بیشتر ، هیجان و جذابیت هم بیشتر ! این شد که جو به یکباره برگشت ، مثل اینکه دیگر همه دوست داشتند تیجووآنا کارش را تمام کند و فقط این برایشان مهم بود که چطور می خواهد کارش را تمام کند . رسانه های مکزیک یک صدا و با فونت بزرگ می پرسیدند « آیا تیجووآنا کارش را تمام می کند ؟ » ، درست شبیه یک کارت دعوت ِ هوشمندانه برای گانگسترها .

این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »