کلبه ی متروک
با عرض پوزش ،
این وبلاگ بعلت وجود پاره ای از مشکلات ، به فعالیت خود خاتمه می دهد . بی شک قدردانی از همراهی صمیمانه ی شما دوستان عزیز در این مدت ، با چند کلمه ی ساده امکانپذیر نیست ، اما به هرحال :
ممنونم و خدا نگهدار .
با عرض پوزش ،
این وبلاگ بعلت وجود پاره ای از مشکلات ، به فعالیت خود خاتمه می دهد . بی شک قدردانی از همراهی صمیمانه ی شما دوستان عزیز در این مدت ، با چند کلمه ی ساده امکانپذیر نیست ، اما به هرحال :
ممنونم و خدا نگهدار .
یه شب دلگیر ِ زمستونی ، یه دختر جوون و زیبا ، وایستاده بود روبروی آینه ی روشویی و طبق معمول ، با چشمای پر از اشک ، خیره شده بود به تصویر خودش و داشت گله میکرد از زمین و آسمون و كوه و ابر و باد و مه و خورشید و . . . بیشتر از همه دلش از اون پسره ی احمق اما خوش تیپ و خوش قیافه ای پر بود که هیچ رقمه نمی تونست رفتار عجیبشو توجیه کنه . خلاصه توی همین اثناء بود که یه قطره ی بزرگ ِ اشک ، از رو گونه هاش قل خورد و افتاد توی سینک روشویی . . .
آره ، قطره اشک ِ بزرگ از رو گونه هاش قل خورد و افتاد داخل سینک روشویی و از توی مجرای خروج آب رفت پائین و پائین تر ... و همینطور که مسیرشو توی لوله ها ادامه می داد و دوربین ، دختره ی پاراگراف بالا رو کاملاً فراموش کرده بود و داشت پا به پاش می اومد جلو ، یهو خودشو توی سیستم یکپارچه ی فاضلاب شهری دید ، و درست اینجا بود که خیلی طبیعی ، عظمت و شکوه اون سیستم ، مجبورش کرد توی دلش بگه « وای خدای من ، سازمان آب و فاضلاب ِ شهری ِ بندرعباس عجب سنگ تمومی گذاشته این پائین »
از اون طرف ، ورود قطره اشک داستان ِ ما به داخل مجرای فاضلاب ، غلغله ای درست کرد اون تو ، اون تویی که تا قبل از این كاملاً تاریک بود و بی داستان . تیکه پارچه ی کهنه ای که گیر کرده بود به دیواره ی لوله ، خیلی آروم به بقیه گفت « شرط میبندم از تو سیستم فاضلاب ِ خونه ی یه از ما بهترون اومده پائین » یه دسته جلبک هم در تایید حرفای تیکه پارچه گفت « چقدر هم شفاف و ملوسه بد مصب » موش زشت و بد ترکیب اما در عین حال واقع بينی هم که داشت اون دور و برا شنا میکرد ولی جواب داد « خب بر فرض که اینطور باشه ، این پائین مگه این چیزا ديگه اهمیتی داره ؟... آخه کی می خواین اینا رو بفهمین شماها ؟ » بعد هم که دید کسی جوابشو نداد رو کرد به من و با لحن بدی گفت « تو دیگه دنبال چی هستی این وسط ؟ اونهمه سوژه ی نابو اون بالا ول کردی ، اومدی این پائین که مثلاً چیو ثابت کنی ؟ » من که جا خورده بودم ، سعی کردم بهش توضیح بدم نسبت به خواننده هام تعهداتی دارم که یکیش به سرانجام رسوندن ماجراهاست . درواقع یه جورایی حالیش کردم که چاره ای نیست جز اینکه برم و ببینم سرنوشت این اشکه چی میشه بالاخره . اما از اونجایی که موش یه جور حیوونه ، و حالی کردن یه مفهوم به یه حیوون فرآیند ِ وقت گیریه ، تا به خودم اومدم ، دیدم اشکه با جریان آروم فاضلاب کیلومترها طی کرده و رسیده به دریا ، اونجا هم بلافاصله یه صدف ِ مروارید ساز ِگرسنه بلعیدتش تا این ماجرا در بهترین حالت ممکن تموم بشه . کاملاً happy end . البته توی این پایان بندی توصیه ی اون دستمون هم بی تاثیر نبود که گفت : اشک ِ چشم یه دختر عاشق ، خیلی حرمت داره رفیق ، خیلی .
تقریباً ثابت شده است که مرغ های دریایی ِ بالغ ، هر جای دنیا که باشند یک شکل و یک قیافه اند . هیچکدامشان دچار اضافه وزن یا مصائبی همچون بالا بودن کلسترول و چربی خون نمی شوند ، اخلاقیات برایشان یک مفهوم واحد دارد و همگی به خوبی به مسائل خانوادگی واقف و به آن پایبندند . زندگی روزانه را از یک ساعت مشخص شروع می کنند ، بدنبال غذا می گردند ، مبارزه می کنند ، به روابط اجتماعی خود سر و سامان می دهند ، استراحت می کنند و به موقع خودشان را تخلیه می کنند . جالب این که در انجام همه ی این کارها ذره ای شوخی ندارند ، درست شبیه سربازان آلمانی ِ هفتاد سال پیش ، کاملاً جدی و بی احساس . در ضمن ، فرقی هم نمی کند که بزرگ شده ی مارسی ِ فرانسه باشند یا کیپ تاون ِ آفریقای جنوبی یا یوکوهامای ژاپن . همینطور اهمیتی ندارد که کسی مثلاً در کپنهاگ ِ دانمارک ، یکی شان را « جاناتان لیوینگستون » صدا بزند ، یا در بندرعباس ِ ایران دیگری شان را « رامین مجتهد زاده » . با این وجود زندگی ِ مرغ دریایی ، رامین مجتهد زاده ، کیفیتی عجیب و استثنائی دارد که او را از تمام همنوعانش متمایز می کند .
رامین مجتهد زاده یکی از آن مرغ های دریایی است که خودش را روی مخزن شماره ۱۶ شرکت پخش فرآورده های نفتی بندرعباس راحت می کند و علاقه ی من به او و شخصیتش از همین جا شکل گرفت .
شاید باورش کمی سخت باشد اما باید بگویم آقای مجتهد زاده یک مرغ دریایی ِ خسته است ! و خوشبختانه این روزها آنقدر موجود خسته دور و برمان ریخته که لزومی ندارد من این خسته بودن را برایتان توضیح دهم ، پس بدون ورود به جزئیات از آن عبور می کنیم . بله ، می گفتیم که آقای مجتهد زاده یک مرغ دریایی ِ خسته است ، از زندگی اش راضی نیست ، از تاهل اش راضی نیست ، از خودش راضی نیست ، و در واقع کمتر چیزی یا کسی یا حتی موقعیتی پیدا می شود تا او را برای مدت طولانی راضی نگه دارد . از آن طرف ، خانوم مجتهدزاده هم با وجود اینکه در ایام جوانی پاسور تیم والیبال دبیرستانشان بود ، خسته است ، یا بهتر است بگویم خسته به نظر می رسد * . اصولاً زن و شوهر ها بدون اینکه متوجه شوند ، به مرور شبیه هم می شوند ، توی لبخند زدنشان ، توی هیجان زدگی شان ، یا حتی توی موقعیت نشناسی برای تخلیه ی گاز های اضافی شکمشان . مجتهدزاده ها ، بچه دار نمی شوند . هر چند که به نظر من بچه ای هم اگر بود زیاد توفیری نمی کرد ، اما خب ، واضح است که موجودات مسئله دار برای توجیه بدبختی شان از جزئی ترین بهانه ها هم نمی گذرند . از طرفی آنها نمی دانند مشکل از کدامشان است ، یعنی طبق قراری که با هم و بعداً با دکترشان گذاشتند ، دکتر فقط مجاز بود بگوید « بچه دار نمی شوید و یکی از شما مشکل دارد » بدون اینکه مشخص کند کدام یکی ! حالا هر دو بسته به حال و هوایشان ، یا فکر می کنند مسبب بدبختی آن یکی دیگر هستند یا برعکس ، سیاه بختی شان را از آن یکی می دانند .
ادامه دارد . . .
۱. توی جنوبی که ما هستیم ، سرما زودتر از پارسال شروع شده ، کیفیتش بهتر شده و احتمالاً بادوام تر هم باشه . بخاری ها از توی انباری ها بیرون اومدن و لباسای گرم امیدوارن که بتونن مدت زمان بیشتری خودنمایی کنن . اما نکته ی نگران کننده ، کم شدن بارش بارون نسبت به پارساله ، جوری که دوباره ترس از خشکسالی شده دغدغه ی خیلی ها و از طرفی درستی این نظریه ی من یه بار دیگه در میدان عمل تایید میشه که « همه چیزو با هم دیگه نمیدن » ، یعنی هوامون سرده اما دریغ از یه قطره بارون ، شوهرم خوش قیافه و خوش تیپه اما دریغ از یه جو شعور ، رفتارم در حد یه لرد انگلیسیه اما دریغ از یه سکه ی سیاه ته جیبام . می دونید ، فکر کنم همین چیزاست که باعث میشه بعضی وقتا با یه لبخند رو کنیم به زندگی و آروم بگیم « عجب مسخره ای تو پسر »
۲. دوستم تا وقتی اینجا بود ، زیر علامت سوال بود ، همه کاراش ، همه چیزاش . خارج که رفت بهم خبر داد رفته زیر علامت تعجب . بعد دوباره بار و بندیلشو جمع کرد و برگشت ایران . حالا زیر هیچ علامتی نیست ، پاک ِ پاکه ، قدر پاکیشو هم می دونه .
۳. فکرم مشغوله ، که چرا یه اسب ، وقتی درد میکشه ، حالا به هر علتی ( شکستگی یکی از پاها ، زخمی شدن لگن ، . . . ) مثل ما آدما ننه من غریبم بازی در نمیاره ، آه ناله اش گوش آسمونو کر نمیکنه و مدام عربده نمیکشه که « خدایااااااا ، آخه چرا من !؟ » ، فقط و فقط چشماش درشت تر میشن ، ضربان قلبش میره بالا و تندتر نفس میکشه ، حتی زبون باز نمیکنه که بگه « آهای صاحب ِ بی معرفتی که با اون تفنگ لعنتی ت می خوای منو بقول خودت خلاص کنی ، یعنی آوردن یه دامپزشک اینقدر زحمت داره ؟؟ »
۴. توی جشن فارغ التحصیلی دانشگاه ، پسرا و دخترای شاد و خندون ، با هیجان تاکید میکردن « خواهشاً کسی یادش نره یه وقت » و برای محکم کاری همه رو مجبور میکردن گوشه ی دفتر یادگاری شون بنویسن که « ده سال بعد ، درست همین روز ، ساعت ۹ صبح ، مشهد مقدس ، صحن جمهوری ِ حرم اما رضا (ع) ، . . . » کسایی که هر کدمشون توی این مملکت پهناور از شهری بودن و خیلی هاشون همون موقع ها هم مستعد ازدواج و مشغله ی اضافی . . . حالا ده سال گذشته ، همون روز رسیده و ساعت ۹ صبح شده . توی صحن جمهوری ، از اون جمع شاد و خندون ، فقط یکی اومده ! که یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل تو دستشه ، تازه دنبال قیافه های آشنا هم میگرده و بهتره اضافه کنم که دل خوشی رو هم یدک میکشه انگار .
ساعت دو نصفه شبه ، من تازه خوابم برده که تلفن زنگ می خوره . از اونور خط صدای مضطرب یه دختر جوون میاد .
: سلام امیرعلی . منم « کیم سول سونگ » ، دختر « کیم جونگ ایل » رهبر کره شمالی .
با صدای خواب آلود جواب میدم : اوه ... کیم سول سونگ ، تویی !؟؟ حالت چطوره ؟
: منو ببخش ، می دونم که الان بندرعباس نصفه شبه ، اما باید باهات حرف میزدم ، راستش اتفاق مهمی افتاده [ و درست در همین لحظه بغضش ترکید ] امیرعلی بابام مرد ، بابای نازنینم مرد .
: صبر کن ببینم ! ... بابات مرد !!؟؟
: آره ، بابام مرد ، پشت و پناهم مرد ، عمود خیمه ی کره شکست ، مردم همه بی پدر شدن ، درست مثل من [ و همه ی اینا رو درحالی میگفت که بشدت داشت گریه میکرد ]
: تو مطمئنی ؟
: مطمئنم !!؟ من خودم پارچه ی سفیدو روی صورت نازنینش کشیدم ، اون دیگه رفت ، از بین ما پر کشید و رفت .
: سونگ آروم باش ... گوش کن ببین چی میگم ... سونگ با تو ام ... گوشِت با منه ؟ ... ببین ، ما توی زبون فارسی یه ضرب المثلی داریم که میگه « مرگ شتریه که در خونه ی همه می خوابه » و یه ضرب مثل دیگه هم هست که در ادامه اش میگه « دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره » تازه یه ضرب المثل دیگه هم داریم که به این قضیه ربط پیدا نمی کنه و من از گفتنش صرفنظر میکنم ... می دونی ؟ می خوام بگم ، توی این دنیا ، کیه که بخواد ادعا کنه من نامیرا هستم ؟ هان ؟ همه ی آدما میمیرن ، بلا استثناء ، فقط یه مقدار از نظر زمانی عقب و جلو داره ، همین ، حالا هم متاسفانه نوبت پدر تو بوده ... که خب ، چاره ای جز کنار اومدن باهاش نیست .
[ صدای هق هق ِ آرام از آن ور خط ]
: ببین سونگ ... توی این شرایط چشم خیلی ها به توئه ... نباید از خودت ضعف نشون بدی ، از طرفی ، الان وقتی نیست که فقط به فکر خودت باشی ، منظورم اینه که حال مادرت باید خیلی خراب تر از تو باشه ، باید بیشتر به فکر اون باشی تا خودت ، باید کمکش کنی تا با این شرایط جدید کنار بیاد .
[ صدای هق هق آن ور خط قطع شده ] : راست میگی ... می دونستم ، می دونستم صحبت با تو آرومم میکنه ، ممنونم [ صدای بالا کشیدن بینی از آن ور خط ] حق با توئه ، توی این موقعیت رفتار من کاملاً خودخواهانه بود . بازم متشکرم [ صدای بالا کشیدن ِ مجدد بینی از آن ور خط ] راستی پس فردا مراسم ختم پدره ، تو که می تونی خودتو برسونی ؟
: اوه ، نه متاسفانه ، یعنی حتی یه روزم مرخصی ندارم سونگ [ توی دلم میگم اگه داشتم هم مطمئناً بجای پیونگ یانگ می رفتم مالزی ]
: چه بد ... به هرحال ممنونم امیرعلی عزیز ، شبت بخیر .
: شب تو هم بخیر سونگ ِ شجاع .