مهندس و مرغ دریایی
روزی از روزها ، مهندس تعمیر و نگهداری ِ شرکت پخش فرآورده های نفتی بندرعباس ، طاقتش طاق شد و يكی از مرغهای دریایی را مخاطب قرار داد که : « آخر به من بگوئيد چرا شما مرغهای دریایی همه تان می آیید روی مخزن شماره ۱۶ می نشینید ؟ ما ۲۹ مخزن دیگر اینجا داریم شما عدل چسبیده ایید به این یکی ، پير مرا درآورده اييد ، از دستتان ضعف اعصاب گرفته ام ، نمی خواهم به سن و سال دارهایتان توهین کنم اما بالاخره بین تان بچه مرغ دریایی هم پیدا می شود ، بچه ها را هم كه می شناسید ، کنترلی بر دفع مواد از خودشان ندارند ، و راستش اين فضلۀ اسیدی شما سم است برای سقف های شناور مخازن ما ، خوردگی به بار می آورد ، اصلاً می دانید خوردگی چیست ؟ اصلاً فارسی متوجه می شوید ؟ » [ بعد قبل از اینکه این جمله اش را تمام کند که ] « مرا بگو که یاسین می خوانم توی گوش . . . » مرغ دریایی با صدای جیغ داری جواب داد : « تند نرو جوانك ، اسم خودت را گذاشته ایی مهندس و هِر را از بر تشخیص نمی دهی ، هنوز نمی دانی ما هم برای خودمان اصولی داریم ، اصلاً بگو ببينم شما توی خانه تان چند تا دستشویی دارید ؟ بد می کنیم کارمان را فقط روی یکی از مخازنتان انجام می دهیم ؟ دلت می خواهد به کل محوطه گند بزنیم ؟ [ بعد آخرین جمله اش را گفت و پرواز کرد ] « تحصیلکرده هایتان که اینطوری خام و کم تحمل باشند وای بحال باقی مردمتان . »
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »