یه شب دلگیر  ِ زمستونی ، یه دختر جوون و زیبا ، وایستاده بود روبروی آینه ی روشویی و طبق معمول ، با چشمای پر از اشک ، خیره شده بود به تصویر خودش و داشت گله میکرد از زمین و آسمون و كوه و ابر و باد و مه و خورشید و . . . بیشتر از همه دلش از اون پسره ی احمق اما خوش تیپ و خوش قیافه ای پر بود که هیچ رقمه نمی تونست رفتار عجیبشو توجیه کنه . خلاصه توی همین اثناء بود که یه قطره ی بزرگ ِ اشک ، از رو گونه هاش قل خورد و افتاد توی سینک روشویی . . .

آره ، قطره اشک ِ بزرگ از رو گونه هاش قل خورد و افتاد داخل سینک روشویی و از توی مجرای خروج آب رفت پائین و پائین تر ... و همینطور که مسیرشو توی لوله ها ادامه می داد و دوربین ، دختره ی پاراگراف بالا رو کاملاً فراموش کرده بود و داشت پا به پاش می اومد جلو ، یهو خودشو توی سیستم یکپارچه ی فاضلاب شهری دید ، و درست اینجا بود که خیلی طبیعی ، عظمت و شکوه اون سیستم ، مجبورش کرد توی دلش بگه « وای خدای من ، سازمان آب و فاضلاب ِ شهری ِ بندرعباس عجب سنگ تمومی گذاشته این پائین »

از اون طرف ، ورود قطره اشک داستان ِ ما به داخل مجرای فاضلاب ، غلغله ای درست کرد اون تو ، اون تویی که تا قبل از این كاملاً تاریک بود و بی داستان . تیکه پارچه ی کهنه ای که گیر کرده بود به دیواره ی لوله ، خیلی آروم به بقیه گفت « شرط میبندم از تو سیستم فاضلاب ِ خونه ی یه از ما بهترون اومده پائین » یه دسته جلبک هم در تایید حرفای تیکه پارچه گفت « چقدر هم شفاف و ملوسه بد مصب » موش زشت و بد ترکیب اما در عین حال واقع بينی هم که داشت اون دور و برا شنا میکرد ولی جواب داد « خب بر فرض که اینطور باشه ، این پائین مگه این چیزا ديگه اهمیتی داره ؟... آخه کی می خواین اینا رو بفهمین شماها ؟ » بعد هم که دید کسی جوابشو نداد رو کرد به من و با لحن بدی گفت « تو دیگه دنبال چی هستی این وسط ؟ اونهمه سوژه ی نابو اون بالا ول کردی ، اومدی این پائین که مثلاً چیو ثابت کنی ؟ » من که جا خورده بودم ، سعی کردم بهش توضیح بدم نسبت به خواننده هام تعهداتی دارم که یکیش به سرانجام رسوندن ماجراهاست . درواقع یه جورایی حالیش کردم که چاره ای نیست جز اینکه برم و ببینم سرنوشت این اشکه چی میشه بالاخره . اما از اونجایی که موش یه جور حیوونه ، و حالی کردن یه مفهوم به یه حیوون فرآیند ِ وقت گیریه ، تا به خودم اومدم ، دیدم اشکه با جریان آروم فاضلاب کیلومترها طی کرده و رسیده به دریا ، اونجا هم بلافاصله یه صدف ِ مروارید ساز  ِگرسنه بلعیدتش تا این ماجرا در بهترین حالت ممکن تموم بشه . کاملاً happy end . البته توی این پایان بندی توصیه ی اون دستمون هم بی تاثیر نبود که گفت : اشک ِ چشم یه دختر عاشق ، خیلی حرمت داره رفیق ، خیلی .