ماجرای دردناک ِ تونی
هفته ی پیش ، تونی اسکات ، کارگردان معروف هالیوود ، از روی یه پل پرید و خودشو کشت . برای من این خبر ، خبر ناراحت کننده ای بود ، جوری که تا مدتها خلقمو تنگ کرد و از خورد و خوراک انداختم . حالا نه بخاطر اینکه مثلاً اول ابتدایی رو با تونی اسکات همکلاس بودم و یادم میاد معدود دفعاتی که بندرعباس بارون میومد ، با همدیگه چکمه می پوشیدیم و توی راه مدرسه ، هر جا آب جمع شده بود ، می رفتیم وسطش و شلپ شلوپی راه مینداختیم که بیا و ببین . نه ، درواقع صنمی با تونی نداشتم . مسئله اصلی برام اینه : چی میشه که آدمی در اندازه های تونی اسکات دست به همچین کاری می زنه ؟ و کدوم مرزی هست که آدم باید به اون برسه ( یا نرسه ) که دیگه خیالش از بابت انجام ندادن این فعل راحت بشه ؟
راستش خوب که نگاه بکنیم ، می بینیم زندگی ما پر شده از آدمایی که مستعد خودکشی اند ؛ مردی که زنش خونه رو براش جهنم کرده ، دختری که از کارش متنفره و کار دیگه ای هم پیدا نمیکنه ، کارگری که با انبوه اقساط پرداخت نشده اش از کارش اخراج میشه ، جوون علافی که هیچ هنری نداره جز فکر کردن به چیستی و چرایی زندگی ، پیرزنی که بعد از یه آزمایش ساده متوجه میشه آنزیم های کبدی اش خیلی بالاست . . . همه ی اینا مستعد خودکشی اند ، از عاقبت همه ی اینا ، که گذاشتن زندگی براشون « باری به هر جهت » بره جلو ، باید ترسید ؛ ولی تونی اسکات چرا ؟ یه آدم موفق که برای خودش کلی هدف و رویا داشته و به خیلی از اونها هم رسیده ، اون دیگه چرا ؟
بنظر من ماجرای تونی اسکات مسئله خودکشی رو پیچیده تر از قبل کرده ، یعنی دیگه راحت نمیشه این مسئله رو توضیح داد .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »