-   « مهندس جون تسلیت میگم ، ایشالا خدا بهت صبر بده بتونی این مصیبتو تحمل کنی . » اینا رو  من با اون صدای گیرا و مخملیم توی گوشای دوستم گفتم ، وقتی دیگه تقریباً مراسم تشییع جنازه ی باباش تموم شده بود ... اون ولی احساس کردم داشت به این فکر می کرد که توی این سن و سال ، توی این شرایط ، اصلاً تاب همچین اتفاقی رو نداره ، اصلاً آماده ی یتیم شدن نیست ، خونه ی بدون حضور باباشو نمی تونه تصور کنه ، چه برسه به تحمل ... موهای نداشته اش کاملاً بهم ریخته شده بود و پیدا بود توی این دو روز به اندازه ی چندین سال پیر شده .

-   ساعت ۱۹ و ۱۰ دقیقه ی سر ِ شبه ، بارون آروم آروم شروع کرده به بارش و من آماده ام هر لحظه با یه صدای انفجار مهیب ، ترانس ِ برق محل مون دچار مشکل بشه و برق بره ! یعنی معمولاً اینجور اتفاقات می افته و اگه ته تهشو بخوای ببینی ، می رسی به اینکه « اینجا ایرانه » . بارون که بیاد ، ممکنه برق بره !

-   ساعت الان ۲۲ شبه ، بارون تموم و آسمون آروم شده ، برق محل مون هم نرفت در ضمن ، و اینکه هنوز « اینجا ایرانه »