۱.   قدیما که روزنامه می خوندم ، برای خودم یه اصلی داشتم با این مضمون : « روزنامه ایی که جمعه منتشر میشه ، روزنامه ی قابل ترحمی یه . » روزنامه اییه که تصمیم گرفته توی یه روز تعطیل و داخل یه میدون ِ خالی از رقیب ، کم فروشی ها و بی اعتنایی های روزای دیگه رو جبران کنه . همچین روزنامه ای حاضره به هر چیزی چنگ بزنه تا یه کم بیشتر بفروشه ، یه کم بیشتر خونده بشه ، و در نهایت ، تا به اون هدف مقدسش برسه ... باقی موندن ! ، « جاودانگی » . حالا اینکه شما در مورد وبلاگی که صبح جمعه بروز میشه چه فکری میکنید ، دیگه به خودتون بر میگرده . نویسنده ی اون وبلاگ فقط می تونه امیدوار باشه توی برداشتتون کمی از فرهیخته گیتونو هم دخالت میدین ، همین .

۲.   بعضی ها مدام شانس میارن . تمام درا به روشون بازه یا حتی بهتره بگم ، اصلاً جلوشون دری نیست که بخواد باز باشه یا بسته . زندگی براشون بیشتر شبیه یه راهرو سنگفرش ِ نورگیر ِ گل و گشاد و باصفائیه که بطرز هوشمندانه ای هروقت بخوان بپیچند ، با اونا می پیچه ، و هر وقت بخوان استراحت کنن ، براشون یه نیمکت ِ دلچسب آماده می کنه ، تازه حتم دارم که آخر این راهرو صاف می خوره به وسط بهشت ! یعنی هم اینطرف ، هم اونطرف ... راستش فکر کردن به این چیزا برای من آخر و عاقبت خوبی نداره . به نتیجه گیری های ناخوشایندی ختم میشه که پدربزرگم بهشون میگه حرفای کفر آمیز . اغلب به این قسمت از ماجرا که می رسیم ، برای یه مدت از خونه اش بیرونم میکنه تا احیاناً  اگه رعد و برقی می خواد واسه نابودی من از آسمون فرود بیاد ، به خونه ی کوچولوش صدمه نزنه .

۳.   همین نزدیکیا جوونی رو می شناختم که یه روز تصمیم گرفت از پیله ی خستگی مدام و شاکی بودن همیشگی ش بیرون بیاد . بره تو کوچه و خیابونای شهر و یه تنه همه چیزو رنگی کنه ، اونم از اون رنگای شاد و فسفری ای که فقط توی فیلم های هالیوودی میشه دیده شون . برای شروع هم تصمیم گرفت از گربه ی رنگ و رو رفته و لاغری شروع کنه که داشت از جوب ِ وسط کوچه آب می خورد . سرخوشانه رو به گربه بشکنی زد و محکم گفت : « پیشته !! » ، گربه اما خیلی آروم سرشو بالا آورد ، همون جا حالت تهاجمی گرفت و با یه نفرت عجیب به جوونی که میشناختم خیره شد . می دونید ،  همین برخورد اول کافی بود تا قهرمان ما بفهمه تصمیم غیر عاقلانه اش عملی نیست ، یا دست کم به این آسونیا هم نیست . و خب ، اونم از همون جا دور زد و برگشت خونه .