...
سیگار توی دستامون ولو بود ، پاهامون توی فضا آویزون بود ، باسنامون روی تخت ، توی بالکن ِ اتاق بود ، اتاقمون توی طبقه ی سوم خوابگاه بود ، خوابگاهمون توی محوطه ی دانشکده بود ، و همه ی اینا توی شب آخر بود . همون شبی که داخلش همه جا سوت و کور بود ، جوری که راحت میشد فهمید حتی پشه های دانشگاه هم دیگه شال و کلاه کردن و رفتن شهرستاناشون ، چه برسه به باقی ِ دانشجو ها . خب ما هم اگه مونده بودیم واسه خاطر نمره و تسویه حساب و این کاغذ بازی ها بود و اِلا کی بود که ندونه بچه های بندر مثه کِش تنبونن ، دوری ِ دریا رو خیلی نمی تونن طاقت بیارن ، از بس که با احساسن . خلاصه توی همون حالت ، من داشتم به دستای داوود نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که اگه ما آدما بجای مو ، پشم داشتیم ، اونم پشمای سفید ، دنیا چقدر می تونست لطیف تر از اینی باشه که الان هست ؟ داوود هم از بالا داشت با یه لبخند بی معنی ، اون دانشجویی رو نگاه می کرد که ل خت مادرزاد خودشو رسونده بود اتاقک ِ نگهبانی ، دست زده بود به دیوارش و داشت با سرعت بر می گشت ، که البته حالا دیگه دو تا نگهبان هم داشتن دنبالش می کردن ، یحتمل رفیق ما به این فکر می کرد که اگه نگهبانا بتونن پسره رو بگیرن ، توی این نصفه شب ِ سوت و کور ، که حتی پشه ها هم دیگه رفتن شهرستاناشون ، یعنی چه سرنوشتی درانتظار اون طفلکی یه ؟ می دونید ، گذشت ولی باید بگم عاشق شبا بودیم ، اینکه تو شبا بشینیم توی بالکن و بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم ، دوباره از نو آروم شیم ، دوباره پر بشیم از امید ، دوباره ایمان بیاریم که میشه طاقت آورد ، میشه منتظر موند ، منتظر اون چیزی که همه منتظرشن ... راستی همه منتظر چی اَن ؟
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »