شبا قبل از خواب تمام خوفم اینه که فرداش دیگه زنده نباشم ، توی خواب یهو قلبم وایسه یا مثلاً بندرعباس زلزله بیاد و یه تیکه از سقف بتونی خونه ، صاف بیوفته روی شکمم و تمام اون چند کیلو چربی اضافه ... پرچ ... بپاشن به دیوار . تازه این فقط اول ماجراست ، بعدش حتی دلهره آورتر هم میشه ، تصور اینکه یه سری موجودات خیلی خشن بازوهاتو بگیرن و پرتت کنن وسط آتیش که خوب برشته بشی و تازه توی همین موقعیت بغرنج ، بخوان با یه میله ی خیلی بلند و خیلی کلفت ..... بدتر از همه اینکه تا حالا هیچ کاری هم نکردی ، هیچ کاری که بتونی بابتش داد بزنی « آقایون ، خانوما ، اینو من درست کردم ، من ساختمش » ، یه عمر بودی و جز تولید زباله هیچ فایده ی دیگه ای نداشتی . موندم ، یعنی خدایا ، واقعاً همینو می خواستی ؟ اینهمه آدم ساختی که مثلاً واسه ات چیکار کنن ؟ لااقل ابزار می دادی بهشون ... بهمون ... بهم ... دستام خالیه خدا ، وام بلا عوض می خوام ، یه وام کلون .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »