حال و روز خانوم « آری وا »
خانوم « گونزالو آری وا » نمی مرد ! ... یعنی دیگر سالها از آن زمانی که دوست و دشمن ، آشنا و غریبه ، پیر و جوان ، و حتی خودش ، متفق القول می گفتند « دیگر وقتش رسیده » گذشته بود ، اما انگار نه انگار . پیرزن تکان نمی خورد . طولانی شدن زندگی هم در کنار دردسرهای بی شمارش ، باعث شده بود کسانی همچون « خوزه مارتینز » ، خوار و بار فروش محل ، برایش جوک بسازند . مثلاً کافی بود او را در حال گذر از پیاده رو ببینند ، توی همان حال داد می کشیدند که « بزنم به تخته امروز خیلی زیباتر از دیروز شده ائید خانوم « آری وا » ، همینطور که پیش برود ، شک نکنید از لورا جدا میشوم و می آیم خواستگاریتان » اینجور مواقع ، پیرزن با یک جمله ی کوتاه یا با یک لبخند ساده با آنها همراهی می کرد ، معلوم بود مسئله حتی برای خودش هم دیگر کش دار و خسته کننده شده است ؛ هر روز صبح که بیدار می شد و می دید هنوز زنده است ، با نا امیدی نگاهی به آسمان می انداخت و زیر لب می گفت « کسی حق ندارد با من شوخی کند ، نه شما و نه آن فرشته های دردانه ، امیدوارم این را درک کنید » اما کاری هم از دستش بر نمی آمد . او یک کاتولیک معتقد بود . در واقع برای کلیسای سن مارتین ِ مکزیکوسیتی ، به نوعی آبرو محسوب می شد . پدر « سالوادوره » یک بار در سخنرانی روز یکشنبه اش تاکید کرده بود ایمان داشتن را باید از خانوم « آری وا » بیاموزیم ، و جالب اینکه همه ی حاضرین با لبخند آن را تائید کرده بودند . اما چه سود !؟ لبخند و تائید مشکل خانوم « آری وا » را حل نمی کرد ، تنها چیزی که خانوم « آری وا » می خواست ، این بود که سرش را بگذارد زمین و بمیرد ، همین .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »