روزای آخر
آدمی هستم که از چکاپ سلامتی و آزمایش دادن ، گریزونه ! معتقدم اگه قراره تموم بشه ، بهتره وقتی فکرشو هم نمیکنی تموم بشه ، مثلاً وقتی داری سمت یه کتابفروشی میری که البته به بهانه ی کتاب خریدن ، دختر خوشگل کتابفروشو دید بزنی ! همون موقع توی پیاده رو ، برای فقط چند ثانیه درد بکشی ، با دو تا دستت محکم شکمتو بگیری و بین آدمایی که با تعجب دارن می پرسن « حالتون خوبه آقا ؟ » خیلی سریع و راحت ، بری پیش خدا . جای اینکه بفهمی چه مرگته و برای فقط دو سه سال بیشتر زنده موندن ، یه عمر زجر بکشی ، شیمی درمانی بشی ، موهای قشنگت که باعث رشک اطرافیانت بوده بریزه ، صورت مهربون و مردونه ات که همه رو یاد استاد « راسل کرو » میندازه از ریخت بیفته ، برای دور و بری هات سالها اسباب زحمت بشی ، . . . نه . . . من ترجیح میدم نفهمم چمه ، نفهمم اون تو چه خبره ، من ترجیح میدم همه چی توی بی خبری برگزار بشه ، همه چی برام یه اتفاق باشه ، یه اتفاق عجیب و غافلگیر کننده .
تا اینکه شرکتمون مجبورم کرد به این آزمایشات سالیانه ی « طب صنعتی » تن بدم . و راستش الان که دارم اینا رو می نویسم ، ۲۴ ساعت از اون زمانی میگذره که دوستم باهام تماس گرفت تا بگه نتایج آزمایشات اومده ، که کبدم مشکل داره و دارم میمیرم !!! البته اون با این صراحت حرف نزد ، یه چیزی در مورد بالا بودن آنزیم های کبدی گفت ، اما می دونم که ملاحظه امو کرده و نخواسته یهوی با واقعیت روبرو بشم .
سوال . . . یکی که قراره بزودی بمیره اما نمی دونه کی ، یکی که کلی کار انجام نداده و حواله داده شده به آینده داره ، از کجا باید شروع کنه ؟ . . . راستشو بخواین می خواستم توی شهرم یه واحد صنعتی بزرگ بسازم ، واسه اشتغال زایی و این حرفا ، بعد می خواستم خور وسط شهرو لایروبی کنم ، که آب دریا بیاد توش و بشه یه جای فوق العاده قشنگ ِ توریستی ، بعدش هم اون جلو ، لب ساحل ، یه فانوس دریایی سفید و بزرگ درست کنم ، تا بچه های کوچیکی که تازه میان به این شهر ، با تعجب اونو به مامانشون نشون بدن که « مامان نیگا کن ، فانوس دریایی !!! چقدر هم بزرگه » مادره هم با یه لبخند توضیح بده که « خب بندره دیگه عزیزم ، بایدم فانوس دریایی داشته باشه » ، می خواستم تمام بافتای فرسوده ی شهرو خراب کنم ، بعد توی همون زمینا ، واسه همون مردم ، آپارتمان های شیک و یه دست درست کنم ، می خواستم یه سالن مخصوص تئاتر درست کنم ، درست توی سبک و سیاق ِ تالار ایرانشهر ِتهران ، می خواستم . . . . اونموقع توانایی مالی انجام این کارا رو نداشتم ، البته الان هم ندارم ، پس اجازه بدین بخیال تمام این رویاها بشیم و بچسبیم به همین وبلاگ خودمون ، شدنی ترین کاری که میشه واسه روزای باقیمونده انجام داد . دور سر هم بشینم و من با صدای گرفته و قشنگم ، هر چند وقت یه بار مرثیه بخونم که « دیگه کم کم دارم ترکتون می کنم » شما هم های های بزنید زیر گریه و اینجوری لااقل دلمون خنک شه .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »