پنجشنبه
بعضی وقتا بدنت باهات حرف میزنه ، صداشو بوضوح می تونی بشنوی ، مثلاً موقع صبحونه ممکنه بهت بگه " من امروز تخم مرغ میخوام ! شنیدی چی گفتم ؟ خسته شدم از بس چای - پنیر به خوردم دادی ، امروز فقط باید تخم مرغ بهم برسه ، می فهمی ؟ چیزه دیگه ایی بهم بدی ، پس می زنم . یالا تخم مرغ بهم بده ، تخم مرغ . . . " و خب ، اینجور وقتا بهتره زیاد جدیش نگیری .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط امیرعلی
|
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »