اپیزود اول : 

روی دوچرخه ی ثابتم هستم و حس گرفته ام ، به خیالم دارم توی یکی از این مسابقات توردوفرانس رکاب می زنم و ملت ِ کنار جاده دارند تشویقم می کنند ، « برو امیر ، برو ... بجنب پسر ، تو میتونی  » ، که صدای خیلی خیلی دلنشینی مرا از نزدیکی های پاریس برمی گرداند بندرعباس . « ببخشین ... ببخشین آقا ... با شمام ... میشه اجازه بدین منم از این وسیله استفاده کنم ؟ » بر میگردم ، می بینم یک خانوم مورچه ی بسیار بسیار کوچولو و بغایت زیباست که دارد با چشمان درشتش نگاهم میکند ، هوس می کنم بگویم " آخر فسقلی ، تو اگر بنشینی روی صندلی ، پایت به رکاب می رسد آیا ؟ " که نمی گویم ، راستش من در مقابل خانوم هایی که صدای فوق العاده دلنشینی دارند خیلی زود همه چیز را وا می دهم ، تنها توانستم بگویم " فقط بزارید ۵۰ کالری دیگه بسوزونم بعد ، خب ؟ " و خب ، قبول کرد . بعدش من رفتم دوش بگیرم و دوچرخه را دادم به او . . . . از حمام که بیرون آمدم مورچه نبود ! نمایشگر دوچرخه هم عدد ۱ کالری را نشان میداد ، یک کالری سوزانده بود و تمام شده بود . 

اپیزود دوم :

با مورچه می رویم مرکز شهر ، از شیشه ی ماشین خیره شده است به ساختمان ها و لامپ های نئونی مغازه ها و مدام می گوید « واااای ، اینا رو ببین » و از این حرفها . من می خواهم گواهینامه ام را بدهم پرس ِ نرم کنند ، مجبور می شوم زیر یک تابلو توقف ممنوع پارک کنم و به مورچه می سپارم که توی ماشین بماند ، که اگر پلیس آمد با یک لبخند ملیح بگوید آقامون همین الان برمی گردد و هر جور شده نگذارد که جریمه بنویسد . بعد خودم رفتم توی عکاسی و گفتم کارتم را پرس کنند . جوانک کارتم را گذاشت توی دستگاه که صدای جیغ آمد . پرسیدم " صدای چی بود ؟ " جوانک حال نداشت ، گفت دستگاهشان خراب است و گاهی صدا می دهد . اما من نگران بودم ، بعدها فهمیدم حق داشتم که نگران باشم ، کارتم را که داد دستم ، دیدم مورچه زیر پرس ، کاملاً پهن شده روی کارت .... دختره به حرفم گوش نکرده بود و حالا من توی جیبم یک گواهینامه داشتم با یک لکه ی سیاه رویش و کلی خاطره .  

اپیزود سوم :

داشتم روزنامه می خواندم ، مورچه هم داشت لباس هایش را می شست . بعد لباس هایش را برد توی بالکن که آفتاب بدهد . حواسم به او بود ، دیدم هی می رود توی بالکن و هی لبخند به لب برمی گردد ، پرسیدم " چه خبره ؟ " دستپاچه شد و گفت هیچی . بلند شدم رفتم توی بالکن که دیدم بعله ، داخل بالکن ساختمان روبرویی ، پسری با رکابی و شلوارک ایستاده ، نگاهش که میکردی ( گلاب به رویتان ) واجب المستراح می شدی ، بعد مرا که دید رفت تو . از مورچه پرسیدم « کی بود این ؟ » گفت « من چه می دونم » صدایم را بردم بالا که « از کجا میشناختیش پس ؟ » جواب داد « از کجا باید بشناسمش ؟ » داد زدم « سوال منو با سوال جواب نده » و اضافه کردم « از کی تا حالا با کسایی که نمیشناسی هر و کر راه میندازی ؟ » حالت معصومانه به خودش گرفت و گفت « کی هر و کر کرد ؟ تو چت شده ؟ » گفتم « من چم شده ؟ » بعد رفتم سمت بالکن و در همان حین داد زدم « از حالا به بعد ، تو بالکن رفتن واسه شما قدغنه . فهمیدی ؟ لباساتو هم دیگه همینجا توی پذیرایی آفتاب میدی . » و شروع کردم به جمع کردن لباسهایش . داد زد « تو چت شده ؟ .... چیکار میکنی دیوونه ؟ » و آمد بازویم را گرفت که جلو ام را بگیرد مثلاً ، من هم برگشتم ، نفهمیدم چه شد که آرنجم خورد توی صورتش و او افتاد داخل اتاق و پخش زمین شد [ مکث ] مرا می گوئید ؟ مثل هر آدم دیگری در این جور مواقع خیلی سریع پشیمان شدم ، دست گذاشتم روی شانه اش که کمکش کنم ، داد زد « به من دست نزن » بعد گوشه ای کز کرد و خیلی آرام شروع کرد به هق هق کردن .... شب وقتی از نانوایی برگشتم ، دیدم نیست ؛ لباسهایش هم نیست ، چمدانش هم نبود . سراسیمه دویدم توی کوچه ، اما ندیدمش . نبود . یک مورچه ی زیبای تنها  که سخت دلخور شده  .