موهام یه کم بلند شده
۱ . با عجله به من نزدیک شد ، موهایم را چنگ زد و محکم کشید .
« آی آی آی آیییییییی ، چیکار می کنی مرد حسابی ؟؟!! »
« اووو ... ببخشید ... فکر کردم کلاه گیسه . »
۲ . دم صبحی توی شرکت ، منصور با آن لحن دختر فریبش گفت « آخه چرا قبول نمی کنید چشاتون سگ داره خانوم تهامی ؟ » خانوم تهامی لبخند دلبرانه ای زد و خیلی کشدار گفت « لووووووس » منصور ول کن نبود اما « شما یه چیزی بگین آقای ذبیحی » آقای ذبیحی هم سریع جواب داد « باید بررسی بشه » و مثل خوشحال ها تندی از پشت میزش بلند شد و آمد زل زد توی چشمان خانوم تهامی . همان لحظه سگ ِ چشمان ِ خانوم تهامی واق واق کنان پرید بیرون و آن دو نفر را گاز گرفت ، بعد خواست بیاید سراغ بقیه که ما خیلی قاطعانه داد کشیدیم « چخه ، هاپوی بد » و خب ، سگ ترسید و فرار کرد ، ما هم توانستیم منصور و آقای ذبیحی را ببریم بیمارستان شهید محمدی برای تزریق واکسن ضد هاری .
۳ . « نه بهجت خانوم ، از اونایی نیستم که تصمیم دارن تا آخر عمر مجرد بمونن ... یعنی اینقدرا هم بی منطق نیستم دیگه ... راستش واسه این یه مقدار طول کشیده که منتظر یه دختر کاملاً ایده آلم ، همین . »
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »