اقلیت ِ آگاه
آقای عرفانی تازه رسیده و بعد از کلی تکان تکان دادن باسنش توی مبل و جاگیر کردن آن ، بدون مقدمه وارد بحث می شود « ایرانیا رو میگین ؟؟ ... آدم نمیشن آقا ، بی خودی سر خودتونو درد نیارین . » لبخندی خفیف می نشیند روی صورت همه . سابقه ی خوبی در زمینه ی مسائل شهروندی ندارد این آقای عرفانی ، همه هم می دانند ، خودم شاهد بودم که چطور برای اینکه راهش کمی دورتر نشود یک خیابان پر رفت و آمد را با ماشینش خلاف رفت و صدای همه را درآورد . خانوم دکتر مروت می گوید « ولی من با شما همعقیده نیستم آقای عرفانی ؛ این مردم هم مثه همه ی آدمای دیگه اصلاح پذیرن ، کافیه ما بعنوان اقلیت ِ آگاه یه مقدار بیشتر از خودگذشتگی داشته باشیم و آموزششون بدیم . » باز همان لبخند خفیف روی چهره ها ظاهر می شود . خانوم دکتر مروت هم در این زمینه ها چندان خوشنام نیست ، همین هفته ی پیش بود که ملیحه خانوم خبر آورد او را درحال تخلیه ی آشغالهای داخل ماشینش به خیابان دیده ؛ آنهم با یک جور خونسردی مثال زدنی . خانوم مجتهدزاده با یک سینی پر از لیوان های شربت پرتقال وارد می شود ؛ زنی چاق و دوست داشتنی که امشب میزبان جلسه هم هست . می گوید « چی رو می خواین درست کنین شماها ؟؟ اتفاقاً اوضاع خیلی هم خوبه ؛ من که میمیرم واسه یه جامعه ی بی نظم ؛ شور ، هیجان ، حرکت ... این چیزا رو فقط توی بی نظمی میشه درک کرد . » دوباره آن لبخند خفیف خودش را نشان می دهد . خانوم مجتهدزاده نباید هم از بی نظمی بدش بیاید ، با آن شاهکار شوهرش که از کابل ورودی کنتور برق خانه شان اتصال گرفته و کلی در هزینه های جاری شان صرفه جویی کرده و ... اینجا من هم تصمیم می گیرم وارد بحث شوم ، می گویم « ولی انصافاً زرنگ اونایی بودن که جونشونو برداشتن و در رفتن ، بخداااااا ... ما داریم اینجا تلف میشیم . » این را که گفتم ، باز همان لبخند خفیف روی صورت ها پیدایش شد ! معلوم نیست چه چیز را دیده اند ؛ اینکه دیروز توی اتوبان لایی می کشیدم یا اینکه پریروز زدم توی صف نانوایی و بدون نوبت نان گرفتم یا شاید اینکه دو روز قبل . . .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »