...
« ادوارد لیکی » جایی گفته بود : « انسانها ، علی رغم وسعت ِ های و هوی شان ، علی رغم میزان تلاش یا عدم تلاش برای رسیدن به خواسته هایشان ، موجودات ضعیف و قابل ترحمی هستند . موجوداتی با توانایی های محدود که ناخواسته وارد بازی پیچیده ای با قوانین مبهم و ماجراهای نامشخص شده اند . و جالب اینجا که ، بدرستی هم نمی دانند اصلاً چرا این بازی شروع شده ؟! » این نتیجه گیری را من هم قبول دارم ، حالا نه به این خاطر که « ادوارد لیکی » ، پسر سر کنسول نیوزلند در بندرعباس ( سالهای ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۵ ) ، دوست دوران کودکی ام بوده ، نه ، بیشتر به این خاطر که همین چند کلمه ی ساده ی بالا ، بطرز هوشمندانه ای ، کل فلسفه ی حیات ِ بی معنی ما را توجیه می کنند . مسئله ای که خیلی ها آن را نادیده می گیرند .
اوضاع به هیچ وجه امیدوار کننده نیست ، حتی اگر تلویزیون تان را خاموش کنید و عطا شنیدن اخبار دنیا را به لقایش ببخشید ، حتی اگر کلمه به کلمه ی این کتابهای روانشناسی ِ مثبت اندیشی را از حفظ باشید ، باز هم دوست خوشحالی از طبقه ی اول آدمها ( در مورد طبقه بندی آدمها بعداً با هم صحبت می کنیم ) پیدا می شود تا با پیکان وانت ِ قراضه اش ، توی اتوبان خالی ، با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت جلویتان مانور بدهد ، باز هم این توالت های پارتیشن بندی شده ی محل کارتان هستند که درونشان از ترس خندیدن همکار مستقر شده در غرفه ی بغلی ، گاز معده تان را خالی نکرده بیرون بیائید ، یا باز هم این ماموران زحمتکش پلیس هستند که شما را بخاطر پارک کردن در کنار تابلو « توقف ممنوع » جریمه کنند و اصلاً به خرجشان نرود که « عزیز من ، قربون اون عینک دودی خوشگلت ، شما که اومدی و همه جا تابلو توقف ممنوع نصب کردی ، بیا و به من توی شعاع یه کیلومتری اینجا یه پارکینگ عمومی نشون بده ، نامردم اگه هر چی جریمه نوشتی دوبله اشو پرداخت نکنم »
می دانید ، قدیمها اوضاع بهتر بود . مردم اگر می مردند ، یا از بیماری بود ، یا از زخم برداشتن در جنگهای تن به تن با شمشیر و نیزه . در عوض اما غذاهایشان سالم تر بود ، ازدواج هایشان سر وقت تر بود ، آنهم بدون اینکه خودشان در انتخاب طرف مقابلشان ناز و ادا درآورده باشند . خبری از گازهای گلخانه ای نبود و بارش های آسمانی بیشتر بود ، هوا هم به طبع بهتر بود . از صدای چهچهه ی بلبل ها و شر شر جویبارها و آبشارهایشان که حرفی نزنم مناسب تر است ، داغ دلتان تازه می شود . اینروزها اما متاسفانه ما با مشکلات پیچیده تری دست به گریبان ایم . استرس ، اضطراب ، افسردگی ، پرخاشگری ، تجمع هورمونهای مخرب پیرشدگی در عین تجرد ، عدم توانایی درک صحیح اتفاقات پیرامون ، نداشتن انعطاف فکری ، عدم شجاعت پذیرش مسائل ِ منطقی اما خلاف نظر ما ، همه و همه ی این مصائب می توانند براحتی حیوانات بزرگی مثل فیل ، کرگدن یا خرس قطبی را از پا در آوردند ، چه برسد به ما که سر جمع با چربی های اضافه ی دور شکممان می شویم هفتاد و دو ، سه کیلوی ناچیز . بعد باعث می شود شما ناخواسته مثلاً در اماکن عمومی با خودتان حرف بزنید و لبخند عاقل اندر سفیه ِ بقیه را برای خودتان به ارمغان آورید ، یا بد اخلاقی کنید و همه بگذراند به حساب غرورتان و حالا بیا و کلی وقت بگذار و توضیح بده که « بابا ، این دو تا کلمه از نظر معنایی ، زمین تا آسمون با هم فرق دارند ... »
و اینها یعنی هر چه بهتر به اطرافتان نگاه کنید ، بیشتر به درستی ِ حرفهای « ادوارد لیکی » پی می برید .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »