2. هیچ وقت نمی تونید یه چینی رو پیدا کنید که به بیماری « انسان هراسی » یا « اجتماع گریزی » یا یه همچین چیزایی مبتلا باشه ، درواقع این مفاهیم برای اونا کاملاً ناشناخته و دست بالا در حد یه جور جوک می مونه . گناهی هم ندارند البته ، هر چینی از بدو تولد پرت میشه میون یک میلیارد و خورده ای نفر آدم که بطرز عجیبی دارن از سر و کول هم بالا میرن و بطرز عجیب تری دارن این کار رو بدون فکر انجام میدن . شدت این توی هم تنیدگی به حدیه که مثلاً بچه های خانم « هوبی » می تونن هر شب براحتی سر تعداد صداهایی که قراره اون شب از شکم آقای فنگ ( همسایه ی دیوار به دیوارشون ) بلند بشه با هم شرط بندی کنن ، یا میس « ژنگ » ِ همیشه دلتنگ ، که توی طبقه ی 79 برج « کوئن تای » واقع در ساحل پودونگ کار میکنه ، مطمئنه که هر چقدر هم هوا صاف و بدون دود باشه ، اون به هیچ وجه نمی تونه آخر شانگهای رو ببینه . جایی که بعد از اون هر شهری باید به چیزایی مثل کوه ، دشت یا جنگل ختم بشه . یعنی اونجا ، تا چشم کار می کنه ، ساختمونه و خونه است و آدمه .
3. یه صحنه از یه فیلمی هست که دو تا دزد ناشی ، که صورتشونو با جوراب سیاه زنونه پوشوندن و اسلحه هم دارن ، وارد یه نون باگت فروشی میشن تا مثلاً دخلشو خالی کنن ! نون باگتیه رو هم سارا خانم زیبارو با وام خود اشتغالی و کمی هم کمک پدرش باز کرده ، تا اگه نتونسته از لیسانس جغرافیای سیاسیش جایی استفاده کنه ، لااقل مهارت ِ پخت و پزش رو یه جا به کار بگیره .
بعد یکی از دزدا که سعی میکنه صداش شبیه آدمای خشن و خیلی جدی بنظر بیاد ، یه کیسه ی سفید میده دست سارا و داد میزنه :
- اگه جونتو دوست داری ، هر چی پول داری رو میریزی این تو .
اون یکی دزد هم به کمک رفیقش میاد و داد میکشه :
- د یالا زود باش ، مگه کری ؟
سارا هم که پیداست اصلاً انتظار همچین سرقت مسلحانه ای رو از نون باگت فروشیش نداره ، و از طرفی مثه تمام این جوونایی که به هزار بدبختی وام خود اشتغالی گرفتن و حاضر نیستن حتی به قیمت جونشون یه قرون از این وامو دور بریزن ، مردد از دهنش این جمله میاد بیرون که :
- ولی الان هیچ پولی توی دخل نیست .
- چی ؟! ( جوون اولی با ناباوری واکنش نشون میده )
- مثه اینکه از جونت سیر شدیا ؟ ( جوون دومی هنوز لحن تهدید آمیزشو حفظ کرده )
- دروغ نمیگم به خدا ، می تونید خودتون بیائین نگاه کنید ( ولی داشت مثه سگ دروغ می گفت و البته ول کن هم نبود )
- راستش من همیشه همین موقع ها مغازه رو باز می کنم و تا الان هیچ مشتری ای نداشتم . شما اولین نفرایی هستین که اومدین تو .
دو تا جوون با نگرانی همدیگه رو نگاه می کنن ، توی بد موقعیتی گیر کردن و بدتر از اون اینکه هیچ کدومشون هم نمی دونه قدم بعدی چی باید باشه . بعد از چند لحظه سکوت ، سارا به کمکشون میاد ، البته با چاشنی برق ِ بچه زرنگ بودن توی کنج چشماش :
- می خواین یه خورده از این کلوچه شکری ها بهتون بدم ؟
- چی ؟! ( جوون اولی با حرص واکنش نشون میده )
- ما رو مسخره میکنی ؟ ( جوون دومی ول کن این لحن تهدید آمیزش نیست )
- نه بخدا ، گفتم من که پولی ندارم اینجا ، شما هم بالاخره زحمت کشیدین ، یه جوری نشه که دست خالی بخواین برین . ( بعد ادامه می دهد ) راستش کلوچه شکریای مغازه منو خیلیا میبرن و خیلی هم ازش تعریف می کنن ، فکر کنم شما هم بدتون نیاد .
دو جوان مردد به همدیگر نگاه می کنند . بعد جوان دومی با بی میلی می گوید :
- خیلی خب ، پس کیسه مونو پر کن بی زحمت .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »