...

مورچه ی سیاه و خیلی ریزی می آید طرفم ، محکم فوتش می کنم تا پرت شود سانتیمترها آنطرف تر ، بعد به این فکر می افتم که می توانستم خیلی ساده با انگشت لهش کنم ، اما بجای آن انگار زندگی اش را به او بخشیده بودم  . . .  عجب فکری ، و متعاقب این فکر ، عجب احساس خوشایندی . امیدوار بودم مورچه هم ارزش این سخاوت مرا درک کرده باشد ، سانتیمترها آنطرف تر اما ، مورچه ی سیاه و خیلی ریزی به سختی از روی زمین بلند می شود ، خودش را به آرامی می تکاند ، دستی به موهای آشفته اش می کشد و بر می گردد تا با بغض به مردی نگاه کند که مسبب این ماجراست ، نگاهش نگاه مورچه ی خسته ای ست که نمی داند چرا توی این دنیا گیر افتاده و چرا این دنیا اینقدر به او سخت می گیرد ، بعد با همان دهان بسته اش سعی می کند بغضش را قورت دهد و  راهش را می کشد تا برود ادامه بدهد این فرآیند را .  


حدود یه ماه دیگه ، اینجا میشه چهار ساله . منو هم که میشناسین ، آدمیم که اهمیت میده به این قبیل بزرگداشتا ، احترام میزاره به این جور دور هم خوش بودنا ، واسه همینم می خوام سنگ تموم بزارم توی این مراسم و جشن بگیریم ، اونم نه یه روز ، هفت شب و هفت روز ، بریز به پاش راه بندازیم ، همه بیان از جاههای دور و نزدیک ، رئیس جمهورا ، نخست وزیرا ، اصحاب رسانه ، دوستا و آشناها ، خلاصه همه و همه ، اونم بی دل نگرونی ، خوش باشن اما زیاده روی نکنن که از قدیم گفتن « تعادل » توی هر چیزی شرط اول تداومه .
حالا هرچند که دیگه اینروزا، نمیشه توی این گرما، مثه قدیما، شما رو تحریک کرد با این نوشته ها، که نه کامنت، لااقل بیائین فحش بدین حتی ، یه کم دلمون وا شه ، بدونیم یه عده دارن میخونن اینچیزا رو ، اما منو که میشناسین ، حق میدم به همه تون ، زندگی سخت شده ، آدما خسته شدن ، دو دستی چسبیدن به کلاهشون ، گناهی هم ندارن ، به خودمم حق میدم البته ، که خسته شده باشم ، تو این گرما ، بعد یه روز بی خداحافظی ...

...

موهایم را کوتاه کرده ام ، سرم کوچکتر شده است . یک سر کوچک بعنوان پس زمینه ی تعدادی از اجزاء پسرانه ی صورت ( بخوانید پیر پسرانه ) ، سنم را چند دهه ای پائین تر آورده . یعنی رسماً پسر بچه شده ام . آرایشگر خیر ندیده ربع ساعتی روی سرم کار کرد ( یا گلاب به رویتان کار خرابی کرد ) نتیجه اش شد این . تازه 7 هزار تومن هم گرفت . آن وقت ما خودمان را .... داده ائیم ، آنهمه درس خوانده ائیم ، چشممان کور شد ،  اضافه کارمان ساعتی فلان قدر بیشتر نیست . بعد نمی دانم چرا هنوز عده ای دارند دنبال آدم علاف سر گردنه می گردند ؟ می دانید ، معتقدم بخش بزرگی از جمعیت جهنم را همین آرایشگرها پر میکنند ، بخش دیگرش را هم تعمیرکاران موبایل ، که البته داستان آنها هم مفصل است در جای خود .

رمضان که شروع می شود باز همه چیز عوض می شود ، همه چیز تغییر می کند . غذایت که کمتر بشود ، کم حرف تر هم می شوی . خنده های بی معنی همیشگی ات جایش را می دهد به لبخندهای معنادار گاه به گاه ، که همه اینها دلیلش یک چیز بیشتر نیست « مدیریت مصرف انرژی » . بعد توی آینه ، هر شب ، شکمت به نظر کوچک تر از دفعه ی قبل شده است . یعنی ماهیچه های واقعی دارند کم کم خودشان را از پشت لایه های اضافی چربی بیرون می کشند و به تو سلام می کنند . همه ی اینها باعث می شود آوازی کاذب در سرتاسر وجودت بپیچد که « داری بزرگ می شوی » ، « داری مرد می شوی » ؛ که البته اثر این آواز با مسائل پیش آمده در پاراگراف اول کاملاً خنثی می شود و این در عین اینکه مسخره بنظر می آید ، نشان می دهد چه بخواهیم و چه نخواهیم ، زندگی ما آدمها محکوم است به تعادل .

حماسه ای دیگر

شنيده ام که « اسحاق احمدی » ( از خواننده های بندرعباسی ) در برنامه « صبح خليج فارس » بعنوان ميهمان حضور داشته و آنجا جلو چشم دهها هزار ، بلکه صدها هزار ، و شايد هم هزاران هزار تماشاگر تلويزيونی ، کلی کولی بازی در آورده و به تنهايی از خجالت همه ی مردم اين شهر درآمده . آدم خنده اش می گيرد ، آدم نه تنها خنده اش می گيرد که ناخودآگاه ياد مصاحبه های کذايی مرحوم ناصر عبدالهی در تلويزيون ِ ملی و دسته گل های قشنگ و بزرگی که به آب می داد ، و يا نه اين اواخر ، ياد بيانيه ی بچه گانه ی رضا صادقی ، بعد از آنکه در برنامه « خنده بازار » ، مثل دهها نفر ديگر ، ادايش را درآوردند می افتد . يکی نيست به اين بندگان خدا بگويد : برادر من ، شما که هنوز الفبای متوسط بودن را هم ياد نگرفته ای ( بزرگ بودن پيشکش ) ، شما که چهار تا کتاب درست و حسابی نخوانده ای ، شما که حتی همين تلويزيون ضرغا می را هم درست نگاه نکرده ای که ببينی آدم های سريال های آبکی اش چه ديالوگهايی بهم می گويند ، جهان بينی شان چطوری ست ، کجا ها خودشان را کنترل می کنند و آنجاهايی هم که خودشان را کنترل نمی کنند چه حرفهايی می زنند ، شما که همين چيزهای ساده را هم نمی دانی ، چرا مي روی آبرو ريزی می کنی ؟؟ البته الان که فکر می کنم می بينم عجب دل خجسته ای دارم من !  به قول یارو « یافت می نشود ، جسته ائیم ما »

یک دو سه ... امتحان میشه ... یک دو سه

امروز سرویس « گوگل ریدر » بسته شد . سرویسی مفید و کاربردی که امکاناتی نظیر بررسی تعداد زیادی سایت و وبلاگ انتخابی ، در زمانی اندک و بدون زحمت ورود به صفحات آنها ، و همینطور اطلاع از بروز رسانی شان را برای کاربران فراهم می کرد . بسته شدن این سرویس علاوه بر حذف این امکانات ، بلاگ رول های بسیاری از وبلاگ هایی که از این سرویس استفاده می کردند را هم از کار انداخت ( سیستمی که بروز شدن وبلاگ های لینک شده در یک وبلاگ را بطور چرخشی خبر می داد ) برای وبلاگ « از سرزمینهای جنوبی » که درصد بالایی از بازدید کنندگانش را از این طریق جذب می کرد شاید این خبر ، خبر خوبی نبود ؛ اما من از این بابت کم خوشحال نیستم ! بعد از گذشت ۴ سال وبلاگ نویسی و گذر از تب و تاب جذب مخاطب ، اکنون دیگر کمتر تمایل دارم هر خواننده ی عبوری ای بخواهد نوشته هایم را بخواند . یعنی بسيار پیش آمده که احساس کنم خواننده های اینچنینی وبلاگم کسانی هستند که مثلاً بی هدف در فلان روز هفته و فلان ساعت بیکاری شان به وبلاگ مورد نظرشان سر زده اند و بعد هم کاملاْ بی تفاوت ۵ وبلاگی که در قسمت لینک های وبلاگ مورد نظرشان به بالای « بلاگ رول » آمده اند را باز کرده اند و خوانده اند و اگر خوششان آمده که پوزخند بی معنی ای زده اند و اگر نه هم تفی انداخته اند و گذشته اند . متوجه هستيد که چنین تصوری برای نویسنده ی یک وبلاگ ( حالا حتی اگر خوب هم ننویسد ) تا چه حد آزار دهنده است .

از نظر من وبلاگ « از سرزمینهای جنوبی » یک نانوایی در مرکز شهر نیست که آشناها و غریبه ها ، و هر کس که گذرش به مرکز شهر افتاده بتواند بدون کوچکترین احساسی از آن نان بخرد . از سرزمینهای جنوبی بیشتر شبیه یک نانوایی خیلی کوچک ِ ارمنی واقع در کوچه پس کوچه های حومه ای ترین محله های جنوب شهر است . جایی که کسی به آنجا می رود که واقعاً بخواهد به آنجا برود . کسی که واقعاً هوس یک نان شیرمال خوشمزه ی ارمنی کرده و حتی اگر این وسط چند باری هم ناامید شود و دستپخت نانوا به مذاقش خوش نیاید ، باز مزه ی آن نان شیرمالی که مثلاً دو ماه پیش خورده او را به آنجا می کشاند . وبلاگ « از سرزمینهای جنوبی » از این به بعد اینگونه است . روزی ۱۰ تا ۱۵ بازدید کننده بیشتر ندارد اما به همین تعداد دلخوش است . برای شمایی که مثلاً در کپنهاگ دانمارک روز کاری خوبی نداشته ائید ، شمایی که در تبریز مورد بی مهری نامزد احمقتان قرار گرفته ائید ، شمایی که در اهواز با خانم تان بحثتان شده ، اوقاتتان تلخ است ، خسته ائيد ، يا نه ، شمایی که برعکس حالتان کاملاً خوب است ، خوش حالید ، همین امروز عصری پسر کوچولوی شیرین زبانتان بهتان خسته نباشید گفته ، و خلاصه برای همه شمایی که می آئید این دنیای مجازی تا ببینید این پسر  ِ بندرعباسی برای امروزتان چه پخته ، اینجا از این بعد یک نانوایی ست ، یک نانوایی ارمنی که گاهاً نان شیرمال های خوشمزه ای درست می کند .