موهایم را کوتاه کرده ام ، سرم کوچکتر شده است . یک سر کوچک بعنوان پس زمینه ی تعدادی از اجزاء پسرانه ی صورت ( بخوانید پیر پسرانه ) ، سنم را چند دهه ای پائین تر آورده . یعنی رسماً پسر بچه شده ام . آرایشگر خیر ندیده ربع ساعتی روی سرم کار کرد ( یا گلاب به رویتان کار خرابی کرد ) نتیجه اش شد این . تازه 7 هزار تومن هم گرفت . آن وقت ما خودمان را .... داده ائیم ، آنهمه درس خوانده ائیم ، چشممان کور شد ،  اضافه کارمان ساعتی فلان قدر بیشتر نیست . بعد نمی دانم چرا هنوز عده ای دارند دنبال آدم علاف سر گردنه می گردند ؟ می دانید ، معتقدم بخش بزرگی از جمعیت جهنم را همین آرایشگرها پر میکنند ، بخش دیگرش را هم تعمیرکاران موبایل ، که البته داستان آنها هم مفصل است در جای خود .

رمضان که شروع می شود باز همه چیز عوض می شود ، همه چیز تغییر می کند . غذایت که کمتر بشود ، کم حرف تر هم می شوی . خنده های بی معنی همیشگی ات جایش را می دهد به لبخندهای معنادار گاه به گاه ، که همه اینها دلیلش یک چیز بیشتر نیست « مدیریت مصرف انرژی » . بعد توی آینه ، هر شب ، شکمت به نظر کوچک تر از دفعه ی قبل شده است . یعنی ماهیچه های واقعی دارند کم کم خودشان را از پشت لایه های اضافی چربی بیرون می کشند و به تو سلام می کنند . همه ی اینها باعث می شود آوازی کاذب در سرتاسر وجودت بپیچد که « داری بزرگ می شوی » ، « داری مرد می شوی » ؛ که البته اثر این آواز با مسائل پیش آمده در پاراگراف اول کاملاً خنثی می شود و این در عین اینکه مسخره بنظر می آید ، نشان می دهد چه بخواهیم و چه نخواهیم ، زندگی ما آدمها محکوم است به تعادل .