حدود یه ماه دیگه ، اینجا میشه چهار ساله . منو هم که میشناسین ، آدمیم که
اهمیت میده به این قبیل بزرگداشتا ، احترام میزاره به این جور دور هم خوش
بودنا ، واسه همینم می خوام سنگ تموم بزارم توی این مراسم و جشن بگیریم ،
اونم نه یه روز ، هفت شب و هفت روز ، بریز به پاش راه بندازیم ، همه بیان
از جاههای دور و نزدیک ، رئیس جمهورا ، نخست وزیرا ، اصحاب رسانه ، دوستا و
آشناها ، خلاصه همه و همه ، اونم بی دل نگرونی ، خوش باشن اما زیاده روی
نکنن که از قدیم گفتن « تعادل » توی هر چیزی شرط اول تداومه .
حالا
هرچند که دیگه اینروزا، نمیشه توی این گرما، مثه قدیما، شما رو تحریک کرد
با این نوشته ها، که نه کامنت، لااقل بیائین فحش بدین حتی ، یه کم دلمون وا
شه ، بدونیم یه عده دارن میخونن اینچیزا رو ، اما منو که میشناسین ، حق
میدم به همه تون ، زندگی سخت شده ، آدما خسته شدن ، دو دستی چسبیدن به
کلاهشون ، گناهی هم ندارن ، به خودمم حق میدم البته ، که خسته شده باشم ،
تو این گرما ، بعد یه روز بی خداحافظی ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط امیرعلی
|
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »