جوانتر که بودم ، فکر می کردم می توانم دنیا را نجات دهم ( یعنی دست کم ، یکی از چاله های کوچکش را پر کنم ) . کمی که گذشت ، فهمیدم عجب کار مشکلی ست این نجات دادن دنیا ، و اینکه آیا بهتر نیست پروژه ی « نجات دادن » را تا حد کشورم ، ایران ، محدود کنم ؟ بعدها به موازات بزرگتر شدن و واقع بین تر شدن ، سطح توقعاتم هم آمد پائین تر . نجات دادن ایران جای خودش را داد به نجات دادن بندرعباس ، و آنهم اندک زمانی بعد به نجات دادن شهرك محل سكونت ، و همینطور بعدش نجات دادن کوچه ، و بعد ، نجات دادن خانه ، نجات دادن اتاق ، نجات دادن خودم . . . بین خودمان بماند ، حالا دیگر حتی مطمئن نیستم بتوانم ماشین خاک گرفته ام توی پاركينگ را هم نجات بدهم . هارولد پینتر در یکی از نمایشنامه هایش دیالوگی دارد که می گوید : « ... داری در گه ِ خیس دست و پا میزنی » ... اگر بی ادبی ِ نهفته !! در این کلمات بهتان بر نخورده ، باید بگویم من رسیده ام به این مرحله . به این دست و پا زدن در ... راستی هدف ما از زندگی چیست ؟ از اینکه روزمان شب می شود و شب مان روز ، چه می خواهیم ؟ کدام ستون است که قرار است خودمان را به آن برسانیم و به آن دست بزنیم و با خوشحالی داد بکشیم « دکه » ( در اینجا به یک بازی محلی اشاره می شود. م ) خواهش میکنم سعی نکنید توجیه کنید ، شما که ادعا ندارید از تولستوی و مولانا بهتر می فهمید ، آنجا که حتی آن شیخ صاحب سخن نيز ناله سر می دهد « از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود ؟!؟ » و البته پيداست كه این كلمات بر خلاف ظاهر ساده شان فقط قسمتی از يك شعر نیستند ، و بی شك یک عمر ذهن شاعر را درگیر کرده بوده اند ، که خب ، حالا ما ازدواج هم کردیم ، بچه دار هم شدیم ، بچه مان را هم عروس یا داماد کردیم ، خیرمان به فلان تعداد آدم هم رسید ، فلان تعداد دیوان شعر هم از خودمان به یادگار گذاشتیم ، که چه بشود ؟!؟ هوم ؟!؟ ...
( و درست در همین لحظه ، صاعقه ای از آسمان فرود آمد و نویسنده ی وبلاگ را پودر کرد )