قصه های خوب ، برای بچه های خوب (2)
« خب بعدش چی شد ؟ »
« بعد از آن روز ، شیطان دیگر آن شیطان سابق نبود . اغلب او را نشسته در کنجی ، غرق در تفکر می یافتی . گاهاً با خودش بلند بلند حرف می زد ، در انجام پروژه های خباثت آمیز ، دیگر آن تمرکز همیشگی را نداشت و حتی بعضاً در راه بازگشت به خانه گم می شد !
به این سوال بنیادی رسیده بود که : « که چه بشود ؟ » دشمنی با موجود ضعیف و احمقی که حتی شایستگی نشستن بر جایگاه دشمن را هم ندارد ، واقعاً چه ارزشی داشت ؟ آیا آن ماجرای نافرمانی مشهور ، صرفاً یک اشتباه کودکانه از جانب او نبود ؟ آتش ، خاک ، گل کلم ، دستمال توالت ، ... واقعاً چه مزیتی بر یکدیگر دارند ؟ گردن کشی در مقابل خدایی که شوخی ندارد ، خدایی که وقتی گفت جهنم سوزان ، منظورش دقیقاً جهنم سوزان با همه ی ابعاد کیفی آن است ؛ به کجا ختم می شود ؟ آنهمه سال عبادت ، آنهمه سال بندگی را آیا خیلی ارزان از دست نداد ؟
و تفکراتی شبیه به اینها که شیطان را کلافه کرده بود و او را هر لحظه از شلوغی دنیای آدمیان دور و دورتر می کرد . آنقدر دور که دیگر جز مزرعه ای کوچک و کم حاصل چیزی به چشم نمی خورد .
پیرمرد پرسید :
- « چی می خوای غریبه ؟ »
- « کار ، کار یدی ! »
- « کار می خوای ؟ »
- « آره . هر کاری باشه خوبه . از پسش بر میام . »
- « ولی من پولی ندارم بهت بدم »
- « پول نمی خوام . یه جا برا خواب بهم بدی و سه وعده غذای خیلی مختصر ، برام کافیه . »
- « اهم . . . خیلی خب . . . حالا که خودت می خوای قبوله . »
و شیطان شروع کرد به بیل زدن زمینی که حتی درست نمی دانست کجای این دنیاست .
ادامه دارد . . .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »