گربه ی ولگرد
شب شده . به قول خواص ، ساعت ِ بیست و دو !

چراغ های اکثر خونه ها روشنه . صدای قار و قور کولر گازی ها هم بلند . اما در مجموع محله از تب و تاب افتاده . مردم یحتمل شکم هاشون دیگه پر شده و دمرو جلو تلویزیون دراز کشیدن و دارن سریال آخر شب شونو می بینند . من اما تازه کارم شروع شده . تازه باید راه بیفتم ببینم می تونم توی سطل های زباله چیزی پیدا کنم واسه خوردن . البته زیاد گشنه ام نیست . اصولاً از اون گربه ها نیستم که زیاد گشنه شون میشه . خیلی غریب خودمو عادت دادم به گرسنگی . راستش واسه همین هم بود که دوام آوردم . یادمه یکی از عمو زاده ها یه روزی بهم گفت خیلی سگ جونی ! که البته راست می گفت . دوره ای رو ما از سر گذروندیم که مردم استخون های صیغلی مرغ و ماهی شونو هم تا چند بار توی دیگ پر از آب نمی جوشوندن ، نمینداختن بیرون . خیلی از گربه ها اون روزا تلف شدن . خیلی ها هم زدن به کوه و بیابون . بدون هیچ خبری از سرنوشت پیش روشون . ولی من زنده موندم . دوست نداشتم ، اما زنده موندم . خیلی سخت بود . همون وقتایی که یه هفته می گذشت و من توی تمام سطل آشغالهایی که میشناختم و نمیشناختم حتی یه تیکه کاهو هم پیدا نمی کردم برا خوردن ، بغض گلومو می گرفت اما دریغ از یه قطره اشک . بعدها همین بغضو هم دیگه نداشتم . سنگ شده بودم . ماشین شده بودم . ولی ای بابا ، ولش کنید . یادآوری این خاطرات هم واسه من که تریبون دستمه ، هم واسه شما که صاحب ِ گوش ائید ، به اندازه ی کافی ناراحت کننده هست . گفتنشون هم ارزش افزوده ای ایجاد نمیکنه . بگذریم .
ساعت بیست و دو شبه و من دارم روی آسفالت چرک گرفته و لک شده ی کوچه ی یکی از محله های به اصطلاح بالاشهر ، از همون هایی که آپارتمان های مردم توی لاین های شطرنجی و مشخص شده درست شدن ، راه میرم تا خودمو برسونم به سطل زباله ی بزرگ نبش کوچه . آسفالت زیر پاهام نه گرمه و نه سرد ، درست مثل خودم که هیچ احساسی ندارم . بعدش یه پرش ساده و من جا می گیرم توی سطل زباله . اولین چیزی که اونجا جلب توجه میکنه بوی خوب میگو ائیه که فضای داخل سطلو پر کرده . راستش من از همینه سطل زباله ها خوشم میاد . تو بدون اینکه دلت چیزی رو بخواد ، بدون هیچ پیش زمینه ی فکری ای ، میپری داخلش و بعد اونجاست که رایحه ها تو رو به هوس میندازن ، رایحه ها میشن راهنمات . اونجاست که اگه یه کم خوش شانس باشی می تونی تصمیم بگیری که مرغ میخوای ، ماهی میخوای ، گوشت گوسفند میخوای یا خوراک سبزیجات . امشب هم پیداست سفارشمون میگوئه و فقط خرجش اینه که بگردیم ببینیم توی کدوم کیسه زباله گذاشتنش .
اولین پلاستیکی که پاره میکنم بغیر از سبزیجات چیزی توش نیست . بعد یه پلاستیک نازک و زرد رنگ ، با نوک ِ تیز پنجه ام یه خط صاف میندازم از بالا تا به پائین ، آشغال ها آروم پخش میشن بیرون . بعله خودشه ، خورشت میگو . می تونست میگو سوخاری باشه ، ولی خب ، خدا رو شکر ، همینم خوبه .
اولین تیکه رو میخورم ، خوشمزه است . دو تا دندون میزنم روش و میفرستمش پائین . سراغ تیکه ی بعدی که میخوام برم یه چیزی محکم میخوره توی سرم ، یه سیب گاز زده است . خیلی سریع میپرم بیرون . کنار سطل ، یکی وایستاده ، درواقع این پسره ی نیمه تپل ِ خونه ی سر نبشه . خیلی هم زشت رو به من داره میخنده . هم خودش هم اون دو نفری که با فاصله پشت سرش وایستادن . احتمالاً با هم رفیقن . حدودای سی ساله ! احمقایی که الان باید سر خونه زندگی شون میبودن . باید واسه بچه ها شون قصه ی قبل از خواب میگفتن . ولی عوضش مجرد نشستن ور دل بابا و ننه ، دارن نصفه شب رفیق بازی میکنن . درد هم اینجاست که رفیق بازی اینا با مسخره بازی شروع میشه و با مردم آزاری تداوم پیدا میکنه . یعنی گه بگیرن این فرهنگو که یه همچین فرآیندی شده رفاقت و رفیق بازی ، شده ارزش ِ مورد پذیرش .
یه مدت پسره رو از یه فاصله ی پنج قدمی ورانداز میکنم ، خنده اش که تموم میشه ، یه پاشو میزاره جلو و مثه دیوونه ها شکلک در میاره که مثلاً من بترسم و فرار کنم . من اما تکون نمی خورم . بعد یهو میبینم نگاهش خیلی ریز شروع میکنه به لرزیدن . ترس پخش میشه توی تمام هیکلش . به خودم میگم الانه که یه خیز بطرفش برداری خودشو خیس کنه . توی دلم خنده ام میگیره . یعنی مرده شور اون هیکل بی ریختتو ببرن . دلم میخواد بپرم ، چهارتا خراش بندازم روی صورتش ، جلو دوستاش یه درسی بهش بدم که تا عمر داره فراموش نکنه . ولی یه صدای بهم میگه ولش کن ، ارزششو نداره .
آروم بر میگردم ، از دیوار میرم بالا و توی تاریکی پشت بوم ها ناپدید میشم .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »