یه فیلم می خوام بسازم راجع به یه پسره ای که با یه دختره ای آشنا میشه و بعدم از هم خوششون میاد و یه جورایی ، یه دل نه صد هزار دل ، عاشق همدیگه میشن . [ خب تا اینجاش که مثه نود و نه درصد فیلمایی بوده که هر سال توی دنیا ساخته میشن ، اما بعدش جالب تر میشه . گوش کنید ] بعد از یه مدت که پسره می خواد با خانواده ی دختره آشنا بشه واسه خواستگاری و این حرفا ، تازه می فهمه دختره ، تک دختر یکی از معروفترین خانواده های مافیای ِ بندرعباسه . از همونایی که وقت و بی وقت توی شهر تیراندازی راه میندازن و مثه آب خوردن آدم میکشن . [ تا حالاش هم داستان زیاد تازه ای نبوده ، می دونم ، اما بعدشو گوش کنید ] داستان از اونجا جالب تر میشه که این دختره رو یه خانواده ی مافیای دیگه ، می خواسته واسه پسرشون خواستگاری کنن تا روابطشون با این خانواده ی اولی مستحکم بشه . کاری که خانواده های شُگون  ژاپنی توی قرن ۱۶ میلادی ، برای کاهش جنگ های بین الهمسایه ای و دوام بیشتر انجام میدادند . از طرفی دختره تونسته رضایت و نظر مثبت پدرشو نسبت به این جوونه بدست بیاره . حالا این پسره ی خدا برگشته دو تا راه بیشتر نداره . یا خودشو بکشه کنار ، و اونوقت توسط پدر دختره کشته بشه . یا همینطور بره جلو که باز اونوقت توسط اون خانواده مافیایی دومی کشته بشه . در هر صورت همین روزاست که خون قرمزش ، آسفالت ِ داغ ِ یکی از خیابونای شهر بندرعباس رو رنگین کنه و مثه یه قربانی بی گناه ، اشک شما رو آخر فیلم در بیاره .
نظرتون چیه ؟