سفر به كوالالامپور و بالی ( قسمت سوم : بعد از سفر )
۱. يه روز ، يه جهانگرد ، وسط جنگلای بارونی ِ جنوب شرق آسيا ، با يه دهن ِ نيمه باز ، غرق اونهمه رنگ و زيبايی ، داشت قدم می زد كه يهو ، يه حيوون خيلی خيلی عجيب از روی يه درخت خيلی خيلی بلند سر خورد و افتاد جلو پاش . خب ، واكنش كاملاً طبيعی ِ اون جهانگرده اين بود كه شروع كرد به جيغ كشيدن « اااااييييييييييی » و آماده شدن برای فرار ، كه ديد ، ای بابا ، اون حيوونه هم داره جيغ ميكشه « ااااایییییییییی » جهانگرده به خودش اومد و پرسيد « تو دیگه چرا داری جیغ میکشی ؟! » حیوونه گفت « خب جیغ کشیدن یه واکنش کاملاً طبیعیه وقتی با موجودات عجیب و غریب روبرو میشم » جهانگرده گفت « اشتباه نکن عزیزم ، اونی که عجیب و غریبه تویی نه من » حیوونه هم گفت « من عجیب و غریبم یا تویی که کل هیکلت مثه یه مکعب مستطیل تخته با یه گردی بالاش ، که بعد چهار تا انشعاب از اون مکعب مستطیله اومده بيرون و سر هر كدوم از انشعابا هم پنج تا شاخه ی كوچيك زده بيرون ؟! اصلاً بگو ببینم اون چیه که بهت وصله » جهانگرده میپرسه « کدوم ؟ » حیوونه میگه « اونی که مثه یه جعبه است ، اون پشت » جهانگرده میگه « اینو میگی ، اين اسمش باسنه ، چطور مگه ؟ » حیوونه میگه « خب راستش ، دلخور نشی اما يه خورده مسخره است [ نخودی می خندد ] خدايی خودت تا حالا یه نگاهی بهش انداختی ؟ » بعد همینطور که زیر لب می گفت « واقعاً اینروزا عجب موجوداتی پیدا میشن توی جنگل » راهشو کشید و رفت . می دونید ، زندگی جهانگرده از اون روز به بعد كاملاً عوض شد .
۲. توی خیابونای کوالالامپور ، ترافیک ِ بیخودی هم که درست بشه ، کسی بوق نمیزنه . بوق زدن براشون مثه یه جور فحش دادن می مونه . خیلی وقتا پیش میاد که شما یه صف از ماشین ها و راننده های بیکار و پر حوصله شون رو ببینید که مثلاً منتظرند یه راننده ی احمق ِ چینی ، اون جلو ، وسط خیابون ، از نامزدش خواستگاری کنه ! می دونید ، هر چند نگارنده بوق بوق بازی ِ ایرانی جماعت ، اونم به این شدت رو تایید نمیکنه ؛ اما معتقد به رعایت اصل ِ تعادل توی زندگیه ، یعنی بالاخره بعضی وقتا لازمه یه عده برن اون جلو و فقط بوق بزنند . اصلاً اگه قرار نبود کسی از بوق استفاده کنه ، که اونو نمی زاشتن توی ماشین !! حالا اونایی که با من موافقن ، یه صلوات بفرستن تا بریم پارت سوم .
۳. اونی که از میون ِ جنگلای پر بارون ِ جزیره ی بالی سالم برگشت ، کلی میوه های عجیب و غریب رو تست کرد و خوشبختانه طوریش نشد ، رودخونه های خروشان ِ بالی رو پارو زنان پشت سر گذاشت ، با پلیس رشوه بگیر اندونزی درگیر شد ، از جلو دیسکو ها و نایت کلوب های بالی همچنان باکره گذر کرد ، کلی دریاچه و آبشار دیدنی رو به مردم دنیا شناسوند ، تا چند قدمی استرالیا نزدیک شد ولی حسرت ورودش رو به دل خیل ِ طرفدارهای سینه چاک ِ استرالیاییش گذاشت ، چپ و راست به مردم دوست داشتنی بالی انعام داد جوری که موقع برگشت نصف ِ مردم جزیره سیاه پوش شده بودند ، بعله ، اون قهرمان ِ افسانه ای کسی نبود جز ، امیرعلی خودمون .
۴. از هوچی گری هامون که بگذریم ، می رسیم به اینجا که موقع برگشت ، توی فرودگاه امام ، یه ژاپنی ۲۸ ساله دیدیم که واسه سه روز اومده بود ایران . برنامه اش هم دیدن تهران ، قم و قزوین بود . حالا نکته ی قابل عرض اینجا بود که توی دستش یه کتاب داشت ، به زبان ژاپنی ، در مورد ایران . شک نداشتم تجربه های سفر هموطناش بود به ایران ، کوتاه و مختصر در مورد « هر جا » ( به بندرعباس فقط یه پاراگراف اختصاص داده بودن نامردا ) و اینکه چه جوری می تونی برسی به اون « هر جا » . بعد تصمیمی که من و رفیقم با دیدن این صحنه گرفتیم این بود که ما هم تجربیاتمونو در مورد بالی بنویسیم ، تا اولاً اگه کسی احساس کرد توی کامل کردنشون می تونه کمکمون کنه اینکارو بکنه ، دوماً و مهمتر این که چراغ راهی باشه برای هموطنایی که می خوان همین مسیر رو در آینده طی بکنن . پس با ما همراه بشید .
بالی
ادامه دارد . . .
این پنجره ، دریچه ایست به سوی ، « داستان زندگی »