یه لوبیای چشم بلبلی بود که دلش می خواست خلبان شه . کنکور هم قبول شد . ولی تو معاینات پزشکی ، بخاطر چشماش ردش کردن .
توی لوبیاهای چشم بلبلی ، یه خانومه ای هم بود پسرش رفته بود جبهه . بعد بنده خدا اونقدر چشم به در اشک ریخت که چشماش از اون حالت بلبلی ِ اولیه در اومد . حالا همه بهش میگن حاج خانوم .
یه لوبیای چشم بلبلی دیگه هم بود ، آسمون که ابری میشد دلش می گرفت ، بیخود و بی جهت .
به یه لوبیای چشم بلبلی گفتن « شما جنوبی هستین ؟ » گفت « آره » گفتن « خونگرم هم هستین ؟ » گفت « آره ، چطور مگه ؟ » گفتن « شرمنده ، گاز خونه مون یهو قطع شد ، غذامون نیم پز موند ، می تونید کمک کنید ؟ » اونم قبول کرد و دیگ ِ غذا رو دادن بهش . بعد ِ بیست دقیقه غذاشون آماده شد ، حتی بهتر از اجاق گاز .
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت   توسط امیرعلی
|

