
یه شب ِ آروم پائیزی ، « اوهارو ناکاسونه » دختر جوون و تو دل برو ی ِ وزیر امور خارجه ی ژاپن ، که با وجود سن و سال کمش آدم روشنی بود و از مسائل روز دنیا خبر داشت ، رفت پیش پدرش و پرسید « باباجون ، چرا همه ی شما دست به یکی کردین و می خواین بزارین تو کاسه ی ایران ؟ یعنی یه کشوری که تصمیم گرفته مستقل عمل کنه و آقا بالا سر نداشته باشه ، حقش تحریم شدنه ؟ اصلاً این وسط ژاپن چه دخلی می بره که خودشو انداخته جلو ؟ » پدرش عینکشو روی چشماش جابجا کرد و با یه لحن متقاعد کننده گفت « توضیحش یه مقدار سخته عزیزم ، ولی اگه بخوام خیلی خلاصه جوابتو بدم باید بگم بحث همون بحث قدیمیه مدیون بودن ژاپن به آمریکاست » اوهارو بلافاصله طعنه آمیز گفت « آهان ، حتماً علت این مدیون بودن هم اون دو تا بمب اتمی ای بوده که انداختن روی هیروشیما و ناکازاکی ! » پدرش ناراحت شد و غرید که « اوهاروووووووو ، ما ژاپنی ها هیچوقت طعنه آمیز حرف نمی زنیم ، اینو یادت باشه . در ضمن ، اگه بخاطر آمریکا نبود الان ژاپن دومین اقتصاد بزرگ دنیا نبود ، تو اون کفشای خوشگل ِ نایکو نداشتی ، توی لوازم آرایشیت خبری از مارکای معروف خارجی نبود ، و نمی تونستی برای دوستات ترانه های انریکه رو از حفظ بخونی . می فهمی چی میگم ؟ [ بعد آرومتر شد و ادامه داد ] اوهارو ، تو دختر یه سیاستمداری ، اینکه زود احساساتی نشی و با مسائل آرومتر برخورد کنی ، کمترین توقعیه که میشه ازت داشت . می دونی دخترم ، باید خودتو بیشتر کنترل کنی . » صحبت به اینجا که رسید ، اوهارو هنوز قانع نشده بود و از طرفی حرفی هم برای ادامه ی بحث نداشت ، بنابراین سکوت کرد . اما ته دلش مطمئن بود یه چیزی این وسط درست نیست ، برای همین چند روز بعد مهمترین تصمیم زندگیشو گرفت ، « جهانگردی » . با خودش عهد کرد اونقدر توی کشورای مختلف دنیا چرخ بزنه تا بالاخره « حقیقتو » پیدا کنه ، و همینطور عهد کرد تا وقتی حقیقتو پیدا نکرده ، دو تا کار رو انجام نده ؛ اول : برگشتن به ژاپن ، و دوم : ازدواج .
طبقه ی سوم خوابگاه چهار دانشکده ی مهندسی توی دود ، دیگه درست دیده نمی شد . البته نه اینکه فکر کنید خدای نکرده جایی آتیش سوزی شده بود یا ... نه ... بچه ها بودن که داشتن هماهنگ ، به اقتصاد افغانستان کمک می کردن . دودا هم که میومدن پائین ، ما استنشاقشون می کردیم و میشدن داروی مُسکن ؛ اصلاً فکر کنم واسه همین بود که توی دوران دانشجویی خیلی کم مریض شدم ، نهایتاً سالی یه بار . آخه کیفیت جنسا بالا بود و نخوایم از حق بگذریم ، قیمتها هم بطرز باور نکردنی ای پائین ، جوری که مقاومت کردن خیلی سخت میشد ، خیلی سخت بود . * می دونید ، جای شما باشم بچه مو نمی زارم واسه درس خوندن بره زاهدان . به هیچ وجه . حتی اگه دانشگاه دولتی هم قبول شده باشه . این یه توصیه ی دوستانه است از کسی که دیده آدمای باهوشی رو که میومدن و سیزده ، چهارده ترم اونجا رسوب میکردن اما نمی تونستن یه لیسانس ساده بگیرن ، کسایی که دیگه اونقدر اونجا مونده بودن تا خودشون یه پا مرجع معتبر باشن واسه نوشتن تاریخ اون شهر .
یادمه ترم سوم که بودم ، یه نصفه شبی داشتم مسواک میزدم که بعدش برم بگیرم بخوابم . یهو « BOMB » ، یه چیزی اون بیرون با یه صدای خیلی وحشتناکی ، ترکید . من دهن ِ پر از کفم باز مونده بود و زانوهام داشتن می لرزیدن . حالا نه اینکه بخوام بگم مثه سگ ترسیده بودم اما بعضی چیزا رو هم نمیشه خیلی راحت کتمان کرد . همون موقع هایی بود که گروه طالبان افغانستانو گرفته بود و دیپلماتای ایرانی رو توی مزار شریف کشته بود و همینطور داشت میومد جلو . از اون طرف زاهدان هم تا مرز افغانستان سه ، چهار ساعت بیشتر فاصله نداشت . یعنی کافی بود سر شب راه افتاده باشن و اون ساعت رسیده باشن شهر . من سریع رفتم در اتاقمونو باز کردم که دیدم پوریا هم اتاقیم ، سرشو از روی بالش بلند کرده و خیلی خونسرد می پرسه « چی شده ؟ » حالا من اومده بودم بهش بگم بلند شو فرار کنیم ، این حالتشو که دیدم می خواستم از خنده روده بر بشم . یعنی همچین آدمی ام . توی عجیبترین موقعیت های زندگی که حتی یه طرف قضیه ، پای مرگ در میونه ، من ممکنه از یه چیزی خنده ام بگیره . می دونم مسخره است اما خب ، این برمیگرده به اونی که این بازیو راه انداخته ، اونی که موقع ساخت و ساز حس طنزش گل کرده بوده ، اونی که ... سرتونو بیشتر درد نیارم ، شبتون خوش .
اولین جاهایی که اندیشه های به اصطلاح چپ طرفدار پیدا کردند ( البته بعد از پیدایش تاریخی شون ) دانشگاه ها بودند . جاهایی که یه تعداد مفت خور ِ ایده آل گرا ، اسم خودشونو گذاشته بودند روشنفکر و توی این توهم بودند که میشه با یه مشت شعار تو خالی ، امور دنیا رو اصلاح کرد . کسایی که پوست دستشون بطرز شرم آوری لطیف بود و اگه بینی شونو می گرفتی ، جونشون در می رفت ؛ اما با این وجود هر روز یه بچه بازی عجیب ، یه بامبول تازه و یه قرتی گری جدید رو می کردند . انواع و اقسام کتاب های بدرد نخور ، انواع و اقسام سبک های موسیقی ِ گوش خراش ، انواع و اقسام جنبش های بی معنی ، همه شون محصول این گروه بود . حتی همین جنبش فمینیسم هم از دل همینا بیرون اومد . من نمی دونم ، آخه این یعنی چی که میگن « first ladies » ؟ کدوم آدم لوده ای اینو باب کرد ؟ یعنی کسی نفهمید اگه « first gentlemen » باشه ، اون لیدی هایی که عقب موندن فقط یه مشت باسن ِ برجسته ی زمخت می بینند که صاحباشون شیلنگ تخته میندازن و میرن جلو ، بعد هم نه خیالی ایجاد میشه و نه اندیشه ای شکل می گیره . می دونید ، درباره ی این چپ گرا های ریقو ، سوسول و همیشه معترض ، که انگار ارث باباشونو از آدم می خوان حرف زیاده . آدمایی که اگه بی انصاف نباشیم ، بعضی جاها حق با اوناست ، اما همون جاها هم جوری می خوان حقیقتو تو چشات فرو کنن که آدم چندشش میشه ، اینجور مواقع حالت صورتشون درست مثل تابلو « ما می فهمیم ، شما نمی فهمید » و « ما در مسیر درستیم ، شما در بیراهه ائید » میشه و جالب اینکه بالاترین آمار اعتیاد ، افسردگی و خودکشی هم مال همیناست .
بعضی وقتها فکر می کنم اونا واقعاً چیزه خاصی به دنیا اضافه نکردند . بیشتر مثه یه مشت حرف بودن . یه مشت حرف مفت .
این وبلاگ دیگه به روز نمیشه ... دوستان ِ عزیز می تونن از این به بعد نوشته های منو توی این سایت دنبال کنند .
پی نوشت : اونجا به اسم مستعار بروس کلارک مطلب می نویسم .
یه روز من ناخودآگاه لبخند زدم و از این رو به اون رو شدم . بعدش اما هر چی خواستم و هر چی سعی کردم برنگشتم به حالت اولیه . و خب ، اینجوری شد که الان سالهاست مردم فقط « اون رو » ی منو می بینن .
یارو پشت لبش تازه سبز شده ، چند ماه بیشتر نیست که تنهایی میفرستنش خرید ، توی صف نونوائی واسه من بلبل زبونی میکنه . اخ و پیف میکنه که « اونوقتا » با دو هزار تومن میشد فلان مقدار نون خرید و حالا اینقدر !؟ ... وقتی می بینم ساکت نمیشه ، پدرانه بهش توضیح میدم که سن و سالش برای استفاده از اصطلاح « اونوقتا » اصلاً مناسب نیست ، توجیهش می کنم که باید صبر کنه تا یه مقدار زمان بگذره و این آدمایی که نون ِ دونه ای یه تومن و حتی کمتر رو یادشونه ، از اکثریت بیفتن ؛ اونوقت تو کوچه و خیابون بره رو منبر ... بچه ی روشنی بود ، دیگه چیزی نگفت .
یه رفیق داشتم که یه عمر بود توی فیلما نقش منفی رو بازی می کرد ، یه عمر بود عین پلیدی و بد ذاتی رو نشون میداد و بالاخره یه عمر بود همه ازش بدشون می اومد ، همه ، بخصوص نقشای اول زن ، نقشای دوم زن ، حتی دخترایی که واسه سیاهی لشکر توی فیلم استخدام میشدن . همه از کاراکتر این بابا حالشون بهم می خورد و عق می زدن . و خب تصدیق می کنید اینکه یه عمر همه ازت متنفر باشن ( بخصوص اون همه زیبا رو ) فشار زیادی به آدم وارد میکنه ، ظرفیت بالایی می خواد تحمل این وضعیت ؛ سنگ خارا رو با سنگ خارائیش ، بارون سوراخ میکنه ، چه برسه به دل این رفیق ما که همه اش یه خورده گوشت و عضله و چربی بیشتر نبود . خلاصه مجموعه ی این عوامل باعث شد اتفاقی که نبایست می افتاد ، بیفته . سر صحنه ی فیلمبرداری آخرین فیلمش ، اونموقع که داشتن پلان های انتهایی رو می گرفتن ، درست اونجایی که باید به نقش اول زن ماجرا می گفت تمام حرفایی که تا حالا بهش گفته دروغ بوده و اون فقط دنبال ثروت پدر دختره بوده و حالا که به چنگش آورده می خواد بره و تازه بعد از همه ی این دیالوگا توی فیلمنامه نوشته بودن که باید قبل رفتن قهقهه ی شیطانی هم سر بده !! بله ، درست همین جای ماجرا ، خیلی راحت دیالوگشو عوض کرد !
ـ ببین سوزان ، گوش کن ببین چی میگم ، من هیچ چشمداشتی به مال و امول بابات ندارم ، مطلقاً هیچی ، اگه هم اونا رو به حساب خودم واریز کردم ، بخاطر این بود که می ترسیدم اون همه کلاهبردار این ثروتو ازتون بگیرن ، فقط همین .
ـ ولی ادوارد [ شخصیت زن فیلم پیداست کاملاً گیج شده است ] من ... من نمی دونم چی باید بگم !
ـ سوزان گوش کن ، من تمام اینکارا رو بخاطر تو کردم ، فقط بخاطر تو ... چون راستشو بخوای ... واقعاً دوسِت دارم .
ـ کات ، کات ، کات [ صدای ولنگ و باز کارگردان است ] این دیگه چه مزخرفاتیه که داری بلغور میکنی اندی ، نکنه دیشب زیاده روی کردی . [ عده ای می خندند ]
ـ [ تام ، شخصیت ِ اول مرد ، همانی که آخر فیلم مثل یک منجی وارد می شود و دختر را از آن خود می کند ، جلو می آید و رو به اندی می گوید ] چته مرد ؟ نکنه خسته ای ؟ می خوای یه بار دیگه فیلمنامه رو بخونیم ؟
ـ لازم نکرده ، فیلمنامه همینجوری میره جلو که من میگم .
فیلمبردار پوفی می زند زیر خنده ، بازیگر نقش اول زن زیر لب می گوید « حالا بیا و درستش کن » بعد هم کلافه می رود تا صندلی ای پیدا کند و رویش بنشیند . کارگردان با چشمان گشاد دارد اندی را نگاه می کند ، فقط این وسط دستیار کارگردان است که داد می زند :
ـ تو چه مرگت شده اندی !؟ اگه می خواستی توی فیلمنامه تغییر ایجاد کنی باید قبل از امضاء کردن قراردادت می گفتی . می فهمی پسر ، باید همون اول می گفتی .
ـ همینی که هست برایان ... می دونی ، قصدم اذیت کردن نیست اما راستش می خوام یه شانس دیگه به کاراکترم بدم ، اینی که همه و بخصوص اون [ اشاره می کند به بازیگر نقش اول زن ] بدونند ، پشت این صورتی که شاید چندان تو دل برو و جذاب نباشه ، چه روح بزرگ و چه قلب مهربونی خوابیده . [ عده ای می خندند ]
ـ بچه نشو اندی ، این فقط یه فیلمه [ این را صدا بردار ریشوی فیلم می گوید ]
ـ برام فرقی نمیکنه تد ، می خوام زندگیمو از همین جا درست کنم ، از توی همین بقول تو فیلم . [ باز عده ای می خندند ]
بله ، داشتم می گفتم که یه رفیق داشتم ، که یه همچین ماجرایی براش پیش اومد و اونا هم بی معطلی اخراجش کردن ، بعد از اون هم دیگه نتونست توی هالیوود کار بگیره ... یه مدت اومد ایران ، اومد بندرعباس ، توی گمرک اسکله ی شهید رجایی مترجمی می کرد ، بعدش هم رفت قشم و دیگه ازش خبری نشد .
۱ . هیچ چیز به اندازه ی دیدن کسایی که محکم چسبیدن به زندگی ، حس بی مصرف بودن به آدم نمیده .
۲ . اینکه بیشتر آدمای چاق توی روابط اجتماعی ، گرم و خنده رو هستند از مهربونی ِ ذاتی شون نیست ! در واقع اونا بخاطر قدرت تحرک و انعطاف بدنی پائین ، از خوش اخلاقی بعنوان یه مکانیزم دفاعی استفاده می کنند ، فقط همین .
۳ . یه روزایی هم بود که فکر می کردم تنها دلیلم برای ادامه ی زندگی ، نجات آدماست .
۴ . هیتلر خدا بیامرز یه طرحی داشت که بشه توی آزمایشگاه آدمای بی مصرفو به نفت تبدیل کرد ... حیف که بهش اجازه ندادن .
[ زنگ می زنند ـ دختری زیبا اما عصبانی پشت درب آپارتمان است ]
ـ شما با من مشکل دارین ؟؟
ـ چی !!!؟؟؟
ـ شما با من مشکل دارین ؟؟
ـ فکر می کنید قابلیتشو دارین ؟
ـ قابلیت چی رو ؟
ـ اینکه بقیه باهاتون مشکل داشته باشن .
ـ فکر نمی کنم .
ـ خب منم فکر نمی کنم .
ـ پس چرا زنگ زدین به پلیس ؟
ـ واسه چی باید همچین کاری کرده باشم ؟
ـ که مثلاً بگین صدای پیانو زدن همسایه مزاحمم شده .
ـ آهان ، یعنی فکر می کنید اون صدا فقط تونسته مزاحم من بشه ؟
ـ اما توی این مجتمع بغیر از آپارتمان ِ من و آپارتمان ِ شما ، بقیه ی واحدها هنوز خالین .
ـ خب ممکنه یکی از مجتمع ِ بغلی زنگ زده باشه ، یا حتی از توی کوچه .
ـ هه هه ، می خواین بگین صدای آهنگای من به اونجاها هم رسیده !؟
ـ هه هه ، شما هم می خواین اسم اون اصوات ناهنجارو بزارین آهنگ !؟ بنظر من بیشتر به اولین آشنایی یه تازه کار هیجانزده با مفهوم پیانو شبیه بودن تا آهنگ .
ـ پس اعتراف می کنید کار خودتون بوده ؟
ـ چی رو ؟
ـ زنگ زدن به پلیسو ؟
ـ امممممم ... ممکنه .
ـ خب چرا ؟
ـ چرا چی ؟
ـ چرا ، چرا ، چرا [ کلافه ] چرا اول نیومدید به خودم بگید ؟
ـ مطمئن نبودم بتونیم همدیگه رو درک کنیم ، در ضمن پلیسا هم باید بالاخره یه سری فعالیتها رو انجام بدن تا بشه باهاش حقوق گرفتنشونو توجیح کرد .
ـ [ با تعجب نگاهم می کند ] شما دیوونه ائید .
ـ ببینید ، اینجا کاربرد کلمه ی دیوونه اصلاً مناسب نیست ، اونم برای خانوم زیبایی مثل شما . من کلمه ی خسته رو پیشنهاد می کنم . یه آدم خسته که بعد از یه روز ناخوشایند کاری ، می خواد چند ساعت استراحت کنه ، اما متاسفانه دلنگ و دولونگ ِ پیانوی همسایه این اجازه رو بهش نمیده .
ـ که اینطور ، پس فکر می کنید تنها آدم خسته ی دنیا که به استراحت احتیاج داره ، شمائین ؟
ـ اگه به اینایی که گفتین ، صفت ِ بدشانسو هم اضافه کنید ، باید بگم بله ، تنها آدم خسته ی بدشانس ِ دنیا که به استراحت احتیاج داره ، منم .
....
این روزا توی بعضی از شهرای فلات مرکزی ایران مثل قمصر و نیاسر و . . . ، مراسم « گلاب گیری » برگزار میشه که توریستای زیادی رو به خودش جلب می کنه . مراسم هم به این ترتیب انجام میشه که یه دختر جوون ، زیبا و مجرد به اسم « گلاب » رو میارن میدون اصلی شهر و به مدت یه دقیقه همه موظفن چشم بزارن تا اون بتونه فرار کنه ، بعدم همونطور که حدس زدید ، میوفتن دنبالش و می گیرنش که به مجموعه ی این آداب و رسوم میگن گلاب گیری . حالا قسمت جالب ماجرا اینجاست که گلاب خانوم مجبوره با گیرنده ی خودش ازدواج کنه ! و جالب تر اینکه این مقررات ِ بسیار هیجان انگیز باعث شده بخش بزرگی از پسرای مجرد و بی ریخت ِ این مملکت ( یعنی اونایی که توی شرایط عادی شانسی برای ازدواج با همچین دختری ندارن ) به ورزش دوومیدانی رو بیارن و اینجوری جامعه نشاط خودشو از دست نده . لازم به ذکره نگارنده خودش توی چند دوره ی این مراسم شرکت کرده که متاسفانه همیشه دست خالی بیرون اومده .
